X
تبلیغات

خرید فروش کتاب نایاب

خرید فروش کتاب نایاب

کتاب نایاب خرید فروش کتاب مجلات قدیمی خرید اینترنتی کتاب

کتاب خاطرات دلبرکان غمگین من گابريل گارسيا ماركز

کتاب خاطرات دلبرکان غمگین من آخرین رمان از گابریل گارسیا مارکز

در این رمان کوتاه گابریل گارسیا مارکز به اوج قدرت نوشتاری خود رسیده و باز اثری ماندگار خلق می نماید


برچسب‌ها: کتاب خاطرات دلبرکان غمگین من, خرید کتاب خاطرات دلبرکان غمگین من, کتاب روسپیان سودا زده من, کتاب های گابریل گارسیا مارکز
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و سوم بهمن 1390ساعت 17:4  توسط www.karaketab.com  | 

كتاب پاييز پدر سالار گابریل گارسیا مارکز

پاییز پدرسالار 
 پاییز پدرسالار[El otono del patriarca] رمانی از گابریل گارسیا مارکز(1928-) ،‌نویسنده ژنرال پیری است که «بین 107 و 232 سال» دارد و از جنسیت سرکش او پنج‌هزار بچه نامشروع به دنیا آمده است. او که جبار شکاک و هذیان‌گویی است، ‌با ظلم و وحشت بر کشور استوایی کوچکی فرمان می‌راند و تن تنهایش را در کاخ فرسوده‌ای که پله‌هایش آلوده به تپاله و فضله حیوانات است به این سو و آن سو می‌کشد. زیرا یگانه مهمانان ساکن در کاخ، گاوها و مرغ خروسها هستند. این مردی که تصویر او بر پشت و روی سکه‌ها، تمبرهای پست، ‌اتیکت ها، ‌فتق‌بندها و کتف‌بندها چاپ شده است، مانند معاصران واقعی‌اش، ‌مادری زحمت‌کش دارد. این مادر، ‌زن مرغداری از فلاتهای مرتفع است که مرغان فرتوت و وارفته‌اش را با قلم‌مو رنگ می‌کند و در بازار می‌فروشد. وقتی که می‌میرد، پسرش او را به طور مضحکی تا مقام قدٌیسان بالا می‌برد. همسر پدرسالار، ‌لائه‌تیسیا لاسارنو راهبه سابقی است ترک صومعه گفته و مجسمه‌است است از گوشت و چربی آلوده که خوش دارد در سوپر مارکتها دزدی کند و سرانجام به دندان شصت سگ خشمگین، که به همین منظور نگهداری شده‌اند، دریده می‌شود. ضمناً پدرسالار نظیر همانندهای خودش نقاط ضعفی هم دارد: ساعتهای طولانی را صرف فریفتن مانوئلاسانچس ملکه زیبایی فقیران می‌کند که نتیجه‌ای نمی‌گیرد زیرا ملکه زیبایی روزی با استفاده از کسوفی که به افتخار او ترتیب داده اند ناپدید می‌شود. همه سفاکی‌ها، شکنجه‌ها و انحرافهای خاص جباریت را پدرسالار با استفاده از یک رشته ابداعات غریب انجام می‌دهد از آن قبیل که در گرماگرم شورش که همه حکومت او را تهدید می‌کند، همه مقامات بالای کشوری و لشکری را به ضیافت شام دعوت می‌کند. شب به نیمه رسیده است وزیر دفاعش، ژنرال رودریگو د آگیلار که اعمال و جنایتهایش مسبب اصلی شورش بوده اما خود در خفا با سران شورشی همدستی می‌کرده است،  هنوز در ضیافت حضور نیافته است. راوی که ظاهراً یکی از حاضران آن ضیافت است، صحنه را چنین وصف می‌کند: «شب به نیمه رسیده بود و هنوز از ژنرال رودریگو د آگیلار خبری نبود، کسی خواست که از جا برخیزد و گفت: با اجازه‌تان. او با نگاهی کشنده که می‌گفت هیچ کس تکان نخورد، هیچ کس نفس نکشد، هیچ کس بی اجازه من زنده نباشد، آن شخص را در جای خود میخکوب ساخته تا دوازدهمین ضربه ساع نیمه شب، که سرلشگر معروف رودریگو د آگیلار در یک سینی نقره‌ای نزول اجلال فرمود، دراز به دراز بر روی طبقه‌ای از گل کلم و برگ بود که در ادویه خیسانده شده و در فر سرخ شده بود. اونیفورم مجلل مراسم مهمش رابا پنج بادام طلایی بر شانه بر تن او کرده بودند با نوار شجاعت بی‌مثال بر آستین تاشده دست بریده‌اش و هفت کیلو مدال بر سینه و یک بوته جعفری در دهان.  آماده تکه‌تکه شدن به دست سلاحهای رسمی. در برابر ما مهمانان این ضیافت دوستانه، که همه از وحشت به جای خود خشکمان زده بود، و نفس بریده، در مراسم لذت بخش بریدن و تقسیم شرکت کردند. بعد وقتی که تکه‌ای از وزیر دفاع با چاشنی سبزی و هسته میوه کاج در بشقاب هر کس قرار گرفت، او فرمان داد که شروع کنیم: نوش جان بفرمایید آقایان!» این رمان، که هجو نامه هزل‌آمیز یک دیکتاتور امریکای جنوبی است، سبک نگارشی متفاوت با همه آثار قبلی گارسیا مارکز دارد. و به نوشته ماکس پل فوشه:« متن بدون جدا کردن پاراگرافها از همدیگر و تقریباً بدون فواصل لازم دنبال می‌شود. جمله‌ها تقریباً نقطه‌گذاری ندارند، در عین حال ادامه روایت و دخالت شخصیتها و تراکم استوایی حوادث و ایماژها را در درون خود دارند. خواننده در آن غرق می‌شود و داستان قوی‌تر و تحسین‌انگیزتر از آن است که خواننده بتواند خود را از آن رها کند. انسان نوعی طغیان رود آمازون را در نظر مجسم می‌کند که جانوران و پرندگان درختهای سبز را به یاد می آورد.»                                               
رضا سیدحسینی. فرهنگ آثار. سروش.


برچسب‌ها: کتاب های گابریل گارسیا مارکز, کتاب پاییز پدر سالار, خرید کتاب پاییز پدر سالار, دانلود کتاب پاییز پدر سالار
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و سوم بهمن 1390ساعت 17:3  توسط www.karaketab.com  | 

کتاب صد سال تنهایی


گابریل گارسیا مارکز در رمان صد سال تنهایی به شرح زندگی شش نسل خانواده بوئندیا می پردازد که نسل اول آنها در دهکده ای به نام ماکوندو ساکن می شود. داستان از زبان سوم شخص حکایت می شود. طی مدت یک قرن تنهایی پنج نسل دیگر از بوئندیاها به وجود می آیند و حوادث سرنوشت ساز ورود کولیها به دهکده و تبادل کالا با ساکنین آن رخ دادن جنگ داخلی و ورود خارجی ها برای تولید انبوه موز را می بینند.
شخصیت های مهم رمان عبارتند از: خوزه آرکادیو بوئندیا که اولین مرد وارد شونده به سرزمینی ست که بعدها ماکوندو نام می گیرد زن او به نام اورسولا که در طی حیات خود اداره کردن خانواده را با تحمیل مقررات خود به بچه ها عهده دار می شود و تولد چندین نسل را به چشم می بیند. اورسولا به ساختن آب نبات های کوچک به شکل حیوانات می پردازد تا مخارج خانواده را تامین کند. دو پسر او آئورلیانو و خوزه آرکادیو هستند که اولی در جنگ شرکت می کند و به عنوان سرهنگ و رهبر آزادی خواهان به مبارزه با دولت محافظه کار می پردازد و دومی به سفر می رود و بعد از بازگشت به دهکده ماکوندو به کارهای خلاف اخلاق می پردازد. سرهنگ آئورلیانو بوئندیا در طی سال های جنگ از زنهایی که با آنها در جبهه جنگ آشنا شده صاحب پسران بسیار می شود. دختر اورسولا به نام آمارانتا بر خلاف دو برادر خود تا آخر عمر مجرد می ماند و سرپرستی بچه های دیگران را برعهده می گیرد. نسل های بعدی این خانواده از خوزه آرکادیو و همسرش ربکا به وجود می آیند. آمارانتا که قبل از ازدواج ربکا با خوزه آرکادیو برای ازداج با یک مرد ایتالیایی رقابت می کند کینه ربکا را به دل می گیرد. از ازدواج پسر خوزه آرکادیو و ربکا پسری به دنیا می آید که اسمش را آرکادیو می گذارند. خوزه آرکادیو و برادرش سرهنگ آئورلیانو بوئندیا با زنی به نام پیلار ترنرا که فال ورق برای اعضای خانواده می گیرد رابطه برقرار می کنند که پسر سرهنگ آئورلیانو بوئندیا به نام آئورلیانو خوزه از همین زن به وجود می آید. همسر جوان سرهنگ به اسم رمدیوس بعد از ازدواج با او بدون آنکه برایش فرزندی بیاورد می میرد. اسم دیگر پسرهای سرهنگ آئورلیانو بوئندیا را که از زنهای دیگر در جبهه جنگ به وجود آمده اند آئورلیانو می گذارند و اسم مادرهایشان را به اسم هرکدام اضافه می کنند تا مادر هریک از آنها مشخص باشد. آرکادیو پسر خوزه آرکادیو در غیاب سرهنگ اداره ماکوندو را برعهده می گیرد اما با ظلم و ستم به مردم دهکده همه را از خود عاصی می کند. حتی اورسولا مادربزرگ او از ظلم او ناراضی ست و این نارضایتی را با کتک زدن او به او نشان می دهد. آرکادیو از سانتا سوفیا دلا پیه داد صاحب یک دختر به نام رمدیوس و دو پسر دو قلو به نام های خوزه آرکادیوی دوم و آئورلیانوی دوم می شود. از ازدواج آئورلیانوی دوم با فرناندا دل کارپیو دو دختر با نام های آمارانتا اورسولا و رناتا رمدیوس و یک پسر به اسم خوزه آرکادیو به وجود می آیند. رناتا رمدیوس از پسری به اسم مائوریسیا بابیلونیا که شاگرد مکانیک است صاحب فرزندی به اسم آئورلیانو می شود. این آئورلیانو بزرگ می شود و با آمارانتا اورسولا که خاله اوست در غیاب شوهرش گاستون که بلژیکی است رابطه برقرار می کند و از او صاحب پسری به اسم آئورلیانو می شود که آخرین نسل از خانواده بوئندیاست. ملکیادس که از کولی های دارای تجربه در فروش کالاهای اختراعی دنیای خارج به اهالی دهکده است به خوزه آرکادیو بوئندیا و دیگر اهالی دهکده اختراعاتی را نشان می دهد که همه آنها را مجذوب شگفتی آن اختراعات می کند.
وقتی سرهنگ آئورلیانو بوئندیا زمام امور شورشیان آزادیخواه را برعهده می گیرد و با متحد کردن آنها به قدرت می رسد به یک دیکتاتور تبدیل می شود و در اواخر دوره جنگ نسبت به همه حتی به مادر خود اورسولا نیز بدبین می شود طوری که وقتی وارد خانه می شود به اورسولا دستور می دهد از فاصله سه متر به او نزدیک تر نشود. او برای کسب قدرت از کشتن نزدیک ترین دوستان خود دریغ نمی کند و مارکز در خلال داستان نقل می کند که او در عمر خود به هیچ کسی حتی به زنهایی که مادر فرزندانش بودند واقعا دل نبست و زندگی را در جنون قدرت و بی اعتمادی به دیگران گذراند.
ناپدید شدن و مرگ بعضی از شخصیت های داستان به جادویی شدن روایت ها می افزاید. صعود رمدیوس به آسمان درست مقابل چشم دیگران کشته شدن همه پسران سرهنگ آئورلیانو بوئندیا که از زنان در جبهه جنگ به وجود آمده اند توسط افراد ناشناس از طربق هدف گلوله قرار دادن پیشانی آنها که علامت صلیب داشته و طعمه مورچه ها شدن آئورلیانو نوزاد تازه به دنیا آمده آمارانتا اورسولا از این موارد است.
شخصیت اورسولا و پیلار ترنرا از بقیه افراد خانواده تفاوت دارد زیرا این دو نفر با حس ششم خود و گرفتن فال ورق می توانند آینده افراد را پیش بینی کنند. بعد از مرگ اورسولا این فرناندا دل کارپیو است که کنترل زندگی افراد خانواده را برعهده می گیرد و نظراتش را بر آنها تحمیل می کند. چون او از ارتباط دخترش رناتا رمدیوس با مائوریسیا بابیلونیا ناراضی ست و نمی خواهد مردم دهکده در جریان رابطه آن دو قرار بگیرند مرگ آن جوان را سبب می شود و دخترش را به یک صومعه پیش عده ای راهبه می فرستد تا در آنجا تا پایان عمرش بماند. وقتی راهبه ای به خانه فرناندا می آید و نوه او که فرزند رناتا و مائوریسیا است را با خود می آورد با وجود آن که فرناندا در ابتدا قصد کشتن آن کودک را دارد اما از فکر خود منصرف می شود و آن بچه در آن خانه بزرگ می شود.
تغییراتی که کولی ها در زندگی خانواده بوئندیا می دهند نیز جالب است. ملکیادس جادوگر که به عنوان کولی همراه با کولی های دیگر وارد دهکده ماکوندو می شود پس از مدتی در خانه بوئندیاها ساکن می شود و به نوشتن مکاتیبی به زبان سانسکریت می پردازد که خوزه آرکادیو و بعدها آئورلیانو پسر رناتا رمدیوس با خواندن این مکاتیب سعی در بر ملا کردن راز آن نوشته ها می کنند اما خوزه آرکادیو ناموفق می ماند و آئورلیانو با خریدن تعدادی کتاب قدیمی از یک کتاب فروشی و خواندن آن کتاب ها به تدریج راز آن نوشته ها را کشف می کند. او در بخش پایانی داستان به نحوه مردن افراد خانواده بوئندیا از نوشته های ملکیادس پی می برد. ملکیادس نوشته است که اولین فرد خانواده یعنی خوزه آرکادیو بوئندیا با بسته شدن زیر یک درخت می میرد و آخرین فرد خانواده خوراک مورچه ها می شود. در پایان داستان طوفانی اتفاق می افتد که آئورلیانو در حین خواندن واقعه طوفان و مرگ خود در اثر طوفان در جریان نحوه مرگ خود قرار می گیرد و دیگر هرگز از اتاق ملکیادس خارج نمی شود چون با وقوع طوفان زندگی او نیز به پایان می رسد و داستان تمام می شود.
تغییر ارتباط زنها و مردها از یک نسل خانواده بوئندیا به نسل دیگر در داستان جالب است. در نسل دوم پسرها ارتباطی باز با زنهای متعدد دارند به طوری که سرهنگ آئورلیانو بوئندیا از داشتن این ارتباط های متعدد صاحب پسران بسیار می شود اما در نسل های بعدی می بینیم که از تعداد زنهای مربوط به هر مرد رفته رفته کم می شود تا جایی که گاستون شوهر بلژیکی آمارانتا اورسولا به داشتن همان یک همسر قناعت می کند و با وفاداری با او در دهکده زندگی می کند و آئورلیانو پسر رناتا رمدیوس نیز بعد از مراجعت گاستون به بلژیک برای خرید هواپیما و انتقال آن به دهکده با آمارانتا اورسولا رابطه برقرار می کند. تغییر زندگی مردان خانواده بوئندیا از چند زنه بودن به تک زنه شدن را می توان در دو علت دید. سخت گیری مادرها در بزرگ کردن پسرهایشان و تحمیل نظراتشان به آنها یکی از این عوامل است و عامل دیگر چسبیدن شبانه روزی پسرها به نوشته های ملکیادس برای رمز گشایی از آنهاست که از ارتباط آنها با دیگر افراد به اندازه قابل توجهی کم می کند طوری که آنها فقط برای احتیاجاتشان از اتاق ملکیادس به آشپزخانه و توالت می روند و همه وقت خود را در اتاق ملکیادس برای خواندن نوشته هایش می گذرانند.
سبک رمان صد سال تنهایی رئالیسم جادویی ست. مارکز با نوشتن از کولیها از همان ابتدای رمان به شرح کارهای جادویی آنها می پردازد و شگفتی های مربوط به حضور آنها در دهکده را در خلال داستان کش و قوس می دهد تا حوادثی که به واقعیت زندگی در کلمبیا شباهت دارند با جادوهایی که در این داستان رخ می دهند ادغام شده و سبک رئالیسم جادویی به وجود آید. فرود آمدن گل های زرد از آسمان تولد فرزند دم دار در اثر ازدواج فامیلی زنده شدن ارواح و گشت و گذار مردگان در خانه بوی رمدیوس و فرستادن مردها به کام مرگ توسط او وجود پروانه های زرد رنگ بالای سر مائوریسیا بابیلونیا که همراه او همه جا می روند مردن پرندگان در اثر آمدن هیولا به دهکده بلند شدن مکاتبب ملکیادس کولی به هوا با نیروی نامرئی و فاحشه خانه خیالی که همه حوادث در آن غیر واقعی است بخش های جادویی این داستان را تشکیل می دهد.
مارکز در چند جای رمان زمان را به عقب می برد اما این برگشت زمانی به گذشته تاثیری در انسجام روایت ها ندارد و باعث پیچیدگی داستان نمی شود.
داستان تنها یک راوی دارد که سوم شخص است اما اگر مارکز در بخش های مختلف رمان روایت را به شخصیت های مختلف می سپرد با توجه به تفاوت ذهنیتی که هر کدام نسبت به دیگران دارد داستان زیباتر می شد و در عین حال از این سادگی روایت بیرون می آمد.
رمان صد سال تنهایی با روایت جزئیات زندگی در دهکده ای تصوری که به زادگاه مارکز بی شباهت نیست زندگی در کلمبیا را به خوبی به ذهن خواننده منتقل می کند و تداخل اثر شخصیت های مختلف داستان در واقع شدن حوادث به زیبایی در آن شرح داده شده است.
منبع: صد سال تنهایی- گابریل گارسیا مارکز- ترجمه بهمن فرزانه- انتشارات امیر کبیر- چاپ چهارم- 1357- تهران


برچسب‌ها: كتاب صد سال تنهايي, كتاب پاييز پدر سالار, كتاب گزارش يك آدم ربايي, خرید کتاب صد سال تنهایی
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و سوم بهمن 1390ساعت 17:1  توسط www.karaketab.com  | 

کتاب های گابریل گارسیا مارکز

بدون شک مهمترین خویشاوند گارسیا مارکز ، پدربزرگ و مادربزرگ مادری او ست . پدربزرگش سرهنگ نیکولاس ریکاردو مارکز مِجیا ، کهنه سرباز میانه‌رو جنگهای هزار روزه کلمبیا بود . در «آراکاتاکا »، سرزمینِ موز کارایبیها و در روستایی که به وسیله خودش به پا شده بود ، زندگی می‌کرد .
سرهنگ در شهر ، چیزی در حد و قواره‌های یک قهرمان بود . ‌از جمله نکاتی که در مورد او همه جا گفته می شد این بود که او در واقعة‌ معروف به «کشتار موز» از سکوت خودداری کرد ، و در سال ۱۹۲۹ شکایتی را از آن کشتار وحشتناک به کنگره تحویل داد .
سرهنگ علاوه بر اینکه مردی بسیار پیچیده و جذاب بود ، داستانگوی بسیار قهاری نیز بود و قصه‌هایش از زندگی پرغوغایش خبر می‌داد ‏ - وقتی جوانتر بود مردی را در دوئل کشته بود و همه جا گفته می‌شد که او پدر چیزی بیشتر از شانزده بچه است !
سرهنگ از کارهای زمان جنگش به عنوان« تجربیات تقریبا شیرین » یاد می‌کرد – چیزی مثل ماجراجویی جوانانه با تفنگها . سرهنگ سالخورده ، گابریل کوچک را از روی دایراه ا‌لمعارف تعلیم می‌داد، سالی یکبار او را به سیرک می‌برد ، و نخستین کسی بود که به نوه بزرگش« یخ» را معرفی کرد، - معجزه‌ای که در انبار شرکت UFC یافته شده بود! ـ همیشه به نوه بزرگش می‌گفت که چیزی بزرگتر از بار کشتن یک انسان بر دوش سنگینی ندارد ، درسی که بعدها گارسیا آن را در دهان شخصیتهایش گذاشت .
مادربزرگش ترانکیویلینا ایگیواران کوتس بود ، و بر روی گارسیا مارکز خردسال ، از شوهرش کم تاثیرتر نبود . ذهن این زن به شکل غریبی از باورهای محلی و خرافات انباشته شده بود . خواهران بیشمارش هم مثل خودش بودند ، و خانه را با قصه‌های ارواح و بدشگونیها، ‌پیشگویها و فالهای بد لبریز کرده بودند ، یعنی همة آن چیزهایی که شوهرش آنها را با سرسختی توسط نادیده می‌انگاشت ، سرهنگ یکبار به گابریل جوان گفته بود :« به این چیزها گوش نکن ! اینها باورهای زنانه است » با این وجود گابریل هنوز گوش می‌داد . تنها کار بی‌همتا برای مادربزرگش گفتن همین قصه‌‌ها بود . مهم نبود که حرفهایش چقدر به دور از واقعیت و غیر محتمل بود ، چرا که همیشه آنها را به مانند حقایقی انکارناپذیر تعریف می‌کرد . هر چند که سبک آنها همیشه یک شکل بود ، خشک و تخت . قصه‌هایی که سالها بعد ، نوه‌اش آنها را برای رمانهای بزرگش اقتباس کرد .

والدین گارسیا مارکز، کم و بیش در سالهای ابتدای زندگی‌اش غریبه‌ایی بیش نبودند ، مادرش ، لوسیا سانتیاگا مارکز ایگورانا یکی از دو فرزندی بود که از سرهنگ و همسرش به دنیا آمده بود . دختری سرزنده ، که از بد حادثه عاشق مردی به نام گابریل الیگو گارسیا شد .

خانواده‌اش
بدون شک مهمترین خویشاوند گارسیا مارکز ، پدربزرگ و مادربزرگ مادری او ست . پدربزرگش سرهنگ نیکولاس ریکاردو مارکز مِجیا ، کهنه سرباز میانه‌رو جنگهای هزار روزه کلمبیا بود . در «آراکاتاکا »، سرزمینِ موز کارایبیها و در روستایی که به وسیله خودش به پا شده بود ، زندگی می‌کرد .
سرهنگ در شهر ، چیزی در حد و قواره‌های یک قهرمان بود . ‌از جمله نکاتی که در مورد او همه جا گفته می شد این بود که او در واقعة‌ معروف به «کشتار موز» از سکوت خودداری کرد ، و در سال ۱۹۲۹ شکایتی را از آن کشتار وحشتناک به کنگره تحویل داد .
سرهنگ علاوه بر اینکه مردی بسیار پیچیده و جذاب بود ، داستانگوی بسیار قهاری نیز بود و قصه‌هایش از زندگی پرغوغایش خبر می‌داد ‏ - وقتی جوانتر بود مردی را در دوئل کشته بود و همه جا گفته می‌شد که او پدر چیزی بیشتر از شانزده بچه است !
سرهنگ از کارهای زمان جنگش به عنوان« تجربیات تقریبا شیرین » یاد می‌کرد – چیزی مثل ماجراجویی جوانانه با تفنگها . سرهنگ سالخورده ، گابریل کوچک را از روی دایراه ا‌لمعارف تعلیم می‌داد، سالی یکبار او را به سیرک می‌برد ، و نخستین کسی بود که به نوه بزرگش« یخ» را معرفی کرد، - معجزه‌ای که در انبار شرکت UFC یافته شده بود! ـ همیشه به نوه بزرگش می‌گفت که چیزی بزرگتر از بار کشتن یک انسان بر دوش سنگینی ندارد ، درسی که بعدها گارسیا آن را در دهان شخصیتهایش گذاشت .
مادربزرگش ترانکیویلینا ایگیواران کوتس بود ، و بر روی گارسیا مارکز خردسال ، از شوهرش کم تاثیرتر نبود . ذهن این زن به شکل غریبی از باورهای محلی و خرافات انباشته شده بود . خواهران بیشمارش هم مثل خودش بودند ، و خانه را با قصه‌های ارواح و بدشگونیها، ‌پیشگویها و فالهای بد لبریز کرده بودند ، یعنی همة آن چیزهایی که شوهرش آنها را با سرسختی توسط نادیده می‌انگاشت ، سرهنگ یکبار به گابریل جوان گفته بود :« به این چیزها گوش نکن ! اینها باورهای زنانه است » با این وجود گابریل هنوز گوش می‌داد . تنها کار بی‌همتا برای مادربزرگش گفتن همین قصه‌‌ها بود . مهم نبود که حرفهایش چقدر به دور از واقعیت و غیر محتمل بود ، چرا که همیشه آنها را به مانند حقایقی انکارناپذیر تعریف می‌کرد . هر چند که سبک آنها همیشه یک شکل بود ، خشک و تخت . قصه‌هایی که سالها بعد ، نوه‌اش آنها را برای رمانهای بزرگش اقتباس کرد .
والدین گارسیا مارکز، کم و بیش در سالهای ابتدای زندگی‌اش غریبه‌ایی بیش نبودند ، مادرش ، لوسیا سانتیاگا مارکز ایگورانا یکی از دو فرزندی بود که از سرهنگ و همسرش به دنیا آمده بود . دختری سرزنده ، که از بد حادثه عاشق مردی به نام گابریل الیگو گارسیا شد .
« متاسفانه» برای آنکه، گارسیا مورد طعن و تشر والدینِ لوسیا بود . برای یک چیز، او در دوران خفت آور تبدیل شدن شهر به مکانی بی‌در و پیکر و پر هرج و مرج به خاطر تجارت موز ، به خوبی یک «مرده خور» محافظه کار بود . و سرهنگ همیشه او را به برگهای مرده‌ای که پس از طوفان همه جا بی استفاده پراکنده می‌شوند و باید حتما جمع و دور ریخته شوند تشبیه می‌کرد. گارسیا همچنین به زنباره بودن شهره بود و دست کم چهار بچه نامشروع هم داشت . در واقع گارسیا مردی نبود که سرهنگ او را برای قلب رویایی دخترش ، بزرگ بداندش .
و با همه اینها ، او هنوز با نوای عاشقانه آرشه‌های ویلن ، شعرهای عاشقانه و نامه های پیاپی و حتا پیغامهای تلگراف از او خواستگاری می‌کرد . خانواده سرهنگ همه کار را برای خلاص شدن از گارسیا انجام دادند اما او دوباره بازمی‌گشت ، تقریبا بدیهی شده بود که دیگر دخترشان به مرد تسلیم شده است . سرانجام آنها به آن سمج رمانتیک تسلیم شدند ، و سرهنگ دست دخترش را در دست آن دانشجوی پزشکی گذاشت و برای راحتی ارتباطشان ، تازه عروس وداماد را در خانه‌ای مجاور شهر سرهنگ در ریوهاچا ساکن کرد ( داستان معاشقه حزن آور آنها بعدها «در عشق سالهای وبا» از نو پی ریزی و دوباره سازی شد)

ابتدای زندگی
گابریل جوسی گارسیا مارکز در ۶ مارس ۱۹۲۸ در «آراکاتاکا» متولد شد هر چند که پدرش همیشه ادعا می‌کرد که در حقیقت او در ۱۹۲۷ به دنیا آمده است . از آنجا که والدینش هنوز کم بضاعت و در پی تامین معاش بودند ، پدربزرگش طبق سنت معمول آن زمان ، مسئولیت بالاندن او را پذیرفت . بدبختانه ۱۹۲۸ آخرین سال توسعه و رونق عظیم موز در «آراکاتاکا» بود .
اعتصاب و برخوردها در شهر بالا گرفت و افزون بر صد اعتصابگر در یک شب در «آرکاتاکا » تیرباران شدند و در گوری دسته جمعی انداخته شدند .

نیه‌اش گابیتو بود ؛ به معنای «گابریل کوچک» ؛ خجالتی و ساکت رشد یافت ، شیفته صحبتهای پدربزرگ و قصه‌های خرافاتی مادربزرگش شده بود. گذشته از سرهنگ و خودش ، زنان دیگری هم حضور داشتند ، و گارسیا مارکز بعدها اظهار کرد که باورها و حرفهای آنها او را از اینکه تنها بر صندلی خانه‌شان بنشیند می‌ترساند ، نیمی بیشتر از ارواح و اشباح .
و در این حال بود که بذر آینده شغلی‌‌اش در این خانه کاشته می‌شد ـ‌حکایت جنگهای داخلی و واقعه «کشتار موز» ، معاشقه‌های والدینش ، اعتقاد و باورهای سختسرانه خرافی مادر خانواده ،رفت و آمدهای عمه‌ها ،عمه‌های کهنسال. و دختران نامشروع پدربزرگ… بعد گارسیا مارکز نوشت :« احساس می‌کنم که همه نوشته‌هایم ، درباره تجربیات من از اجدادم است »
پدربزرگش وقتی که او هشت ساله بود درگذشت . نابینایی مادربزرگش هم روز به روز بیشتر می‌شد و از همین رو به «سوکری» رفت تا با والدین خودش زندگی کند. جایی که پدرش به عنوان یک داروساز کار می‌کرد .
طولی نکشید که پس از ورودش به سوکری، تصمیم بر آن شد که تحصیلات رسمی‌اش را آغاز کند .او به پانسیون شبانه روزی در «بارانونکیولا»، شهر بندری در دهانه رودخانه« ماگدالنا»فرستاده شد . در آنجا او به عنوان پسری خجالتی که شعرهای فکاهی می‌گوید و کاریکاتور هم می‌کشد شهره شد .اگر چه تنومند و ورزشکار نبود ، اما بسیار جدی بود . همین باعث شد همکلاسیهایش او را «پیرمرد» صدا کنند .
در ۱۹۴۰سال ، وقتی دوازده سال بود ، موفق شد بورس تحصیلی‌ِ مدرسه‌ای که برای دانش آموزان با استعداد در نظر گرفته می شد را به دست آورد. مدرسه ـ‌«لیکئو ناکیونال» –به وسیله یسوعیون اداره می شد و در شهری در ۳۰ مایلی جنوب «بوگوتا» ، در شهر « زیپاکیورا » بود . سفرش یک هفته‌ بیشتر طول نکشید و بازگشت: «بوگوتا» را دوست نداشت . نخستین حضورش در پایتخت کلمبیا ، او را دلتنگ کننده و غمگین ساخت . اما تجربیاتش به تثبیت شخصیتش کمک کرد .
و در مدرسه بود که خودی را که به مطالعه تحریک می‌شود و با آن به هیجان درمی‌آید را شناخت . غروبها اغلب در خوابگاه برا ی دوستانش کتابها را با صدای بلند می‌خواند . سرگرمی‌اصلی‌اش همین شده بود . هر چند که او هنوز در تلاش بای نوشتن چیزی با معنی برای نوشتن بودو تلاش می‌کرد چیز با معنی بنویسد . عشق بزرگش به خواندن و کشیدن کاریکاتور به او کمک ‌کرد تا در مدرسه شهرتی را به عنوان یک نویسنده به دست آورد . شاید لذت از این شهرت بود که ستارة هدایت کشتی‌اش شد. تصوری که نیازمندش بود برای حرکت آینده‌اش . پس از فارغ التحصیل شدنش در سال ۱۹۴۶ ، نویسنده ۱۸ ساله ، آرزوهای والدینش را برآورده کرد و در بوگوتا در مدرسه حقوق «یونیورساد ناسیونال » نام نویسی کرد و بعدها هم در رشته روزنامه نگاری .
در این دوران بود که گارسیا مارکز به همسر آینده‌اش برخورد کرد . و پیش از آنکه دانشگاه را ترک کند ، وقتی که تعطیلات کوتاه مدتی را با والدینش می‌گذراند دختر ۱۳ ساله‌ای به نام مرسدس بارچا پاردو را به آنها معرفی کرد . مرسدس همانند یک مصری نجیب خموش بود و سبزه ، او « جذابترین کسی » بود که گابریل تا به حال دیده بود .
در طول آن تعطیلات بود که گابریل به مرسدس پیشنهاد ازدواج داد . دخترک موافق بود ، اما نخستین آرزویش تمام کردن تحصیلاتش بود . به همین دلیل مرسدس نامزدی را پیشنهاد کرد ، قول داد تا چهارده سال دیگر که بتوانند ازدواج کنند ، با او بماند .

سالهای گرسنگی

مانند بسیاری از نویسندگان دیگر که دانشگاه را تجربه کردند و آنرا کوچک شمردند ، گارسیا مارکز نیز متوجه شد که علاقه‌ای به مطالعه در رشته دانشگاهی‌اش ندارد و مبدل به کسی شده که کاری را بر حسب وظیفه و اجبار انجام می‌دهد .و به این ترتیب دوران سرگردانی‌اش آغاز شد : کلاسهایش را نادیده انگاشت و از خودش و درسهایش غفلت کرد ، برای سرگردان بودن ، گشت در اطراف بوگوتا را انتخاب می‌کرد ، سوار تراموای شهری می‌شد و به جای خواندن حقوق ، شعر می‌خواند.
در غذاخوریهای ارزان غذا می‌خورد ، سیگار می کشید و همدم و همنشین همة چیزهای مشکوک و مظنون آن زمان شد : ادبیات سوسیالیستی ، هنرمندان گرسنه ، و روزنامه نگاران آتشین و نوخواسته . اما از همه مهمتر روزی بود که آن کتاب کوچک را خواند ، زندگی‌اش متحول شد و همه خطوط تقدیر در دستانش ، در یک نقطه متمرکز شدند، کتابی از کافکا به دستش رسید :« مسخ» . کتابی که زیر و زبرش کرد . با این کتاب بود که مارکز جوان آگاه شد که اجباری نیست که ادبیات از یک خطِ سیر مستقیم داستانی و طرحی روشن و پیرو یک موضوع همیشگی و کهن پیروی کند .

اثیر چنین خود را نشان داد :«گمان نمی‌کردم کسی این اجازه را داشته باشد تا چیزهای مانند «مسخ »را بنویسد. اگر می فهمیدم می‌شود ، من به نوشتن پیش از این خیلی قبلتر پرداخته بودم . اگر می‌دانستم ، خیلی پیش از این شروع می‌کردم به نوشتن » و همچنین گفت :«برایم صدای برخاسته از کافکا همسو با نجواهای مادربزرگم بود . ـ‌ مادربزرگم در وقت قصه گفتن عادت داشت ، ماجراجویانه ترین چیزها را با حقیقی‌ترین صداهای ممکن بیان می‌کرد »
و این نخستین نکته‌ای بود که او از خواندن ادبیات در هوا شکار کرد .از این پس حریصانه شروع به خواندن کرد و هر چه به دستش می‌رسید را می‌بلعید . و شروع به نوشتن داستان کرد . و در کمال شگفتی‌اش دید که نخستین داستانش ، « سومین استعفا » ، در سال ۱۹۴۶ ، در روزنامه میانه‌رو بوگوتا ، « ال بوگوتا» منتشر شد . (‌ویراستار ذوق زده و مشتاقانه او را نابغه ادبیات کلمبیا خواند »
گارسیا مارکز وارد دوران خلاقیتش شد . بیش از ده داستان را برای روزنامه در سالهای بعد نوشت .
مانند انسانگرایی از خانواده‌‌ای میانه رو ، قتل گایتان در ۱۹۴۸ بر او تاثیر ژرفی گذاشت ،‌و حتا در غوغا و اعتراضات روزنامه «ال بوگوتازو» هم شرکت کرد و نوشت . دانشگاه «یونیورسال ناسیونال» تعطیل شد ، که بلافاصله به شتاب ، خودش را به فضای صلح آمیزتر جنوب رساند و به دانشگاه «یونیوریسدد کارتگانا» انتقالی گرفت . او در آنجا دلچرکین رشته حقوق را ادامه می‌داد و برای روزنامه «ال یونیورسال» ستون روزانه می‌نوشت .
سرانجام در ۱۹۵۰ تلاشهایش برای ادامه تحصیل در رشته حقوق پایان گرفت و خود را تمام وقت، وقف نوشتن کرد ،به «باراناکولیا» رفت . پس از چند سال ، به حلقه ادبی‌ای که «گروه باراناکیولیا» خواند می شد پیوست و تحت تاثیر آنها ، شروع به خواندن آثار همینگوی ، جویس، وولف، و خصوصا فالکنر کرد . او همچنین شروع به مطالعه آثار کلاسیک کرد و الهامی شگرف از خواندن «پادشاه ادیپوس» از سری داستانهای سوفوکل گرفت .
فالکنر و سوفوکل بزرگترین تاثیرات را بر او گذاشتند . فالکنر او را به خاطر توانایی‌‌اش در بازآفرینی کودکی‌ای در گذشته‌ای راز آمیز و ابداع کردن شهر و کشوری در خانه‌ای از نثر و شعر حیران کرد. در «یوکناپاتافنا» راز آمیز بود ، که گارسیا مارکز بذرهای« ماکوندو »را یافت .
و از «شاه ادیپ» سوفوکول و از «انتیگونه» انگاره‌هایش را برای دگرگون ساختن جامعه و رسوایی سواستفاده قدرت حاکم بیرون کشید . نارضایتی گارسیا مارکز از داستانهای ابتدایی‌‌اش آغاز شد و آنها را به عنوان تجربیات راستینی از پریشان خیالی دوران آغاز نوشتنش دریافت.
«آنها پیچیدگی روشنفکرانه‌ای ساده‌ای داشتندکه با حقیقت هستی من میانه‌ای واقعی نداشتند »
فالکنر به او آموخته بود که نویسنده باید در مورد چیزهایی بنویسد که به او نزدیک باشد . و سالها مارکز در این منازعه با تلاشهای نوشتاری‌اش بود که «چه می خواهد بگوید؟»
این دغدغه‌ها وقتی شکل گرفت که او به همراه مادرش به «آراکاتاکا» بازگشت تا خانه پدربزرگش را برای فروش مهیا کنند ، خانه را در وضعیتی اسفناک و فرسوده یافتند ، و هنوز «خانه شبح زده» خاطراتش را که در سرش غوطه می‌خورد او را به گذشته فرا می‌خواند. براستی که همة شهر مرده و بیجان به نظر می رسد ، و زمان در رگ و پی اش منجمد شده بود . او پیش از این خطوط داستانی از تجربیات گذشته‌اش را در ذهنش مرور می‌کرد ، رمانی تجربی به نام «لاکاسا »La casa نوشته بود، و هر چند که احساس می‌کرد که هنوز آماده و تکمیل نشده است ، او قسمتی از آنچه که بعد از حس کردن آن مکان به دست آورده بود را یافته بود.
به محض بازگشت به «بارانکیولا» ، نخستین رمانش ملهم از دیدارش از آن خانه را با نام «طوفان برگ» ، طبق طرحی مطابق با اسلوب« آنتیگونه» و دوباره سازی شهری خیالگونه نوشت .. کتاب با اشتیاقی پر انرژی از الهام و شهود کامل شده بود و نام «ماکوندو» را به «یوکناپاتافنای» آمریکای لاتین بخشید که نام مزرعه موزی نزدیک «اراکاتاکا» بود که عادت داشت در آنجا مانند کودکی گردش ‌کند .(‌ماکوندو در زبان بانتو Bantu معنای موز است) متاسفانه رمان در سال ۱۹۵۲ توسط ناشری که به او داده شده بود رد شد و گارسیا مارکز گرفتار شک به توانایی‌خودش شد و شلاق نقد را خود به پیکرش وارد کرد و آن را در کشو انداخت . (‌در ۱۹۵۵ هنگامی که گارسیا مارکز در اروپای شرقی بود ، رمان توسط دوستانش از آن مخفیگاه نجات داده شد و به ناشر تحویل داده شد . آن زمان بود که« طوفان برگ» منتشر شد )
با وجود طرد شدن و تنگدستی‌اش، ذاتا سرخوش بود ، اتاقی در فاحشه خانه‌ای دست و پا ‌کرده بود و دوستانش دورش را گرفته بودند . و کار ثابتی هم برای نوشتن در ستونهای روزنامه «ال هرالدو» El Heraldo داشت . در بعد از ظهرها بروی داستانهایش کار می‌کرد و با هم سلیقه‌هایش در میان دود سیگار و عطر قهوه گپ می‌زد . در ۱۹۵۳ او به ناگاه به تشویش و بیقرار ی ناگهانی دچار شد . بار و بندیلش را جمع کرد ، کارش را رها کرد و حتا دایره‌المعارفش را هم به دوستی فروخت . مدت کوتاهی سفر کرد ، بر روی پاره‌ای از طرحهای داستانش مشغول شد ، و سرانجام به طور رسمی با مرسدس اعلام نامزدی کرد . در ۱۹۵۴ به بوگوتا بازگشت و مسئولیت نوشتن داستان و مقالات نقد فیلم را در «ال اسپاکتادور» را پذیرفت. در آنجا او به استقبال سوسیالیسم رفت و از از توجه به صدای جاری دیکتاتور گوستاو روجاس پینیلیا اجتناب کرد ، به وظیفه‌اش به عنوان نویسنده‌ای در زمان لاویولنسیا la violencia تعمق کرد.
در ۱۹۵۵ اتفاقی افتاد که او را در عقب قطار ادبیات نگاه داشت و سرانجام هم باعث تبعید موقتی او از کلمبیا شد . در آن سال ، «کالداس »، یک ناوشکن کوچک کلمبیایی ، در راه بازگشت به «کارتاگنا» ، در دریایی عمیق غرق شد . همه دریانوردها و ملوانان در آب غرق شدند ،الا یک مرد جالب : لویس آلئجاندرو ولاسکو ، کسی که توانست ده روز بر روی الواری در دریا دوام بیاورد . هنگامی که سرانجام به ساحل بازگشت ، فورا به یک قهرمان ملی تبدیل شد . دولت از این فرصت به عنوان تبلیغاتی بزرگ استفاده کرد ، ولاسکو هم سخنرانیهای بسیاری را برای تبلیغ دیده‌ها و ماوقع کرد ، سرانجام روزی رسید که او تصمیم گرفت واقعیت را بگوید : «کالداس» بار و محموله غیر قانونی حمل می‌کرده ،چون که آنها بیمبالاتی و بیدقتی کرده بودند ، کشتی تعادلش به هم ‌خورده و درون دریا غرق شد . ولاسکو طی دیداری از اداره روزنامه «ال اسپکتادور» ، واقعیت را برای آنها فاش کرد ، و آنها پس از کمی درنگ باور کردند . ولاسکو قضیه را برای گابریل گارسیا مارکز تعریف کرد و او هم داستان را از زبان کسی دیگر نوشت و دوباره سازی کرد . داستان دو هفته به نام « واقعیت درباره ماجرای من ، لویس الئجاندرو ولاسکو » مسلسل وار منتشر شد و شور و استقبال بسیاری را آفرید .
دولت به شدت عصبانی شد و ولاسکو را از نیروی دریایی بیرون اندخت. ویراستاران نگران از اینکه دیکتاتور پینیلا گارسیا مارکز را آزاردهد ، بیدرنگ او را برای تحت پوشش قرار دادن خبر مرگ قریب الوقوع پاپ پیوس به ماموریت گسیل کردند . به بهانه این ماموریت بیهوده ، گارسیا مارکز به عنوان خبرنگار و گزارشگر در اروپا سرگردان بود . پس از اینکه مدتی در رم به تحصیلات در رشته سینما پرداخت ، عازم بلوک کمونیستی اروپا و شرق اروپا شد ، و پس از یکسال سرانجام دوستانش رمان« طوفان برگ» را در« بوگوتا» منتشر کردند .
گارسیا مارکز به ژنو ،رم ، لهستان و مجارستان سفر کرد و سرانجام در پاریس مستقر شد جایی که او خبر دار شد کارش را از دست داده است . بنا به دستور حکومت دیکتاتوری پینیلا ، روزنامه «ال اسپکتدور» تعطیل شد . در محله‌ای لاتین ، و به اعتبار و لطف زن مهمان خانه داری زندگی کرد ،آنجا تحت تاثیر آثار همینگوی یازده داستان نوشت که پیش نویس کتاب « کسی به سرهنگ نامه نمی‌نویسد» شدند و همینطور قسمتی از «این شهر گهی» را نوشت . کتابی که بعدها به نام« ساعت نحس » تغییر نام داد و منتشر شد .

س از پایان نکارش «کسی به سرهنگ … » به لندن سفر کرد و و سرانجام به قاره‌ خانگی‌ اش و نه کلمبیا که ونزوئلا بازگشت و در آنجا توسط پناهجویان و آوارگان سیاسی کلمبیایی مورد استقبال و پشتیبانی قرارگرفت . آنجا « ساعت نحس» را به پایان رساند اثری که در آن تلاش برای پایه ریزی کردن سبک بی‌همتایش مشهود است ، اما مشخص است که آنچه نوشته هنوز برایش راضی کننده نیست. داستانهای ابتدایی‌اش صریح و بی‌احساسند. «طوفان برگ» بسیار مدیون فالکنر بود و «کسی به سرهنگ نامه نمی‌نویسد» و «ساعت نحس» هم از سبک و هدف شناخته شده‌اش فاصله داشت ، سبکی که او سالهای بعد به توسعه و کمالش رساند .
می‌دانست که آخرین کارش در میان شهر راز گونه «ماکوندو» خواهد گذشت. اما هنوز برای یافتن لحن و صدایی که بتواند داستانش را با آن بگوید در تکاپو بود ، و هنوز در حال کشف صدای واقعی‌ و شخصی‌اش بود .
در ونزوئلا با دوستان قدیمی‌اش پلینیو آپولیو مندوزا کسی که بعدها ویراستار هفته‌نامه ونزوئلایی «الیت» شد همکار و همنشین شد . درسال ۱۹۵۷ برای آنکه پاسخ دغدغه‌اش: «درد کلمبیا از چیست ؟» را بیابد ،سرتاسر اروپای بلوک شرق را سفر کرد ،‌مقالاتش را در این رابطه به چند ناشر امریکای جنوبی داد و دیدند که چگونه با افسردگی مقایسه کرده وضعیت جامعه را با وضعیت آرمانی کمونیسم مقایسه کرده است.

س از اقامت کوتاه دوباره‌ای در لندن ، گارسیا مارکز به ونزوئلا بازگشت ، جایی که مندوزا دیگر برای روزنامه «مومنتو »کار می‌کرد و به دوست قدیمی‌اش کار دیگری را پیشنهاد کرد . گارسیا مارکز در ۱۹۵۸ مخاطره‌ای کرد و به کلمبیا بازگشت . در فضایی کم سر وصدا به کشورش خزید و با مرسدس باچا ازدواج کرد ، کسی که این چهارده سال را در بارانکویلا در انتظارش نشسته بود . او و تازه عروسش در خفا و خاموشی به کاراکاس بازگشتند ، که در آنجا مشکلات را با هم تقسیم کنند . پس از چاپ نمایشنامه‌هایی در روزنامه «مومنتو» توسط گارسیا مارکز که خیانت و پیمان‌شکنی آمریکاو ستم پیشگی‌هایش علیه ونزوئلا را هدف قرا داده بود ،دولت روزنامه «مومنتو» را تحت فشار سیاسی قرار داد . روزنامه سرانجام تسلیم فشارهای سیاسی شد و در جریان سفر نیکسون در ماه می عذرخواهی‌ای را از دولت امریکا به چاپ رساند .

گارسیا مارکز و مندوزا از نامة سفارشی کاپیتولاسیونی دولت به خشم آمده و بلافاصله استعفا دادند . چیزی نگذشت که گارسیا مارکز پس از رها کردن شغلش در «مومنتو» ، به اتفاق همسرش به هاوانا رفت و تحت حمایت انقلاب کاسترو قرار گرفت . او متاثر از انقلاب با تصدی شاخه بوگوتا آژانش خبرگزاریی کاسترو «پرنسا لاتین» به انقلاب کمک کرد . و بدین شکل بود که رفاقتش با کاسترو که تا به امروز برقرار است ، آغاز شد .
در ۱۹۵۹ نخستین پسرش رودریگو به دنیا آمد و این خانواده به شهر نیوریوک مسافرت کرد ، و در آنجا ناظر شاخه آمریکای لاتین خبرگزاری« پرنس لاتین» شد ، اما چیزی نگذشت که به خاطر تهدیدات آمریکاییها به قتل او ، گارسیا مارکز از این شغلش هم استعفا داد . بعد از یکسال پس از شکاف ایدیولوژیکی که در حزب کمونیستی کوبا روی داد، جدایی‌اش از آن حزب آغاز شد . او با خانواده‌اش به جنوب «مکزیکو سیتی» سفر کرد و به زیارتگاه «فالکنریان» رفت تا به این شکل ورودش را در ۱۹۷۱ به امریکا تکذیب کند .

در «مکزیکوسیتی» علاوه بر آنکه برای فیلمها زیرنویس می‌نوشت متن نمایشنامه‌های رادیویی را هم به نگارش درمی‌آورد ، و در طی این مدت بود که پاره‌ای از رمانهای افسانه‌وارش را منتشر ساخت . اثر« کسی به سرهنگ نامه نمی‌نویسد» در ۱۹۶۱ از شر بید خورنده فراموشی نجات داده شد ه ، و سپس «مراسم دفن مادربزرگ» را هم در ۱۹۶۲ ، سالی که دومین پسرش ،گونزالو به دنیا آمد منتشر ساخت . سرانجام دوستانش او را متقاعد کردند که به جلسات نقد و مباحثه ادبیات در «بوگوتا» شرکت کند ، ، او در Este pueblo de mierda تجدید نظر کرد ، و عنوان« شهر گهی» را به «ساعت نحس» تغییر داد.
کتابها را عرضه داشت و تا حدودی با استقبال روبرو شد . حامیان و بانیان جایزه‌ای ادبی ، در سال ۱۹۶۲ ،‌در اوج دوران افسردگی بی‌پایانش ، کتاب را به مادرید فرستادند تا در آنجا انتشار یابد: انتشار مسخره و خنده‌آور بود . ناشر اسپانیایی، کتاب را از همه اصطلاحات عامیانه امریکای لاتین و جملات اعتراض آمیزش پاکسازی وتهی کرد ، گفتگوها و سخنان شخصیتها هم مختصر و کوتاه شده و به زبان و لهجه اسپانیایی در آمده بود . تصفیه کتاب خارج از حد و مرزهای پذیرفتنی و قابل تصور بود. گارسیا مارکز دل شکسته و غمین مجبور شد تا از پذیرش کتاب با آن وضعیت امتناع کند . تقریبا نیم دهه طول کشید تا کتا ب به حال اولش برگردانده شده و انتشار یافت .
چند سال بعدی ، مشحون از ناامیدیهای فراوان برای او بود ، چیزی تولید نکرد الا متن فیلمی طرحش توسط کارلوس فوئنتس نوشته شده بود . دوستانش تلاش می‌کردند اورا از راههای مختلف دلخوش و شاد سازند . اما با این وجود او احساس واماندگی و ورشکستگی می‌کرد . هیچکدام از آثارش بیشتر از ۷۰۰ نسخه فروش نرفته بودند . هیچ حق التالیف و پولی از آنها به دست نیاورده بود . و هنوز داستان «ماکوندو» از فراچنگ او طفره می‌رفت .

پیروزیها
و سرانجام اتفاق افتاد : «ظهورش».
در ژانویه ۱۸۶۵ او و خانواده‌اش برای گذران تعطیلات به «آکاپولکو» مسافرت کردند . ناگهان شهود به او اصابت کرد :
لحن و صدایش را باز یافت . برای نخستین بار در بیست سال اخیر، آذرخشی واضحا حجم و آوای «ماکوندو» را روشن ساخت و درخشاند. او بعدها نوشت :
« سرانجام شهودی را که با آن بتوانم کتاب را بنویسم به دست آوردم … به کاملترین شکل ممکنش . در آنجا بود که من نخستین فصل را کلمه به کلمه با صدای بلند برای تایپست دیکته کردم »
و بعد ، راجع به آن شهود:

لحن و صدایی که من سرانجام در «صد سال تنهایی» به کار گرفتم بر پایه روشی بود که مادربزرگم در گفتن قصه‌هایش به کار می‌گرفت . او چیزهای کاملا خیال گونه را جوری بیان می‌‌کرد که واقعگرایانه‌ترین شکل ممکن را داشتند … جلوه آنچه را که می‌گفت در سیمایش مشهود بود . او وقتی که قصه‌هایش را می‌گفت طرزگفتارش را تغییر نمی‌داد و با این کارش همه را مجذوب می‌کرد . آنجا بود که من کشف کردم چه باید بکنم تا خیال را باور پذیر سازم . به همان لحنی که مادربرزگم قصه‌ها را برایم بازگفته بود آنها را نوشتم. »
او ماشین را به طرف خانه چرخاند و به سمت خانه شتافت . وقتی رسیدند ، مسئولیت خانواده را به مرسدس سپرد و دست از همه چیز شست و در اتاقش مشغول نوشتن شد . و نوشت آنچه را که انجام داده بود و دیده بود و اندیشیده بود . برای مدت هیجده ماه ،هر روز را نوشت .روزانه با مصرف شش پاکت سیگار داشت از پا در می‌آمد . برای تامین خانواده ماشین فروخته شد ، و تقریبا همه اسباب خانه به گرو گذاشته بود چاره‌ای نبود ، تنها به این شکل مرسدس می‌توانست خانواده را خوراکی دهد و رول کاغذ و سیگار مارکز را تامین کند . دوستانش دیگر اتاق دود گرفته‌اش را « غار مافیا» می‌نامیدند . و پس از مدتی ، کمکهای جامعه به یاریش شتافت ،‌چرا که با خبر شده بودند که چه چیزهای چشمگیر و قابل توجهی در حال خلق شدن است. نسیه‌ها تمدید و قرضها بخشیده شد . پس از یکسال کار ، گارسیا مارکز نخستین سه فصل را برای کارلوس فوئنتس فرستاد ، کسی که آشکارا اعلام کرد :« من تنها هشتاد صفحه را خواندم اما استادی را در آن یافتم » رمان به پایانش نزدیک بود ، هنوز اسمی نداشت ، موفقیتش قابل پیش بینی بود ، و زمزمه موفقیت در هوا دوَران داشت و می‌چرخید .هنگام که کار به سرانجام رسید ، خودش ، همسرش، ‌و دوستانش را در رمان جای داد و سپس نامی در صفحه آخر نمایان شد :« صد سال تنهایی»
سرانجام از غار پا به بیرون گذاشت ، هزار و سیصد صفحه را در دستانش محکم گرفته بود ، تحلیل رفته و تقریبا مسموم از نیکوتین ،‌ با بالای ده هزار دلار بدهی ، اما هنوز دلخوش و سر زنده بود . مجبور شد اسباب بیشتری از خانه را گرو بگذارد تا بتواند رمان را برای ناشری در بوینوس آیرس بفرستد.
«صد سال تنهایی »در ژوئن ۱۹۶۷ منتشر شد ، و در عرض یک هفته همه ۸۰۰۰ نسخه‌اش به فروش رسید . از آن نقطه بود که موفقیت های او بیمه و تضمین شد . رمان هر هفته زیر یک چاپ جدید می‌‌رفت ،‌و در عرض سه سال نیم میلیون نسخه از کتاب به فروش رسید و به بیست و چهار زبان ترجمه شد و چهار جایزه بین المللی را نصیب خود کرد . موفقیتها سرانجام سر و کله‌شان پیدا می شد. وقتی که جهان نامش را می‌شنید و می‌شناخت گابریل گارسیا مارکز ۳۹ ساله بود .
به ناگاه شهرت احاطه‌اش کرد . نامه‌های طرفداران ،جایزه‌ها ‌، مصاحبه‌ها ، ‌برنامه‌هایی با حضور او – پیدا بود که زندگی‌اش در حال دگرگون شدن است. در ۱۹۶۹ رمان، جایزه «چیاچیانو» در ایتالیا را برد و همان سال به عنوان بهترین رمان خارجی در فرانسه شناخته شد . و در ۱۹۷۰ در انگلستان منتشر شد و همان سال هم جزو دوازده انتخاب اول سال خوانندگان در امریکا شد .
دو سال گذشت. جوایز «رومیلو گالئگوس » و « نیوتادت» را هم برده بود و در ۱۹۷۱ هم نویسنده پرویی ،‌ماریو وارگاس یوسا در باره زندگی و آثارش کتابی را منتشر ساخته بود . در برابر همه این هیاهوها ، گارسیا مارکز به سادگی به نوشتن بازگشت . تصمیمش براین بود که در باره دیکتاتوری بنویسد ، باخانواده‌اش به بارسلونای اسپانیا رفت تا آن اسپانیای زیر چکمه فراسیسکو فرانچو را تجربه کند
در آنجا روی رمانش رنج برد و زحمت کشید . ترکیبی را از« هیولا» ، «دیکتاتوری کارایبی با دستان نرم استالینی و شهوتی حیوانگونه» و «حاکم جرار اسطوره‌ای امریکای لاتین » خلق کرد . در خلال این سالها ، او Innocent Eréndira and Other Stories را در سال ۱۹۷۲ منتشر کرد . و در ۱۹۷۳ مجموعه‌ای از آثار روزنامه نگاری‌اش در پانزده سال قبل را به نام « زمانه‌ای که من شاد بودم و بی‌خبر » منتشر ساخت.
«پاییز پدر سالار» در سال۱۹۷۵ منتشر شد ، و از دو منظر موضوع و لحن حرکت و روند موثر و قویی از نقطة « صد سال تنهایی» بود.کتابی پر شکنج و پرخماپیچ ، به همراه جملاتی دالان وار و تودر تو ، که در ابتدا برای منتقدین و کسانی که منتظر یک« ماکوندو»دیگر بودند ، دست یازیدن به هستة آن ناامیدانه به نظر می‌رسید . توقعات و انتظارها در طول سالیان از او تغییر کرده بود ، به هرحال ، بسیاری انتشار این رمان را تغییر مکانی به شاهکاری کوچکتر توصیف کردند.

زندگی بعد
، گارسیا مارکز تصمیم گرفته بود که فراتر از زمان دیکتاتوری ، دیکتاتور پینوشه بر شیلی ننویسد ، تصمیمی که بعدا آن را لغو کرد و علاوه بر آنکه زندگی در یک حکومت دیکتاتوری را ترسیم کرد ، ذهن حاکم ستمگری که آنها را در گودال رنج رها کرده بود را به خواننده‌ ارایه کرد . حالا نویسنده معروف ، به قدرت روزافزون سیاسی‌ا‌ش آگاهتر شده بود ، و تاثیر رو به افزایش و امنیت مالی‌اش او را قادر ساخته بود تا دغدغه‌هایش را در فعالیتهای سیاسی دنبال کند.
دربازگشت به« مکزیکو سیتی» ، خانه جدیدی خرید تا از آنجا مبازه شخص‌اش را برای تاثیر برجهان پیرامونش سامان‌دهی کند . در پایان اندک سالی ، فعالیتهایش را پایه گذاری کرد و پیوسته مقداری از پولش را در جنبشها و فعالیتهای سیاسی و اجتماعی صرف می‌کرد . از طریق نوشته‌ها و بخششهایش ، گروههای چپ در «کلمبیا »، «ونزوئلا» ،« نیکاراگوئه» ،« آرژانتین» و «انگولا» را حمایت و پشتیبانی می‌کرد .

و از HABEAS حمایت و پشتیبانی کرد ، سازمانی که تمام فعالیتهایش را برای اصلاح سواستفاده قدرت در امریکای لاتین و آزادی زندانیان سیاسی وقف کرده بود . و او روابط دوستانه‌اش را با بعضی رهبران همانند عمر توریجوس در پاناما struck up کرد , مناسبات و روابطش را با فیدل کاسترو رهبر کوبا ادامه داد . نیازی به گفتن نیست که ، این فعالیتها او را نزد سیاستمداران امریکا یا کلمبیا عزیز و تکریم نکرد ، همه دیدارهایش از امریکا با ویزاهای محدود الزمانی بود که توسط وزارت امور خارجه امریکا تایید شده بود . ( این سفرها سرانجام توسط بیل کلینتون رفع محدودیت شد ) در ۱۹۷۷ او Operación Carlota و همچنین مجموعه‌ای از مقالاتی از نقش کوبا در افریقا را منتشر ساخت.
به طعنه ، اگر چه ادعا می‌کند که با کاسترو دوستان بسیار خوبی هستند – کاسترو حتا به ویراستاری کردن کتاب «وقایع مرگ یک پیشگوی مارکز» کمک کرد – او هفتاد نوشته را در کتابی « بسیار رک ، بسیار ناملایم » درباره قصور انقلاب کوبا و زندگی تحت رژیم فیدل کاسترو نوشته است .این کتاب هنوز منتشر نشده است ، و گارسیا مارکز مدعی است که تا وقتی که روابط بین امریکا و کوبا به هنجار و عادی نشده آن را منتشر نخواهد ساخت .
در ۱۹۸۱ که مدال ویژه لژیون فرانسه را به دست آورد ، برای اینکه کاسترو را در سختی دیده بود به دیدارش شتافت و هنگامی که به کلمبیا بازگشت دولت محافظه کار «بوگوتا» او را به سرمایه‌گذاری و پول درآوردن در M-19 ، یک گروه لیبرال از پارتیزان ها متهم کرد. مارکز برای آسایش خانواده‌اش از کلمبیا بیرون آمد و از مکزیک تقاضای پناهندگی سیاسی کرد.
کلمبیا خیلی زود از خشم و برآشفته شدن از آن فرزند نام آورش پشیمان شد : در سال۱۹۸۲ او جایزه نوبل ادبیات را برنده شد . کلمبیا همزمان با انتخاب ریبس جمهور جدید، دستپاچه و شرمسار، او را به بازگشت دعوت کرد ، و ریس جمهور Betancur بتانکیور نیز شخصا او را در استکهلم ملاقات کرد.در ۱۹۸۲ ، «بوی خوش گواوا» ، کتابی در گفتگو با همقطار دیرینش« پلینیو اپولیو مندوزا» و همینطور در همان سال او «ویوا ساندینو» ، نمایشنامه رادیویی تلویزیونی در باره« سندریستها» و انقلاب« نیکاراگوئه» را نوشت. در داستان بعدیی که منتشر کرد دیگر سیاست از اندیشه‌اش فاصله گرفته بود و با نوشتن رمانی عشقی تغییر مسیر داد و به گذشته غنی از شهود و مصالح اساسی‌ داستانهایش بازگشت ، او دوباره بر روی موضوع معاشقه‌های والدینش کار کرد . داستان درباره دو عاشق عقیم و بی‌نتیجه مانده است که زمان طولانی میان نخستین معاشقه و دومین عشقبازیشان پیش آمده ، و در سال ۱۹۸۶ پرده از«عشق سالهاای وبا» برداشته شده و کتاب به خوانندگان جهان، که مشتاقانه منتظرش بودند، عرضه شد و به صورت اعجاب آور و غریبی مورد استقبال قرار گرفت .
تردیدی نیست که گابریل گارسیا مارکز دیگر مبدل به چهره جهانی شده بود که جاذبه دیرپا و مانایش همه گیر شده بود .
در حال حاضر نیز او از مشهورترین نویسندگان جهان است ، و درون زندگی‌ای آکنده از نوشتن غوطه می‌خورد تدریس می‌کند ، و و با اقامت در مکزیکو سیتی ، کارتاگنا ، کیورناواسا ، پاریس ، بارانکبولیا فعالیتهای سیاسی‌اش و فرهنگی‌اش را پی می‌گیرد . او دهه‌ ۱۹۹۰ را با انتشار رمان«ژنرال د رهزارتوی خود» به پایان رساند و دو سال بعد هم «زائر غریب» متولد شد .
در ۱۹۹۴ او داستانهای اخیرش را در کتاب« عشق و شیاطین دیگر» منتشر کرد . این سیر در ۱۹۹۶ با انتشار «گزارش یک آدم ربایی» ادامه یافت . کتاب اخیر اثر روزنامه نگارانه‌ای بود که دارای جزییات شگرفی از تجارت بی‌رحمانه مواد مخدر در کلمبیا ست . این بازگشت به فعالیتهای روزنامه نگاری در ۱۹۹۹ با خرید پر کش قوس امتیاز مجله «کامبیو» مستحکم شد.
مجله وسیله‌ای واقعی و کاملی برای گارسیا مارکز شد تا به او اصل خویش بازگردد . امروز «کامبیو » جلودار سیر پیشرفت مطبوعات کلمبیا ست.
متاسفانه در ۱۹۹۹بیماری سرطان لنفاوی گارسیا مارکز تشخیص داده شد ، و تا به امروز او تحت رژیم درمانی و غذایی خاصی قرار دارد . اغلب در میا ن «مکزیکو سیتی» و کلینکی در «لس آنجلس »جایی که پسرش فیلماکر روریگو گارسیا زندگی می‌کند، در رفت و آمد است .
در حال حاضر ،مارکز در کنار نوشتن داستانهایش ،‌ بر روی نوشتن خاطراتش متمرکز شده است . نخستین جلد از رمان در سال ۲۰۰۱ با نام «زیستن برای بازگفتن» منتشر شد که بیدرنگ در نخستین چاپ در امریکای لاتین به فروش رفت ، و نخستین جلد از این سه گانه ، تبدیل به پرفروشترین کتاب «تا کنون» کشورهای اسپانیایی زبان شد (‌کتاب در اواخر ۲۰۰۳ در امریکا و انگلستان منتشر می‌شود ). نخستین جلد از این کتاب تا سال ۱۹۵۵ را تحت پوشش قرار می‌دهد و طبق قول و برنامه ریزی مارکز ، جلد دوم آن بر روی «صد سال تنهایی» متمرکز شده است.
آثار

برگردان‌ها به زبان فارسی

* طوفان برگ
* پاییز پدرسالار
* کسی به سرهنگ نامه نمی‌نویسد، هوشنگ گلشیری
* زائران غریب (مجموعه داستان کوتاه، همچنین با عنوان ده داستان سرگردان)
* ماجرای ارندیرا و مادربزرگ سنگدل‌اش (مجموعه داستان کوتاه)
* سفر پنهانی میگل لیتین به شیلی
* زیستن برای بازگفتن، انتشارات کاروان
* صد سال تنهایی، (به اسپانیایی: Cien años de soledad) ترجمه‌های: بهمن فرزانه، کیومرث پارسای.
* از عشق و شیاطین دیگر
* عشق سال‌های وبا هرمز عبداللهی
* ساعت نحس *[3]
* خانهٔ بزرگ
* وقایع‌نگاری يک قتل از پيش اعلام شده
* ژنرال در هزارتوی خويش
* ۱۳۸۵ - بهترین داستان‌های کوتاه گابریل گارسیا مارکز، احمد گلشیری. انتشارات نگاه.
* ۱۳۸۶ - خاطرهٔ دلبرکان غمگین من. (به اسپانیایی: Memoria de mis putas tristes) (خاطرات روسپیان غمگین من.). کاوه میرعباسی.


برچسب‌ها: معرفي كتاب گابريل گارسيا ماركز, خريد كتاب صد سال تنهايي, کتاب های گابریل گارسیا مارکز
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و سوم بهمن 1390ساعت 16:59  توسط www.karaketab.com  | 

خرید کتاب پاییز پدر سالار

  كتاب پاييز پدر سالار(خزان پيشوا) /گابريل گارسيا ماركز
سرانجام زمانی در توده ای از برگ های زرد شده ی پاییززندگی اش دريافت محکوم بوده زندگی را در چهره ای بشناسد که غيرِ واقعی بوده است و هرگز پی نبرد که زندگی قابل زندگی همانی است که از سوی ديگرش ديده می شد، نه از طرفی که او می دید .» پاییز پدر سالار
پاییز پدرسالار » از آثار درخشان ماركز است كه نوشتن آن هفت‌سال طول می‌كشد. اين رمان با ترجمه محمدرضا راهور از سوي انتشارات روزگار روانه بازار كتاب شده است. طرح نگارش رمان « پاییز پدر سالار » زمانی در ذهن ماركز شكل می‌گیرد كه يك دیكتاتور بعد از هشت‌سال حكومت، كشور را ترك می‌كند. زمانی كه هواپیمای "پرث خیمه نث" بر آسمان دیده می‌شود و رادیو فرار دیكتاتور را اعلام می‌كند، مردم شادی را شروع می كنند و به سراغ زندان‌ها می ‌روند تا زندانیان را آزاد كنند. اما ماركز به طرف قصر ریاست ‌جمهوری مي‌رود و با پیشخدمت دیكتاتور به صحبت مي‌نشيند. از همين زمان در ذهنش نگارش رمانی شكل می‌گیرد كه می‌خواهد در آن تكلیف خود را با دیكتاتورها روشن كند. به گفته ماركز دیكتاتورها تنها اسطوره ‌های كشورهای امریكای‌ لاتین هستند.
در « پاییز پدر سالار » ماركز تلاش كرده تا با نمايش «تنهایی» كه قدرت با خود به دنبال می آورد، خواننده را تحت‌تاثیر قرار دهد ؛ زيرا انسان بدون علم به تبعات قدرت، دنبالش می‌رود و به تعبیر ماكز قدرت فساد می‌آورد و قدرت‌مطلق به معناي فساد مطلق است.
گارسیا مارکز در رمان خزان پدرسالار پیچیده‌ترین روند
انتخاب شکل رمان را به کار گرفت. او ابتدا می‌خواست دیکتاتور سرنگون‌شده را دردادگاه ملت بنشاند و سپس خاطرات او را با یک گفت و گوی درونی به نمایش بگذارد. امااین روند را به کناری انداخت و تنها نام قهرمان اصلی را حفظ کرد. نکته طنزآمیز آن است که در انتخاب شکل نهایی رمان پدرسالار نامی ندارد. رمان به یاری صداهای گوناگون و از جمله صدای مادر پدرسالار بیان می‌شود و رمان نه با دادگاه مردم ، بلکه با مرگ پدرسالار آغاز می‌شود.
*گارسیا مارکز درباره تنهایی دیکتاتور می‌گوید :" آدم هر چه بیشتر قدرت به دست بیاورد ، تشخیص این که چه کسی با اوست و چه کسی بر او ، برایش دشوارتر می‌شود. هنگامی که به قدرت کامل دست یافت ، دیگر تماس او با واقعیت به کلی
قطع می‌شود و این بدترین نوع تنهایی است. شخص دیکتاتور ، شخص بسیار خودکامه ، گرداگردش را علائق و آدم‌هایی می‌گیرند که هدف‌شان جدا کردن کامل او از واقعیا است. همه‌چیز دست به دست هم می‌دهند تا تنهایی او را کامل کنند."
ژنرال عمر توریخوس ، حاکم پاناما ، از دوستان گارسیا مارکز به شمار می‌رفت. او در یک سانحه هوایی ، که گارسیا مارکز معتقد است ، توطئه بوده کشته شده است. گارسیا مارکز به یاد می‌آورد که روزی توریخوس ، که به ندرت کتاب
می‌خوانده ، به او می‌گوید که خزان پدرسالار بهترین کتاب اوست. گارسیا مارکز از او توضیح می‌خواهد. توریخوس سرش را به گوش گارسیا مارکز نزدیک می‌کند و می‌گوید : "آخر مطالب کتاب راست است. ما همه به او شباهت داریم."


برچسب‌ها: كتاب پاييز پدر سالار, خريد كتاب پاييز پدر سالار, خريد كتاب گابريل گارسيا ماركز, درباره ماركز
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و سوم بهمن 1390ساعت 16:57  توسط www.karaketab.com  | 

کتاب های هوشنگ مرادی کرمانی

هوشنگ مرادی کرمانی در سال 1323 در روستای سیوچ از توابع بخش شهداد کرمان متولد شد و تا کلاس پنجم ابتدایی در آن روستا درس خواند سپس به کرمان رفت. دوره دبیرستان را در یکی از دبیرستان‌های شهرستان کرمان گذراند و سپس وارد دانشگاه شد. و دوره ی دانشکده هنرهای دراماتیک را در تهران گذراند و در همین مدت در رشته ی ترجمه زبان انگلیسی نیز لیسانس گرفت. وی فعالیتهای هنری خود را از سال ۱٣٤٠ با رادیو کرمان آغاز کرد و بعد این فعالیت را در تهران ادامه داد. نویسندگی را از سال 1347 با مجله خوشه آغاز کرد سپس قصه های مجید را برای برنامه «خانواده» رادیو ایران نوشت . همین قصه ها ، جایزه مخصوص «کتاب برگزیده سال1364» را نصیب وی ساخت .
از هوشنگ مرادی کرمانی تا کنون نه کتاب داستان انتشار یافته است که برخی از آنها به زبانهای آلمانی ، انگلیسی ، فرانسوی ، اسپانیایی ، هلندی ، عربی ، ارمنی ترجمه شده و هم چنین هجده فیلم تلویزیونی و سینمایی بر اساس داستانهای او به تصویر درآمده است.
آثار ترجمه شده وی جوایزی را از مؤسسات فرهنگی و هنری خارج از کشور به دست آورده است. از جمله : جایزه ی دفتر بین المللی کتابهای نسل جوان (۱٩٩٢ ) . (IBBY) جایزه ی جهانی هانس کریستین آندرسن.
برخی از آثار او:
1- قصه های مجید پنج جلد 38داستان انتشارات سحاب چاپ دوازدهم 1373
2- بچه های قالیباف خانه دو داستان انتشارات سحاب چاپ چهارم 1372
3- نخل یک داستان بلند انتشارات سحاب چاپ سوم 1372
4- چکمه داستان برای کودکان 6الی 10ساله انتشارات سحاب چاپ سوم 1372
5- داستان آن خمره داستان بلند کانون پرورش فکری کودکان و نوجوانان چاپ سوم 1373
6- مشت بر پوست داستان بلند انتشارات توس چاپ دوم 1374
7- تنور مجموعه داستان انتشارات پروین چاپ اول 1373
8- کوزه نمایشنامه نشر نی چاپ اول 1373
9- مهمان مامان داستان بلند نشر نی چاپ اول 1375


برچسب‌ها: خريد كتاب هوشنگ مرادي كرماني, کتاب های هوشنگ مرادی کرمانی, دانلود کتاب های هوشنگ مرادی کرمانی
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و سوم بهمن 1390ساعت 16:53  توسط www.karaketab.com  | 

کتاب های غلامحسین ساعدی

  


مجموعه داستانها
خانه‌‏های شهر ری ، تبريز ۱۳۳۴
شب نشينی باشکوه ۱۳۳۹
عزاداران بيل ۸ داستان پيوسته ۱۳۴۳
دنديل ۴ داستان ۱۳۴۵
گور و گهواره ۳ داستان ۱۳۴۵
واهمه‌‏های بی‌‏نام و نشان ۶ داستان ۱۳۴۶
ترس و لرز ۶ داستان پيوسته ۱۳۴۷
آشفته حالان بيدار بخت ‏۱۰ داستان ۱۳۷۷

رمان

توپ ۱۳۴۸
تاتار خندان ۱۳۵۳
غريبه در شهر ۱۳۵۵

نمايشنامه

کار بافک‌‏ها در سنگر ۱۳۳۹
کلاته گل ‏۱۳۴۰
ده لال بازی ۱۰ نمايش نامه پانتونيم ۱۳۴۲
چوب به دست‌‏های ورزيل ۱۳۴۴
بهترين بابای دنيا ۱۳۴۴
پنج نمايشنامه از انقلاب مشروطيت ۱۳۴۵
آی با کلاه , آی بی کلاه ۱۳۴۶
خانه روشنی ۵ نمايشنامه ۱۳۴۶
ديکته و زاويه ۲ نمايشنامه ۱۳۴۷
پرواز بندان ۱۳۴۸
وای بر مغلوب ۱۳۴۹
ما نمی‌‏شنويم ۳ نمايشنامه ۱۳۴۹
جانشين ۱۳۴۹
چشم در برابر چشم ۱۳۵۰
مار در معبد ۱۳۵۲
عاقبت قلم فرسايی ۲ نمايشنامه ۱۳۵۴
هنگامه آرايان ۱۳۵۴
ضحاک ۱۳۵۵
ماه عسل ۱۳۵۷

فيلمنامه

فصل گستاخی ۱۳۴۸
گاو ۱۳۵۰
عافيتگاه ۱۳۵۷
مولوس کورپوس ۱۳۶۱

تک‌‏نگاری‌‏ها

ايلخچی ۱۳۴۲
خياو يا مشکين شهر ۱۳۴۳
اهل هوا ۱۳۴۵

ترجمه

شناخت خويش از آرتور جرسيلد، با محمد نقی براهنی ۱۳۴۲
قلب، بيماری‌‏های قلبی و فشار خون نوشته ه. بله کسلی، با محمد علی نقشينه ۱۳۴۲
آمريکا آمريکا نوشته الياکازان، با محمد نقی براهنی ۱۳۴۳

نمايشنامه های اجرا شده

پانتوميم "فقير" با بازی جعفر والی در تلويزيون ۱۳۴۲
نمايش "چوب بدستهای ورزيل" به کارگردانی جعفر والی و نمايش "بهترين بابای دنيا" به کارگردانی انتظامی در تئاتر سنگلج ۱۳۴۴
نمايش " بامها و زير بامها " و "از پا نيفتاده ها" به کارگردانی جعفر والی در تلويزيون، "ننه انسی" به کارگردانی جعفر والی در تئاتر سنگلج، نمايش "گرگها" و "گاو" به کارگردانی جعفر والی در تلويزيون ۱۳۴۵
نمايش "آی با کلاه ، آی بی کلاه" به کارگردانی جعفر والی درتئاتر سنگلج، نمايشنامه های "خانه روشنی" به کارگردانی علی نصيريان و نمايشنامه "دعوت" به کارگردانی جعفر والی در تئاترسنگلج، نمايشنامه "دست بالای دست" به کارگردانی جعفر والی و "خوشا به حال بردباران" به کارگردانی داوود رشيدی در تلويزيون ۱۳۴۶
نمايش " ديکته و زاويه" به کارگردانی داوود رشيدی درتئاتر سنگلج ۱۳۴۷
نمايش "پروار بندان" به کارگردانی محمدعلی جعفری در تهران و شهرستانها ۱۳۴۸
نمايش "وای بر مغلوب" به کارگردانی داوود رشيدی در تئاترسنگلج ۱۳۴۹
نمايش "چشم در برابر چشم" به کارگردانی هرمز هدايت در سالن دانشجويی ۱۳۵۱
نمايش "اتللو در سرزمين عجايب" به کارگردانی ناصر رحمانی نژاد در فرانسه و چند شهرديگر اروپا ۱۳۶۳


برچسب‌ها: کتاب های غلامحسین ساعدی, خرید کتاب های غلامحسین ساعدی, دانلود کتاب های غلامحسین ساعدی
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و سوم بهمن 1390ساعت 16:12  توسط www.karaketab.com  | 

کتاب چشم در برابر چشم غلامحسين ساعدي


چشم در برابر چشم / نمایشنامه ای از مرحوم غلامحسين ساعدي
اشخاص :
حاكم /جلاد/مرد جوان/پيرزن/سقط فروش /آهنگر/ميرشكار/نوازنده
1
يك نيمكت بزرگ با پشتي مجلل، و آن طرف پشتي تختي است ناپيدا، براي استراحت. پرده كه باز مي‌شود، صحنه خالي است. چند لحظه بعد، دو پاي بزرگ بالاي پشتي ظاهر مي‌شود، و بعد صداي يك دهن دره بلند، و به دنبال، هيكل خپله و چاق حاكم كه آرام بلند شده، همه چيز بخود بند كرده، سپر، حمايل، شمشير، كمان، و يك طپانچه قديمي. دوباره يك دهن دره، چشمان پف كرده‌اش را مي‌مالد و چند مشت به سينه مي‌زند، با تنبلي مي‌خزد و خود را روي نيمكت مي‌اندازد، لوازم و اشيايي را كه به خود بند كرده، امتحان مي‌كند، خاطر جمع‌ مي‌شود، يك مرتبه انگار به خود آمده با سوءظن اطرافش را نگاه مي‌كند، به فكر مي‌رود، چند لحظه اين چنين مي‌‌گذرد، حاكم خم شده طرف راست را نگاه مي‌كند و سوت مي‌زند، خبري نيست، خم شده، طرف چپ را نگاه مي‌كند و سوت مي‌زند، خبري نيست. با صداي بلند فرياد مي‌زند: «هي!» خبري نيست، بلند مي‌شود و با صداي بلندتر: « هي، هي!». چيزي در زير نيمكت مي‌جنبد، حاكم زانو مي‌زند و پرده را بالا مي‌برد و با فرياد.
(حاكم:) او هوي خرس گنده، مرتيكه الاغ، كثافت بوگندو!
صداي دهن دره از زير نيمكت.
آهاي گامبوي گردن گلفت بي‌خاصيت، دِ بيا بيرون!
تخماقي به زير تخت حواله مي‌كند. چند لحظه بعد جلاد چهار دست و پا را از زير تخت بيرون مي‌آيد. با قيافه پر خورده و پر خوابيده. همان لباس‌هاي رنگ وارنگ حاكم را به تن دارد، منتهي شلخته‌تر و با ساز و برگ فراوان‌تر. يك مشت ساطور و چاقو و قمه و تخماق و خرت و پرت ديگر به خود بسته. تا از زير نيمكت بيرون مي‌آيد، چند مشت به سينه مي‌زند و دهن دره بلندي مي‌كند. خان فرياد مي‌زند.
دهي! مرتيكه بي همه چيز! بيدار شود!
جلاد به خود مي‌آيد و سر و وضعش را مرتب مي‌كند و لبخند مي‌زند.
(جلاد:) صبح حضرت حاكم به خير قربان.
(حاكم:) عصر حضرت حاكم به خير مرتيكه، نه صبحش!
جلاد با تعجب.
(جلاد:) عصر؟
(حاكم:) آره گوساله خرفت، احمق بي شعور!
(جلاد:) يعني ما حالا داشتم خواب بعد از ظهرمونو مي‌كرديم؟
(حاكم:) آره حيوون! آره!
(جلاد:) ولي حضرت حاكم كه تا شب نمي‌شد، از خواب عصر بيدار نمي‌شدن؟
(حاكم:) درسته مرتيكه، منم همينو مي‌خواستم ازت بپرسم.
(جلاد:) چي رو بپرسين قربان؟
(حاكم:) مي‌خواستم بدونم تو منو بيدار كردي؟
(جلاد:) من؟
(حاكم:) آره تو، حيوون!
(جلاد:) نه خير قربون، شما منو بيدار كردين.
(حاكم:) پس منو كي بيدار كرد؟
(جلاد:) بي‌خبرم قربان، بنده خواب بودم.
(حاكم:) حالا چندين و چند روزه كه عصرها همين جور بي‌خودي خواب از
سرم مي‌پره. چرا بايد اين جوري باشه؟ چرا بايد خواب بعد از ظهر ما بهم بخوره؟
(جلاد:) معلومه قربان، بي‌خوابي مي‌زنه به سرتون.
(حاكم:) بي‌خوابي براي چي مي‌زنه به سر ما؟
(جلاد:) شايد پر مي خورين قربان.
(حاكم:) من پر مي‌خورم مرتيكه گاب يا تو؟
تهديدآميز به طرف جلاد مي رود.
(جلاد:) خب معلومه قربان، البته كه بنده.
(حاكم:) پس چطور ميشه كه من بدخواب ميشم؟
(جلاد:) خيلي علت‌ها ممكنه داشته باشه قربان.
(حاكم:) مثلاً؟
(جلاد:) مثلاً... مثلاً ممكنه وجدانتون ناراحت باشه.
(حاكم:) چي؟ وجدان من ناراحت باشه؟ چطور ممكنه حيوون؟
(جلاد:) ممكن كه نيس قربان، فقط احتمال داره.
(حاكم:) احتمال چي داره گوساله؟
(جلاد:) ناراحتي وجدان!
(حاكم:) به چه علت مرتيكه؟
(جلاد:) علل زيادي ممكنه داشته باشه قربان. ولي اون كه به نظر اين چاكر
بي‌‌مقدار، و غلام درگاه مي‌رسه چنين است كه مدتي است كار و بارمون كساده، و سه چهار روزه كه يه دونه هم عدالت اجرا نشده.
(حاكم:) تو از كجا خبر داري كثافت الدنگ؟
(جلاد:) از كجا خبر دارم؟ مگه بنده عامل و مجري عدالت نيستم؟ بالاخره
حساب دستمه قربان.
(حاكم:) اشتباه نمي‌كني؟
(جلاد:) ابداً، ابداً قربان. بذارين براتون بگم، آخرين چشمي كه درآورديم چند
روز پيش بوده؟ ها، سه روز پيش بوده.
(حاكم:) پس به اين علته كه خوابم نبرده؟
(جلاد:) صد در صد به همين علته قربان. و اما ناراحتي وجدان، گاه صبح‌ها
شروع ميشه، ولي اكثر اوقات بعد از ظهرها. گاه با يه سردرد، گاه با چند آروغ بلند و ممتد. گاه با پريدن از خواب و گاه با پريدن توي آب. گاه با عطسه، گاه با سكسكه. گاه پيش از خستگي، گاه بعد از خستگي، و اونوقت كه شروع شد، ديگه شروع شده. و پشت سرش، درد كمر و قولنج شكم، رودل و صفراي زياد و بزاق فراوون، دودوي چشم‌ها و راست شدن پشم‌ها و آخر سر اختلال كامل حواس. و اما علاج همه اين‌ها، در آوردن يه چشمه قربان. يه دونه چشم!
(حاكم:) يه دونه چشم!
(جلاد:) بله قربونت گردم.
(حاكم:) چشم براي چي؟
(جلاد:) براي اين كه عدالت اجرا بشه.
(حاكم:) حالا ما چشم از كجا بياريم؟
(جلاد:) چقدر فراوونه چشم قربان.
(حاكم:) بله، فراوونه، ولي چقدر بايد منتظر بشيم تا يكي بياد دادخواهي، تا ما
ترتيب كارمونو بديم. همين جوري كه نميشه رفت و خر يكي رو
گرفت و كشيد اين جا.
(جلاد:) چرا نميشه قربان؟ بين اين همه گاو و الاغ كه ريخته بيرون يه نفر پيدا
نميشه كه مستحق اين كار باشه؟
(حاكم:) حتماً پيدا ميشه، ولي چه جوري ميشه شناختش؟
(جلاد:) پيدا كردن و شناختن و آوردنش با چاكر. تا حضرت حاكم چشم بهم
بزنن، من ترتيب همه كارو داده‌ام.
(حاكم:) پس منتظر چي هستي حيوون؟ عوض وراجي راه بيفت و دست به كار
شو ديگه.
(جلاد:) سمعاً و طاعتاً.
با عجله مي‌خواهد از صحنه بيرون برود كه به مرد جواني برمي‌خورد. مرد جوان ناله‌هاي بلند مي‌كند و با دو دست صورتش را پوشانده است. جلاد با فرياد.
(جلاد:) قربان، با پاي خودش اومد.
به قهقهه مي‌خندد و يقه مرد جوان را مي‌چسبد.
(حاكم:) بسيار خب، عالي شد! محكم بچسب و ولش نكن.
جلاد مرد جوان را كشان كشان به وسط صحنه مي‌آورد. مرد جوان ناله‌هاي بلند مي‌كند و دست از صورت بر مي‌دارد. يكي از چشم‌ها از چشم خانه در آمده، لخته‌هاي درشت خون صورتش را پوشانيده است. مرد جوان خود را از دست جلاد رها كرده، به پاي حاكم مي‌اندازد.
(مرد جوان:) حضرت حاكم دستم به دامنت، دستم به دامنت! بيچاره شدم! بدبخت
شدم! نجاتم بده! نجاتم بده!
(حاكم:) پاشو ببينم، چي مي‌خواي؟
(مرد جوان:) قصاص، قصاص، به تظلم آمده‌ام، قصاص، قصاص!
(حاكم:) چي شده آخه؟ حرف بزن ببينم.
مرد جوان دامن حاكم را مي‌گيرد و نيم خيز مي‌شود و چشم‌خانه خالي را نشان مي‌دهد.
(مرد جوان:) چشم، چشمم، چشمم!
ناله‌هاي بلند مي‌كند.
(حاكم:) چشمت؟ چشمت چي شده؟
(مرد جوان:) دراومده قربان! در اومده. قصاص منو بگيرين، قصاص منو بگيرين.
(حاكم:) دراومده؟
مايوس رو به جلاد.
مال اينهم كه دراومده؟
(جلاد:) اشكالي نداره حضرت حاكم. تا معلوم بشه كه كي اين كارو كرده،
ترتيب قصاصو ميديم و اوضاع و احوال و جور مي‌كنيم.
چشمك مي‌زند.
(حاكم:) خب، اين يه چيزي شد.
خم شده به مرد جوان.
هي جوون! بگو ببينم كي اين كارو كرده؟ كي چشمتو درآورده؟
مرد جوان در حال ناله، ميله آهني باريكي را درآورده نشان مي‌‌دهد.
(مرد جوان:) اين كرده قربان، اين كرده!
جلاد و حاكم نزديك شده ميله را تماشا مي‌كنند. جلاد ميله را از مرد جوان مي‌گيرد.
(جلاد:) اين كرده؟
(مرد جوان:) بله قربان، بله، بله، اين كرده، اين لامسب بيچاره‌م كرده، من جوون را
به خاك سياه نشونده، عليل و بدبختم كرده.
حاكم ميله را مي‌گيرد. جلاد و حاكم هر دو با تعجب به ميله نگاه مي‌كنند.
(حاكم:) حالا ما با اين چه كار مي‌تونيم بكنيم؟
(مرد جوان:) قصاص منو بگيرين! قصاص منو بگيرين! من ديگه بيچاره شدم، عاجز و درمانده شدم، زندگيم از دست رفت.
(حاكم:) من چه جوري مي‌تونم قصاص تورو از اين بگيرم؟ ها؟
رو به جلاد مي‌كند.
چه جوري ميشه از اين ميله قصاص گرفت؟
(جلاد:) از اين ميله سخت و بي‌جون كه نميشه قربان. اما...
(حاكم:) اما چي؟
(جلاد:) اما از صاحبش ميشه.
(حاكم:) از صاحبش؟
(جلاد:) بله قربان، حق هم همينه كه صاحب اين آلت قتاله به سزاي اعمال كثيف خود برسه.
حاكم خوشحال و خنده رو.
(حاكم:) ها بارك الله، بارك الله! معلومه كه هنوز كله پوكت از كار نيفتاده‌ها!
(جلاد:) اختيار دارين قربان. اختيار دارين، كله حقير كه در مقابل كله مبارك حضرت حاكم قابلي نداره.
حاكم به فكر مي‌رود و خيلي جدي رو به جلاد.
(حاكم:) ببينم مرتيكه، اگر صاحب ميله خود طرف باشه چي؟
مرد جوان را نشان مي دهد.
(جلاد:) خود طرف باشه؟
فكر مي كند.
(حاكم:) آره، اونوقت چه كار ميشه كرد؟
جلاد با خوشحالي.
(جلاد:) چه بهتر! چه بهتر! اگر چنين باشه كارمون بي‌اندازه راحته.
(حاكم:) چه جوري راحته؟
(جلاد:) اون يكي چشمش كه دست نخورده س قربان. ملاحظه مي‌فرمايين؟
جلو دويده چشم سالم مرد جوان را نشان مي‌دهد.
(حاكم:) حالا كه اين طوره واسه چي معطلي حيوون! زودباش و ترتيب كارشو بده.
جلاد خنجر از كمر مي‌كشد و موهاي مرد جوان را مي‌گيرد. مرد جوان جلو خزيده، پاهاي حاكم را بغل مي‌كند.
(مرد جوان:) قربان! قربان! صاحب اون من نيستم. من، من نيستم.
(حاكم:) تو نيستي؟ پس كيه؟ جواب بده ديگه.
(مرد جوان:) يه پيرزن قربان! يه عفريته عجوزه.
(حاكم:) خب. خب! حالا اين عفريته عجوزه كجاس؟ ها؟
(مرد جوان:) تو خراب شده شه قربان.
(حاكم:) و چه جوري چشم تورو درآورد؟
(مرد جوان:) نصفه‌هاي ديشب به سرم زد كه يه بارم سري به كلبه اين پيرزن هف هفو بزنم شايد چيزي گيرمون اومد. با اين كه ناشي نيستم قربان، ولي به كاهدان زده بودم. همين جوري تو تاريكي مي‌گشتم و در و ديوار و دست مي‌ماليدم كه نه تنها چيزي گيرم نيومد يه چشمم از دست دادم.
(حاكم:) خاك بر اون سرت كنن. پس اين هيكل گنده و بي‌خاصيت فقط براي لاي جرز خوبه. چطور نتونستي با اين گردن كلف از پس يه پيرزن بر بياي؟
(مرد جوان:) پيرزنه تو خواب بود قربان! و اونو، اون ميله سگ مسيو كوبيده بود به ديوار كه يه مرتبه رفت تو چشمم. اونوقت فرياد كشان و ناله‌كنان دويدم بيرون. ديگه از هيچ طبيب و كحّالي كاري ساخته نبود.
نفس نفس مي‌زند و با احساسات.
ولي غصه من بابت يه چيز ديگه س قربان. من آرزو داشتم اين چشم ناقابل را در راه حضرت حاكم ا زدست بدم. اما يك عفريته گدا مرا از چنين افتخاري محروم كرد.
زاري مي‌كند.
حالا من به دادخواهي اومده‌ام. حضرت حاكم بايد قصاص منو بگيرن. حق منو بگيرن. تلافي چشمي رو كه قرار بود در قدوم مباركش فدا بشه در بيارن. عدالتو اجرا كنن. عدالت! عدالت! عدالت!
حاكم دست‌ها را به هم مي‌كوبد و با فرياد.
(حاكم:) پيرزن! پيرزن!

2
جلاد جلوي صحنه مي‌آيد و در نقش يك نقال.
(جلاد:) فرستاده حضرت حاكم سلانه سلانه، غرغركنان راه مي‌افته و ميره طرف خونه پيرزن، اخمهاش تو همه، واسه اين كه مي‌دونه از يك پيرزن فلك زده و بدبخت، كه ميله دوك نخ ريسيش هم به غارت رفته چيزي بهش نمي‌ماسه. اما پيرزن، ا زاول صبح، ناراحت و مضطرب دور كلبه گلي و خالي مي‌چرخه و مي‌چرخه و اثري از ميله گمشده‌اش نمي‌بينه. اگه ميله پيدا نشه، ديگه درمانده و عاجزه، بيچاره س، اون يه لقمه نونم كه در ميآورد ديگه نمي‌تونه در بياره. يك مرتبه در به صدا در ميآد. كي مي تونه باشه؟ فرستاده حضرت حاكم.
جلاد با صداي مامور.
(جلاد:) هي عجوزه! حضرت حاكم احضارت فرموده ن.
جلاد با صداي پيرزن.
(جلاد:) حضرت حاكم؟ حضرت حاكم منو احضار فرموده ن؟
جلاد با صداي مامور.
(جلاد:) آره پيرزن، زود باش!
جلاد با صداي پيرزن.
(جلاد:) اشتاه نمي‌كني؟
جلاد با صداي مامور.
(جلاد:) نه عفريته، بجنب كه نونت تو روغنه.
پيرزن دست و پاشو گم مي كنه. حضرت حاكم احضارش فرموده ن و نونش تو روغنه. وقتو نبايد تلف كرد، چادرشو به كمر مي‌زنه، پا برهنه، هن هن كنان، دنبال فرستاده، مي‌دوه و مي‌دوه و مي‌دوه، تا مي‌رسه به بارگاه حضرت...
پيرزن سر از پا نشناخته وارد مي‌شود و پيش از اين كه لب از لب باز بكند فرياد حاكم بلند مي‌شود. حاكم خطاب به جلاد.
(حاكم:) چشم! چشمشو در بيار!
جلاد به طرف پيرزن هجوم مي‌برد.
(پيرزن:) چشم؟ چشم منو در بياره؟
(حاكم:) آره عفريته ملعون، چشم تو رو.
(پيرزن:) دستم به دامنت حضرت حاكم، من پيرزن كه كاري نكرده‌ام، من كه گناهي مرتكب نشده‌ام.
حاكم خطاب به جلاد.
(حاكم:) امانش نده، چشمشو در بيار.
جلاد سر پيرزن را مي‌گيرد و بالا مي‌برد و خنجر از كمر
بيرون مي‌كشد.
(پيرزن:) حضرت حاكم! حضرت حاكم!
خود را از دست جلاد رها مي‌كند و دامن حاكم را چنگ مي‌زند.
من، من چه كار كرده‌ام؟ اگر كار خلافي از من سر زده بفرمايين تا خودم هم بفهمم.
(حاكم:) چه كار كرده‌اي؟ تو چشم اين جوون بيچاره رو درآورده‌اي و به خاك سياهش نشونده‌اي.
پيرزن نيم خيز مي‌شود و با بهت به مرد جوان خيره مي‌شود.
(پيرزن:) من؟ به خداوندي خدا اگه بشناسمش. نمي‌دونم كه كيه، بار اوله كه مي‌بينمش.
(حاكم:) بسيار خب، اينو چي؟
ميله را جلوي چشم پيرزن مي‌گيرد.
اين ميله آهني رو چي؟ مي‌شناسي يا نه؟
(پيرزن:) بله قربان، بله. اين ميله دوك نخ ريسي منه. ا زاول صبح دنبالش مي‌گشتم و پيداش نمي‌كردم.
حاكم با خشم فراوان.
(حاكم:) چشم، چشمشو در بيار، معطل نشو.
جلاد مي‌خواهد دست به كار شود.
پيرزن با ناله.
(پيرزن:) حضرت حاكم، حضرت حاكم، آخه اين دو تا...
ميله و مرد را نشان مي دهد.
چه ربطي بهم دارن؟ آخه واسه چي چشم من بايد در بياد؟
(حاكم:) واسه اين كه تو همچو چيز خطرناكي رو به ديوار خراب شده‌ات نزده
بودي، وقتي اين جوون نصف شبه اومده خونه تو، چشمشو از دست
نمي‌داد.
(پيرزن:) آخه اين جوون نصف شبي تو خونه من چه كار مي‌كرد؟
حاكم عصابي.
(حاكم:) از اين شاخ به اون شاخ نپر پيرزن خرفت! مالك اين ميله لعنتي و چشم درآر تويي و بايد چشمت در بياد.
به جلاد.
چشم! چشم! چشم!
(پيرزن:) قربانت گردم، اگه به خاطر يه ميله بايد چشم من در بياد، سقط فروش
سر كوچه ما كه چندين جعبه از اين ميله‌ها داره بايد صدها چشم ازش در بيارين، تازه اين يكي را هم اون پدر سوخته به من فروخته.
(حاكم:) هاي هاي! گناهكار اصلي معلوم شد، سقط فروش! سقط فروش! سقط‌فروش حاضر بشه!

3
جلاد جلوي صحنه مي آيد و در نقش نقال.
(جلاد:) سقط فروش، تو دكه اش نشسته، مشغول چرت بعد از ظهره. ظهر، مثل هميشه، نان و پياز مفصلي خورده و هر وقت كه باد گلو مي‌زند، صورتش گل مي‌اندازد و عرق زيادي روي دماغش مي‌نشيند. فرستاده حضرت حاكم دم دكه ظاهر مي‌شود. سقط فروش به خيالش كه خواب مي بيند، مگه ممكنه بنده خدايي هم اين وقت روز دم بساط او ظاهر شود؟ چشمانش را مي‌مالد. نه خير، واقعيت داره، يك مشتري، اونهم چه مشتري پر زرق و برقي رو در روي او ايستاده.
جلاد با صداي سقط فروش.
(جلاد:) سلام عرض مي كنم قربان! سلام واقعي عرض مي كنم!
جلاد با صداي مامور.
(جلاد:) خواب غيلوله مي‌كردي پيرمرد؟
جلاد با صداي سقط فروش.
(جلاد:) نه فدايت شوم، نه دردت به جونم، داشتم آماده خدمتگزاري مي‌شدم.
جلاد با صداي خود.
و بعد باد گلويي رها مي‌كند كه فرستاده حاكم چند قدم عقب مي‌رود.
جلاد با صداي سقط فروش.
(جلاد:) چي تقديم حضور حضرتعالي كنم؟ سه پايه، تله موش، زنجير، كفگير، نظر قرباني، مرگ موش، دواي زرد زخم، پرسياووش، طاس كلاه، دواي چشم؟
جلاد با صداي مامور.
(جلاد:) همه را براي خودت نگردار پيرمرد. حضرت حاكم احضارت كرده و كار بسيار مهمي بات و داره.
جلاد با صداي خود.
سقط فروش دست و پا گم كرده، دور و بر خود مي‌چرخد.
جلاد با صداي سقط فروش.
(جلاد:) با من؟ حضرت حاكم با من كار دارن؟ جون بچه‌هات، نكنه داري اين پيرمرد بيچاره رو دست ميندازي؟
جلاد با صداي مامور.
(جلاد:) زود باش و بجنب كه ديگه اوضاع و احوالت رو براس.
جلاد با صداي خود.
سقط فروش شلنگ‌اندازان بيرون مي‌پرد، دست و پا گم كرده، وارد دكه عطاري مي‌شود و هداياي چشم‌گيري براي حضرت حاكم تهيه مي‌كند، دستي به سر و ريش خود مي‌كشد، در حالي كه پشت سر هم باد گلو رها مي‌كند، وارد بارگاه مبارك مي‌شود.
سقط فروش، چند كيسه به دست، داخل بارگاه هل داده مي‌شود. بعد از چند تعظيم مفصل.
(سقط فروش:) بزرگوارا، تصور اين كه بخت يك سقط فروش فقير و درمانده آن
چنان بلند شود و اوج بگيرد كه يك روز به چنين بارگاه مقدس و مجللي راه يابد و جمال بي مثال حضرت حاكم را از چند قدمي زيارت كند، براي هيچ تنابنده‌اي قابل تصور نيست. من از شدت خوشحالي، نمي دانم با سر دويده‌ام يا با پا، ولي بهر حال دويده‌ام. و اكنون آن چنان احساس غرور و نشاط مي‌كنم كه انگار در يك آن، چند مشتري دم دكانم پيدا شده است. اجازه مي‌خواهم هداياي ناقابلي را كه آورده‌ام، تقديم حضور مبارك بكنم.
حاكم با لبخند.
(حاكم:) بسيار خب، بسيار خب، چه آورده‌اي؟
(سقط فروش:) يك كيسه حناي بسيار خوب و بسيار معطر و بسيار پررنگ براي
ريش مبارك!
كيسه را جلوي پاي حاكم مي‌اندازد.
(حاكم:) ديگه؟
(سقط فروش:) و يك كيسه عناب درشت، براي موقعي كه وجود مقدس گرمي
كرده باشند.
كيسه دوم را جلوي پاي حاكم مي‌اندازد.
(حاكم:) و بعد؟
(سقط فروش:) و يك كيسه نبات بسيار خالص براي روزهايي كه گرفتار سردي
شده باشند.
(حاكم:) بسيار خب، ديگه؟
(سقط فروش:) ديگه؟ ديگه؟
دور و برش را نگاه مي‌كند و نمي‌‌داند چه كار بكند، يك
مرتبه به خود مي‌آيد.
و ديگه جان ناقابل خودم را كه زير قدوم مبارك فدا كنم و معني جان نثاري را به تمام عالميان نشان دهم.
جلو مي‌رود كه خود را به پاي حاكم بياندازد. ولي جلاد از پشت سر او را مي گيرد.
(حاكم:) جان ناقابلت را لازم نداريم پيرمرد!
سقط فروش دست و پا گم كرده.
(سقط فروش:) لازم ندارين؟ پس… پس…
(حاكم:) فعلاً يه دونه چشم لازمه.
سقط فروش مبهوت.
(سقط فروش:) چشم؟ چشم براي چي؟
(حاكم:) بله، يه چشم كوچولو، اندازه چشم بي‌مصرف تو.
سقط فروش با بهت بيشتر.
(سقط فروش:) كه چطور بشه؟
(حاكم:) كه عدالت اجرا بشه پيرمرد!
به جلاد.
منتظر چي هستي مرتيكه آشغال؟
(جلاد:) منتظر فرمان مبارك.
(حاكم:) صادر شد!
جلاد سقط فروش را به زير مي كشد.
سقط فروش دست و پا گم كرده.
(سقط فروش:) قربان، قربان، آخه عدالت را چه كار به چشم من؟ يا اصلاً چه كار به
خود من؟ يا چه كار به حرفه و كار و كاسبي من؟ خدا شاهده كه من
اصلاً با چيزهاي خيلي خوب و خيلي عالي مثل نجابت و شجاعت و
صداقت و ضيافت و عدالت سر و كاري ندارم. من يه گوشه نشسته‌ام
و دارم تله موش و پنجه ابوالفضل و دواي چشم و زرد زخم و نعل
الاغ و يوغ گاو و شاهدانه و آتش گردان و بادبزن و دواي شپش
مي‌فروشم قربان! من كه آزارم به احدي نرسيده قربان!
(حاكم:) ببينم، تو غير از اون آت آشغالا كه شمردي، گاه گداري هم از اين چيزا
مي‌فروشي يا نه؟
سقط فروش از دست جلاد رها شده جلو مي‌رود و به دست
حاكم خيره مي شود.
(سقط فروش:) چي چي يه؟
(حاكم:) ميله دوكه، دوك نخ ريسي. از اينام مي فروشي؟
سقط فروش با تواضع و خشنودي.
(سقط فروش:) بله قربان، بله، البته كه از اينام مي‌فروشم.
مي خندد.
حاكم با تشر.
(حاكم:) چشمشو در آر!
جلاد هجوم مي آورد و سقط فروش را دنبال مي‌ كند.
(جلاد:) ديگه گناهت ثابت شد و كارت تمومه. اگه توا ون ميله لعنتي رو به اين
عجوزه مفلوك و درمانده نفروخته بودي، هيچوقت چشم اون جوون
معصوم و ناكام از كاسه در نمي‌اومد.
خنجر به دست، سقط فروش را دور صحنه تعقيب مي‌كند.
سقط فروش در حالي كه دور صحنه و حاكم و ديگران مي‌دود، با التماس فرياد مي‌زند.
(سقط فروش:) قربان، قربان، فدايت گردم. نذار منو بگيره، به من رحم كن، نذار منو
بگيره، نذار منو بگيره.
پاهاي حاكم را از پشت بغل مي‌كند.
من ازش مي ترسم. من ازش مي‌ترسم.
مي لرزد.
(حاكم:) پس پدرسوخته بي‌همه چيز، چرا وقتي اين آلت قتاله رو مي‌فروختي از
هيچ چي نمي‌ترسيدي؟
(سقط فروش:) من اونو واسه نخ ريسي فروخته بودم قربان، نه براي چشم
درآوردن.
(حاكم:) با اين بهانه ها بخشوده نميشي. مي فهمي؟
(سقط فروش:) چرا فدايت شوم؟ من تا امروز، با دوا و درمان، هزاران چشم معيوب
را خوب خوب كرده‌ام و هيشكي در عوض يه چشم بهم پاداش نداده، حالا كه يه همچو وضعي پيش اومده، مي خواهين چشم منو در بيارين؟ تازه، گناهكار اصلي من نيستم قربان. گناهكار اصلي اون آهنگر ملعونه كه شب و روز نشسته و از اينا درست مي‌كنه.
(حاكم:) آهنگر؟
(سقط فروش:) بله قربان، آهنگر! همه اين كارها، همه اين جنايتها زير سر اونه.
(حاكم:) بسيار خب، بسيار خب.
رو به جلاد.
به حال ما چه فرق ميكنه كه سقط فروش باشه يا آهنگر. بله؟
(جلاد:) اصلاً فرق نمي‌كنه قربان.
حاكم در حالي كه روي نيمكت لم مي‌دهد.
(حاكم:) آهنگر حاضر بشه!

4
جلاد جلو صحنه مي‌آيد و درنقش نقال، خرامان خرامان راه
مي‌رود.
(جلاد) فرستاده حاكم جلو دكان آهنگر مي‌رسه. از اين همه آمد و رفت خسته
شده، اخم‌هاش تو همه. آهنگر پشت كوره مشغوله و داره ميله، آره از همين ميله‌ها درست مي‌كنه.
جلاد با صداي مأمور.
(جلاد) هي پيرمرد خنزر پنزري! يا الله رها كن و راه بيفت!
جلاد با صداي خود.
آهنگر برمي‌گردد و فرستاده حاكم را مي‌بيند، چكش و گيره را رها
مي‌كند و پيش‌بند چرمي را باز مي‌كند و دور مي‌اندازد و با لبخند جلو مي‌آيد.
جلاد با صداي آهنگر.
(جلاد:) راه بيافتم؟ كجا راه بيافتم؟
جلاد با صداي مأمور.
(جلاد:) حضرت حاكم آشي برات پخته كه يه وجب روغن روش وايستاده.
جلاد با صداي آهنگر.
(جلاد:) جدي مي‌فرماييد؟ بنده كه قابليت چنين لطف و احساني را ندارم.
جلاد با صداي مأمور.
(جلاد:) خودتو به خريت نزن مرتيكه خرفت، زود بجنب كه حضرت حاكم
منتظرند.
جلاد با صداي آهنگر.
(جلاد:) اطاعت ميشه قربان، ولي ممكنه بفرماييد كه چه كاري با من دارند؟
جلاد با صداي مأمور.
(جلاد:) مي‌خوان چشمتو در بيارن بيچاره، زود باش و معطل نكن.
جلاد با صداي آهنگر.
(جلاد:) چشم منو،‌ براي چي؟
جلاد با صداي مأمور.
(جلاد:) به خاطر اون چيزايي كه داري مي‌سازي.
جلاد با صداي آهنگر بعد از خنده بلند خوشحالي.
(جلاد:) به به،‌ چه افتخاري بالاتر از اين؟ يك عمر تمام آرزوي چنين ساعتي
را مي‌كردم. لحظه‌اي اجازه مي‌خواهم كه اين يه جفت چشم ناقابل را كه قرار است فداي حضرت حاكم شود زينتي بدهم و راه بيافتم.
جلاد در حال قدم زدن.
(جلاد:) لابد مي‌دانيد كه تنها چشم گاو و گوسفند قرباني را سرمه مي‌كشند.
آهنگر وارد مي‌شود. تعظيم بلند بالايي مي‌كند و خطاب به حاكم.
(آهنگر:) گناهكار آماده مجازات است، حضرت حاكم!
به خاك مي‌افتد روي دست و پا مي‌خزد و خود را به حاكم
مي‌رساند و پاهاي حاكم را مي‌بوسد و صورت به خاك مي‌مالد، با همان حال برمي‌گردد و خود را به جلاد مي‌رساند. تمام حاضرين با تعجب او را نگاه مي‌كنند. آهنگر تا پيش پاي جلاد مي‌رسد، سرش را بالا مي‌گيرد و با استغاثه.
در آر! در آر! در آر!
(جلاد:) در آرم؟ چي چي رو درآرم؟
(آهنگر:) هر دوتا رو،‌ هر دو چشممو!
حاكم نزديك‌تر مي‌آيد.
(حاكم:) اين ديوونه كيه؟
(آهنگر:) آهنگر جنايتكاري كه بايد به جزاي گناهانش برسه تا عدالت واقعي
اجرا بشه.
(حاكم:) پس آهنگر تويي؟
(آهنگر:) بله قربان، بله، من رو سياهم.
(حاكم:) مطمئني كه واقعاً گناهكاري؟
(آهنگر:) بله قربان، اطمينان كامل دارم.
(حاكم:) اين اطمينان را ازكجا پيدا كرده‌اي؟
(آهنگر:) از اراده حضرت حاكم!
(حاكم:) اراده من؟
(اهنگر:) حضرت حاكم اراده فرموده‌اند كه من گناهكارم. پس حتماً گناهكارم و جز اين هم نيست.
(حاكم:) به اين حرف ايمان داري يا نه؟
(آهنگر:) ايمان راسخ دارم. درايت و روشن بيني حضرت حاكم هيچوقت به اشتباه نمي‌رود.
(حاكم:) با اين حساب در گناهكاري تو هيچ شكي نيست؟
(آهنگر:) درسته قربان!
با التماس رو به جلاد.
پس در آر، در آر، در آر! خواهش مي‌كنم، تمنا مي‌كنم. منتظر چي هستي؟ دست به كارشو!
(جلاد:) اجازه مي‌فرماييد قربان؟
حاكم جلو مي‌آيد و جلاد عقب مي‌رود.
(حاكم:) از لطف و كرم ما خبر داري يا نه؟
(آهنگر:) مثل روز بر همگان روشن است.
(حاكم:) چرا طلب بخشش نمي‌كني؟
(آهنگر:) طلب بخشش چي؟ گناهي است كه مرتكب شده‌ام و بايد به عقوبت
برسم.
(حاكم:) خيال نمي‌كني كه بعدها پشيمان شوي؟
(آهنگر:) هيچوقت پشيمان نخواهم شد. فقط… فقط ممكنه تأسف بخورم كه‌…
(حاكم:) تأسف چي؟
(آهنگر:) كه ديگر نمي‌توانم براي ايلخي حاكم نعل بسازم، و يا شمشير
سردارانش را صيقل دهم و براي زندانيان بي‌شمارش غل و زنجير درست كنم.
(حاكم:) چرا نتوني؟
(آهنگر:) براي اين كارها يك جفت چشم لازم است حضرت حاكم!
حاكم به فكر مي‌رود و بعد با صداي بلند.
(حاكم:) با اين حساب كه نميشه چشم تو رو درآورد؟
(آهنگر:) چرا قربان، خيلي هم راحت ميشه درآورد.
(حاكم:) پس اين كارارو كه گفتي كه بكنه؟
(آهنگر:) اين كارارو؟ كس ديگه‌اي نمي‌شناسم.
(حاكم:) و اگه چشم تو رو درنيارم قضيه قصاص چطور ميشه؟
(آهنگر:) قربان، چقدر فراوونه چشم بي‌مصرف، يكيشيو در آرين، همه چي
درست بشه.
(حاكم:) كوش؟ نشون بده ببينم.
آهنگر فكر مي‌كند و يك مرتبه.
(آهنگر:) چشم راست جناب ميرشكار.
(حاكم:) چشم راست ميرشكار؟ ميرشكار من؟
(آهنگر:) بله قربان، چشم راست ميرشكار شما.
(حاكم:) تو از كجا خبر داري كه چشم راست ميرشكار من، بي‌مصرفه و به
درد نمي‌خوره؟
(آهنگر:) همه خبر دارن قربان، مگه نديديد كه جناب ميرشكار موقع شكار،
چشم راستش را مي‌بندد و با چشم چپ نشانه مي‌رود و ماشه را
مي‌چكاند؟
اداي در كردن تفنگ.
(حاكم:) ها! پس اينطور! كه اين طور!
در حال قدم زدن.
تا حالا ما خبر نداشتيم كه چشم راست ميرشكار ما بيفايده است،‌ بسيار خب!
يك مرتبه از راه رفتن مي‌ماند و فرياد مي‌زند.
ميرشكار! ميرشكار!

5
جلاد جلوي صحنه مي‌آيد و در نقش نقال.
(جلاد:) جناب مرشكار دمدمه‌هاي ظهر تنور شكم را از كباب تيهو انباشته و
خواب غيلوله مفصلي كرده، و بعد از خواب بيدار شده، توي حمام مشت و مال مفصلي داده. چند گيلاس شربت مقوي سركشيده، ساعتي در برابر افتخارات بي‌شمارش ايستاده و خوش خوشانش شده، حال پاي آينه نشسته و با يك قيچي عظيم پاي سبيل‌هايش را ميزان مي‌كند كه ناگهان فرستاده حاكم در مي‌زند.
جلاد با صداي ميرشكار.
(جلاد:) چه كسي اجازه دخول مي‌خواد؟
جلاد با صداي مأمور.
(جلاد:) فرستاده حضرت حاكم؟
جلاد با صداي ميرشكار.
(جلاد:) بيا تو كه حتماً خبر خوشي داري!
جلاد با صداي خود.
(جلاد:) مأمور باادب فراوان وارد مي‌شود.
جلاد با صداي مأمور.
(جلاد:) حضرت حاكم، جناب جلالت مآب ميرشكار باشي را احضار
فرموده‌اند.
جلاد با صداي ميرشكار به شدت مي‌خندد.
(جلاد:) هاي جانمي‌ها، بازم يك مدال ديگه، يك افتخار ديگه!
جلاد با صداي خود.
(جلاد:) و آنوقت در يك چشم به هم زدن خود را آماده مي‌كند.
جلاد با صداي ميرشكار.
(جلاد:) تا دير نشده راه بيفتيم.
ميرشكار با بند و بساط و لباس شكار، مدال‌هاي رنگ وارنگ، تنفگ به دست وارد مي‌شود و تعظيم مي‌كند.
(ميرشكار:) ميرشكار آماده خدمت است.
(حاكم:) سلام بر تو ميرشكار عزيز.
نزديك مي‌شود.
اميدوارم كه امروز هم مثل همه روزهاي ديگر، از جان و دل آماده خدمت و جانبازي باشي.
(ميرشكار:) چنين است كه حضرت حاكم مي‌فرمايند.
حاكم سر تا پاي ميرشكار را برانداز مي‌كند.
(حاكم:) به به، به به، خيلي مجهز و با ساز و برگ شكار خدمت ما رسيده‌اي!
(ميرشكار:) خيال كردم حضرت حاكم باز هوس يك تذرو چاق يا يك كبك درشت و يا حداقل يك بز كوهي جوان و پر خوني را كرده‌اند.
(حاكم:) البته، ما هميشه هوس و اشتهاي اين چيزهاي خوب و لذيذ را داريم. اما اين بار هوس چيز ديگري كرده‌ايم!
(ميرشكار:) هوس چي قربان؟
(حاكم:) هوس يك چشم!
(ميرشكار:) چشم چي، قربانت گردم؟
(حاكم:) يك چشم بي‌مصرف.
(ميرشكار:) چشم بي‌مصرف؟ چشم بي‌مصرف! خب قربان، چشم يك شير افراشته يال را، يا چشم يك شاهين تيز بال را؟
(حاكم:) چشم يك حيوان دو پا را، ميرشكار!
(ميرشكار:) چشم يه حيوون دو پا؟
دور و برش را نگاه مي‌كند و بعد يك مرتبه انگار متوجه مطلب شده با لبخند.
ولي، ولي اين كار از عهده جناب جلاد باشي ساخته است.
(حاكم:) بله، درسته، اتفاقاً تنها از عهده اين مرتيكه الدنگ بر مي‌آيد.
ميرشكار با سينه جلو داده.
(ميرشكار:) چاكر چه خدمتي مي‌تواند انجام دهد؟
(حاكم:) يك فداكاري كوچك! تا عدالت واقعي اجرا شود.
(ميرشكار:) از جان و دل آماده‌ام سرور بزرگوار.
حاكم رو به جلاد.
(حاكم:) بسيار خب، خر شو بچسب!
جلاد خنجر مي‌كشد با لبخند و تعظيم كنان به ميرشكار نزديك مي‌شود. ميرشكار عقب عقب مي‌رود.
(جلاد:) جناب ميرشكار! جسارتاً زانو بزنيد.
(ميرشكار:) زانو بزنم؟ براي چي زانو بزنم؟
(جلاد:) مي‌خواهم اين لنگ را به گردن مبارك ببندم.
(ميرشكار:) براي چي؟
(جلاد:) چشم راست حضرتعالي لازمه.
ميرشكار وحشت زده به حاكم پناه مي‌برد.
(ميرشكار:) قربان! قربان! چشم راست من؟ براي چي چشم راست من؟
(حاكم:) جناب ميرشكار،‌ مگه تو با عدالت موافق نيستي؟
(ميرشكار:) ولي چشم راست من كه كاري نكرده؟
(حاكم:) درسته، درسته، ولي چون تنها چشم بي‌مصرف، چشم راست تست، به ناچار چاره ديگري نيست.
(ميرشكار:) چشم راست من بي‌مصرفه؟ كي گفته بي‌مصرفه؟
(حاكم:) همه باخبرند ميرشكار، مگر يادت رفته كه موقع شكار چگونه چشم راستت را مي‌بندي و با چشم چپ هدف را نشانه مي‌گيري؟
(ميرشكار:) درسته قربان، ولي موقعي چشم راستم را مي‌بندم كه شكار پيدا شده،
در تيررس قرار گرفته. اما براي پيدا كردن شكار كه هر دو چشم
لازمه.
(حاكم:) يعني مي‌خواهي بگي كه چشم راست تو بي‌مصرف نيست؟
(ميرشكار:) همين طور است قربان.
حاكم عصباني.
(حاكم:) پس با اين حساب، ما نمي‌تونيم يه دونه چشم دربياريم و خيال خودمان را راحت كنيم؟
(ميرشكار:) چرا قربان، چه فراوون آدمهايي كه اصلاً چشم به درد كارشون نمي‌خوره.
(حاكم:) چطور همچو چيزي ممكنه؟
(ميرشكار:) ممكنه قربان، ممكنه!
(حاكم:) مثلاً؟
(ميرشكار:) مثلاً ني‌زن بارگاه حضرت حاكم!
(حاكم:) به چه دليل چشم ني‌زن بارگاه ما بي‌مصرفه و به درد كارش نمي‌خورد؟
(ميرشكار:) به اين دليل كه ايشان موقع نوازندگي و هنرنمايي هر دو چشم را مي‌بندند.
(حاكم:) براي چي چشم‌ها را مي‌بندد؟
(ميرشكار:) براي اين كه با چشم بسته بهتر مي‌شود ني نواخت.
(حاكم:) بستن چشم چه ربطي داره به خوب نواختن ني؟
(ميرشكار:) دليل اين كار روشن نيست. شايد در اين مسئله حكمتي نهفته است كه تا
امروز بر همگان روشن نشده، اما يك نكته را نبايد فراموش كرد.
با لحن قاطع و آرام.
بهترين نوازنده‌ها در تمام دنيا، هميشه از هر دو چشم كور بوده‌اند.
(حاكم:) پس با اين حساب اگر ما هر دو چشم او را در بياوريم،‌ علاوه بر اجراي عدالت، خدمت بزرگي هم در حقش كرده‌ايم.
رو به جلاد.
نظر تو چيه مرتيكه؟
(جلاد:) عدالت ما اجرا شده، و هم هنر هنرمند بارگاه حضرت حاكم،
شكوفان‌تر و پربارتر مي‌شود.
(حاكم:) پس گوشاتو وا كن و خوب بشنو! وقتي نوازنده به حضور ما رسيد، هيچ نوع بگو مگو و بحث و جدلي با او نخواهيم داشت، هيچ نوع استدلال وبرهاني را نخواهيم پذيرفت، و اصلاً ضروري نيست كه هنرمند احمق ما لزوم چشم را براي حرفه و هنر خود واجب بداند و براي ما دليل‌تراشي كند. بنابراين تا به حضور ما رسيد و شروع به هنرنمايي و نواختن ني كرد، بي‌هيچ گفتگويي هر دو چشم او را از چشم‌خانه بيرون مي‌كشي و هنر او را اعتلا مي‌بخشي و در ضمن ما را هم راحت مي‌كني.

6
جلاد جلوي صحنه مي‌آيد و در نقش يك نقال.
فرستاده حضرت حاكم كه از اين همه رفت و آمد خسته شده، حيله بسيار خوبي انديشيده، حال در خانه نوازنده، به مخده رنگ وارنگي تكيه داده، ضمن شكستن تخمه، مشغول وراجي است.
جلاد با صداي فرستاده.
(جلاد:) بله، همين جوري شد كه ديشب كلي تعريف تو را براي حضرت حاكم مي‌كرديم. و حضرت حاكم قبول نداشتند و مي‌فرمودند كه تو در هنرت مهارت لازم را نداري. چرا كه مثل نوازنده‌هاي بزرگ و استاد، موقع هنرنمايي چشم بر هم نمي‌گذاري. و ما به عرض رسانديم كه قربان، او در ضمن نواختن ني، چنان پلك‌ها را بر هم مي‌فشارد كه انگار از شكم مادر، كور روي خشت افتاده. حال حضرت حاكم تو را احضار فرموده كه خودي نشان بدهي و اگر چنان باشد كه ما گفته‌ايم صله بسيار مفصلي به تو ببخشد.
جلاد با صداي خود.
نوازنده بدبخت مشتي زر در چنگ آن نابكار مي‌گذارد و با عجله به همراه فرستاده راه مي‌افتد.
ني‌زن وارد مي‌شود و چاپلوسانه تعظيم كرده زمين را مي‌بوسد.
(حاكم:) بسيار خب، بسيار خب، مدتي است كه دلمان هواي ساز تو را كرده بود و هم اكنون ضمن اجراي عدالت يك مرتبه به كله مباركمون زد كه تو را احضار كنيم و با نواي دلنواز ني تو، دل و روح خود را تشفي بدهيم و خستگي وظايف خطير را از تن برانيم. تو كه مي‌داني هنرمندان در جوار ما چه قرب و منزلتي دارند. و اگر آن‌هارو به راه و مطيع و فرمان‌بر باشند چگونه به ايشان مي‌رسيم و عزتشون مي‌كنيم. بسيارخب، جلوتر بيا، جلوتر بيا، و همين جا رو به روي جايگاه ما بنشين.
ني‌زن جلو مي‌آيد رو به روي نيمكت، پشت به تماشاچيان مي‌نشيند.
بسيار خب، حال دلنوازترين، شيرين‌ترين، عاشقانه‌ترين و سوزناك‌ترين آهنگ‌ها را براي ما بنواز!
ني‌زن جا به جا مي‌شود و شروع به نواختن مي‌كند، حاكم جلو آمده، خم مي‌شود، و به صورت ني‌زن خيره مي‌شود، جلاد را به اشاره پيش مي‌خواند و هر دو خم شده نگاه مي‌كنند و سر تكان مي‌دهند. حاكم به اشاره همه را پيش مي‌خواند، همه خم شده ني‌زن را نگاه مي‌كنند و سر تكان مي‌دهند. جلاد در حال تيز كردن كارد چند بار دور ني‌زن مي‌چرخد و پشت سرش قرار مي‌گيرد. حاكم انگشتانش را جلو چشم نوازنده تكان مي‌دهد و لبخند مي‌زند. جلاد يك مرتبه سر نوازنده را ميان دو زانو مي‌گيرد و صداي ني مي‌برد. به فاصله بسيار كوتاه فرياد خفيفي بلند مي‌شود. هر دو چشم از حدقه درآمده، نوازنده با سر روي زمين افتاده است.
(حاكم:) بسيار خب، عالي شد!
همه با فرياد.
(همه:) حكومت حاكم عادل پاينده باد!
حاكم رو به مرد جوان.
(حاكم:) قصاص چشم تو گرفته شد.
مرد جوان با فرياد.
(مرد جوان:) سايه حاكم دادگستر از سر مظلومين كم مباد.
(حاكم:) آخ‌... كه راحت شديم!
دهن دره مي‌كند و با مشت به سينه مي‌زند.
بسيار خب، بسيار خب، حال كه از بار سنگين وظيفه‌اي فارغ شديم، بهتر است چرتكي بزنيم و استراحتكي بكنيم تا حالمون جا بياد.
با سنگيني به طرف تخت راه مي‌افتد و برمي‌گردد و رو به ديگران.
اكنون برويد و به صداي بلند تمام مردم شهر را خبر كنيد كه عدالت اجرا شد وحقداري به حق رسيد.
روي نيمكت مي‌رود و بعد آرام آرام در تخت خواب پشت نيمكت ناپديد مي‌شود و پاهاي بزرگش روي لبه نيمكت مي‌ماند. جلاد هم به آرامي مي‌خزد و زير تخت مي‌رود. ديگران با هم جلو مي‌آيند و روبروي تماشاچيان قرار مي‌گيرند و با صداي بلند.
عدالت اجرا شد! عدالت اجرا شد! عدالت حاكم عادل اجرا شد.
ساكت مي‌شوند و با احتياط و ترديد اطراف خود را نگاه مي‌كنند، به عقب برمي‌گردند، پاهاي حاكم آرام آرام ناپديد مي‌شود و صداي خرناسه‌اش اوج مي‌گيرد. همه با هم جلوتر مي‌آيند و با احتياط خم مي‌شوند و از تماشاچيان مي‌پرسند.
راست راستي عدالت اجرا شد؟ بله؟ عدالت اجرا شد! كدوم عدالت اجرا شد؟ عدالت چي اجرا شد؟
برگرفته از: / چشم در برابر چشم/گوهرمراد/انتشارات امير كبير 1351

غلامحسين ساعدي در 14 دي 1314 در تبريز متولد شد. نخستين آثارش را از 1334 در مجلات ادبي به چاپ رساند. او كه در ابتدا به عنوان نمايشنامه‌نويسي چيره دست (با نام مستعار گوهر مراد) شهرت يافته بود،‌ با نگارش داستان‌هاي زيبايي چون «گدا»، «دو برادر» و «آرامش در حضور ديگران»، جايگاه خود را به عنوان يكي از خلاق‌ترين داستان‌نويسان ايران نيز تثبيت كرد.
آثار او دستمايه‌ي برخي از بهترين فيلم‌هاي بلند سينماي ايران قرار گرفته است، كه از جمله‌ي آنها مي‌توان فيلم‌هاي "گاو" (ساخته‌ي داريوش مهرجويي، 1348)، "آرامش در حضور ديگران" (ساخته‌ي ناصر تقوايي، 1349) و "دايره‌ي مينا" (ساخته‌ي داريوش مهرجويي، 1353) را نام برد.
ساعدي در دوم آذر 1364 به علت خون‌ريزي دستگاه گوارش در فرانسه درگذشت و در گورستان پرلاشز در كنار صادق هدايت يه خاك سپرده شد.
كتابها:
آشفته‌ حالان‌ بيداربخت‌ /تاتار خندان‌/ترس‌ و لرز/توپ/چوب‌ بدستهاي‌ ورزيل‌/خانه‌ روشني‌/شناختنامه غلامحسين ساعدي
ضحاك‌ (نمايشنامه‌ در پنج‌ پرده)/عزاداران‌ بيل‌/غريبه‌ در شهر/گاو/واهمه‌هاي بي نام و نشان


برچسب‌ها: نمايشنامه های غلامحسن ساعدی, نمايشنامه های گوهر مراد, خرید کتاب های ساعدی
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و سوم بهمن 1390ساعت 16:9  توسط www.karaketab.com  | 

دانلود کتاب های غلامحسین ساعدی


غلامحسین ساعدی (گوهر مراد) روز سه شنبه 24 دی ماه 1314 از پدری علی اصغر نام و مادر طیبه نام در تبریز به دنیا آمد. در سال 1322 وارد دبستان بدر و در سال 1329 وارد دبیرستان منصور شد.
در سال 1330 همزمان با نهضت ملی فعالیت سیاسی خود را آغاز کرد. طی سال‌های بعد مسوولیت انتشار روزنامه‌های فریاد، صعود و جوانان آذربایجان را برعهده گرفت و مقالات و داستان‌هایی در این سه روزنامه و همچنین " دانش آموز" چاپ تهران منتشر کرد. بعد از کودتای 28 مرداد 1332 به مدت دو ماه مخفی شد و در شهریور ماه این سال دستگیر و چند ماهی در زندان به سر برد. در سال 1334 وارد دانشکده پزشکی تبریز شد و سال بعد همکاری خود با مجله سخن آغاز کرد. در این سال داستان مرغ انجیر و پیگمالیون، داستان و نمایشنامه را در تبریز منتشر ساخت.
در سال 1336 داستان خانه‌های شهرری را در تبریز و نمایشنامه لیلاج‌ها را در مجله سخن منتشر کرد. در سال بعد و پس از آشنایی با صمد بهرنگی، بهروز دهقانی، مفتون امینی، کاظم سعادتی و مناف ملکی، جنبش‌های دانشجویی و اعتصابات دانشگاه تبریز را رهبری نمود. در این سال داستان کوتاه شکایت و نمایشنامه غیوران شب را نوشت.
طی سال‌های بعد تا زمان فارغ التحصیلی در سال 1340 نمایشنامه‌های سایه‌های شبانه، کاربافک‌ها در سنگر و سفر مرد خسته را نوشت و منتشر ساخت.
در سال 1341 راهی تهران شد تا خدمت سربازی اش را صورت سرباز صفر آغاز کند. در این زمان چند داستان کوتاه درباره زندگی سربازی نوشت. در همین سال به همراه برادرش دکتر علی اکبر یک مطب شبانه روزی افتتاح کرد و با کتاب هفته و مجله آرش همکاری نمود. آشنایی و دوستی با احمد شاملو، جلال آل احمد، پرویز ناتل خانلری، رضا براهنی، محمود آزاد تهرانی، سیروس طاهباز، رضا سیدحسینی، بهمن فرسی، به آذین، اسماعیلی شاهرودی و جمال میرصادقی حاصل این دوره بود.
در سال‌های بعد تک‌نگاری ایلخچی، خیاو یا مشکین شهر، هشت داستان پیوسته عزاداران بیل، نمایشنامه‌های چوب بدست‌های ورزیل، بهترین بابای دنیا، تک نگاری اهل هوا، داستان بلند مقتل، پنج نمایشنامه از انقلاب مشروطیت، مجموعه داستان واهمه‌های بی نام و نشان، نمایشنامه آی بی کلاه، آی باکلاه را منتشر ساخت.
ساعدی در سال 1346 به همراه جلال آل احمد، رضا براهنی و سیروس طاهباز برای رفع سانسور از اهل قلم و مطبوعات با دولت وقت به مذاکره نشست. در همین سال وبه دنبال این اقدام هسته اصلی کانون نویسندگان شکل گرفت.
انتشار داستان ترس و لرز، تک نگاری قراداغ، رمان توپ، نمایشنامه پرواربندان، جانشین، فیلمنامه گاو در سال‌های بین 1346 تا 1353 صورت گرفت.
در سال 1353 با همکاری نویسندگان صاحب نام آن زمان، مجله الفباء را منتشر کرد. در همین سال در حین تهیه تک نگاری شهرک‌های نوبنیاد توسط ساواک دستگیر و به زندان قزل‌قلعه و بعد اوین منتقل شد و یک سال در سلول انفرادی شکنجه شد.
پس از آزادی از زندان سه داستان گورو گهواره، فیلمنامه عافیتگاه، داستان کلاته نان، را نوشت و در سال 1357 به دعوت انجمن قلم امریکا روانه این کشور شد که سخنرانی‌های متعددی در این کشور انجام داد. در اوایل زمستان سال این سال به ایران بازگشت. در اواخر سال 1360 راهی پاریس شد و همچنین در این سال با خانم بدری لنکرانی ازدواج کرد.
طی سال‌های 61 – 1364 در پاریس اقدام به انتشار مجله الفبا کرد و چند نمایشنامه و فیلمنامه و داستان نیز نوشت. غلامحسین ساعدی در روز دوم آذرماه 1364 در پاریس درگذشت و در گورستان پرلاشز و در کنار صادق هدایت آرام گرفت.
برگرفته از مجله قابیل (برداشت آزاد با ذکر منبع و پیوند به آن).
 
 آثار                       
 - مرغ انجیر و پیگمالیون (1334)
- خانه های شهر ری (1336)
- لیلاج ها (نمایشنامه - 1336)
- شکایت (داستان کوتاه - 1336)
- غیوران شب (نمایشنامه - 1336)
- سایه های شبانه (نمایشنامه - 1340)
- کاربافک ها در سنگر (نمایشنامه - 1340)
- سفر مرد خسته (نمایشنامه - 1340)
- تک نگاری ایلخچی (1342)
- خیاو یا مشکین شهر (1343)
- عزاداران بیل (1343)
- چوب به دست های ورزیل (1344)
- بهترین بابای دنیا (1344)
- تک نگاری اهل هوا (1345)
- مقتل (داستان بلند)
- پنج نمایشنامه از انقلاب مشروطیت
- واهمه های بی نام و نشان (مجموعه داستان)
- ترس و لرز (1346-1353)
- تک نگاری قراداغ (1348)
- رمان توپ
- نمایشنامه پرواربندان
- جانشین
- فیلم نامه گاو


برچسب‌ها: کتاب های غلامحسين ساعدي, كتاب ديكته و زاويه, كتاب چوب به دست هاي ورزيل, خرید کتاب توپ غلامحسین ساعدی
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و سوم بهمن 1390ساعت 16:7  توسط www.karaketab.com  | 

گدا /غلامحسين ساعدي

گدا /غلامحسين ساعدي
1
يه ماه نشده سه دفعه رفتم قم و برگشتم، دفعه‌ي آخر انگار به دلم برات شده بود كه كارها خراب مي‌شود اما بازم نصفه‌هاي شب با يه ماشين قراضه راه افتادم و صبح آفتاب نزده، دم در خونه‌ي سيد اسدالله بودم. در كه زدم عزيز خانوم اومد، منو كه ديد، جا خورد و قيافه گرفت. از جلو در كه كنار مي‌رفت هاج و واج نگاه كرد و گفت: «خانوم بزرگ مگه نرفته بودي؟»
روي خودم نياوردم،‌ سلام عليك كردم و رفتم تو، از هشتي گذشتم، توي حياط، بچه ها كه تازه از خواب بيدار شده بودند و داشتند لب حوض دست و رو مي‌شستند، پاشدند و نگام كردند. من نشستم كنار ديوار و بقچه‌مو پهلوي خودم گذاشتم و همونجا موندم . عزيز خانوم دوباره پرسيد: «راس راسي خانوم بزرگ، مگه نرفته بودي؟»
گفتم: «چرا ننه جون، رفته بودم، اما دوباره برگشتم.»
عزيز خانوم گفت: «حالا كه مي خواستي بري و برگردي، چرا اصلاً رفتي؟ مي‌موندي اين جا و خيال مارم راحت مي كردي.»
خنديدم و گفتم: «حالا برگشتم كه خيالتون راحت بشه، اما ننه، اين دفعه بي‌خودي نيومدم، واسه كار واجبي اومدم.»
بچه‌ها اومدند و دوره‌ام كردند و عزيز خانوم كه رفته رفته سگرمه‌هاش توهم مي رفت، كنار باغچه نشست و پرسيد: «كار ديگه‌ات چيه؟»
گفتم: «اومدم واسه خودم يه وجب خاك بخرم، خوابشو ديدم كه رفتني‌ام.»
عزيز خانوم جابجا شد و گفت: «تو كه آه در بساط نداشتي، حالا چه جوري مي‌خواي جا بخري؟»
گفتم: «يه جوري ترتيبشو داده‌م.» و به بقچه‌ام اشاره كردم.
عزيز خانوم عصباني شد و گفت: «حالا كه پول داري پس چرا هي مياي ابنجا و سيد بيچاره رو تيغ مي زني؟ بدبخت از صبح تا شام دوندگي مي كنه، جون مي‌كنه و وسعش نمي‌رسه كه شكم بچه‌هاشو سير بكنه، تو هم كه ول‌كنش نيستي، هي ميري و هي مياي و هر دفعه يه چيزي ازش مي‌گيري.»
بربر زل زد تو چشام كه جوابشو بدم و منم كه بهم برخورده بود، جوابشو ندادم. عزيزه غرولندكنان از پله‌ها رفت بالا و بچه‌هام با عجله پشت سرش، انگار مي‌ترسيدند كه من بلايي سرشون بيارم. اما من همونجا كنار ديوار بودم كه نفهميدم چطور شد خواب رفتم. تو خواب ديدم كه سيد از دكان برگشته و با عزيزه زير درخت ايستاده حرف منو مي زنه، عزيزه غرغرش دراومده و هي خط و نشان مي كشه كه اگر سيد جوابم نكنه خودش ميدونه چه بلايي سرم بياره. از خواب پريدم و ديدم راسي راسي سيد اومده و تو هشتي، بلند بلند با زنش حرف ميزنه. سيد مي‌گفت: «آخه چه كارش كنم، در مسجده، نه كندنيه، نه سوزوندني، تو يه راه نشونم بده، ببينم چه كارش مي‌تونم بكنم.»
عزيز خانوم گفت: «من نمي‌دونم كه چه كارش بكني، با بوق و كرنا به همه‌ي عالم و آدم گفته كه يه پاپاسي تو بساطش نيس، حالا اومده واسه خودش جا بخره، لابد وادي‌السلام و اينا رو پسند نمي‌كنه، مي خواد تو خاك فرج باشه. حالا كه اينهمه پول داره، چرا ول‌كن تو نيس؟ چرا نميره پيش اوناي ديگه؟ اين همه پسر و دختر داره، چون تو از همه پخمه‌تر و بيچاره‌تري اومده وبال گردنت شده؟ سيد عبدالله، سيد مرتضي، جواد آقا، سيد علي، اون يكيا، صفيه، حوريه، امينه آغا و اون همه داماد پولدار، چرا فقط ريش تو را چسبيده؟»
سيد كمي صبر كرد و گفت: «من كه عاجز شدم، خودت هر كاري دلت مي خواد بكن، اما يه كاري نكن كه خدا رو خوش نياد، هر چي باشه مادرمه.»
از هشتي اومدند بيرون و من چشمامو بستم و خودمو به خواب زدم. سيد از پله ها رفت بالا و بعد همانطور بي سر و صدا اومد پايين و از خانه رفت بيرون. من يه تيكه نون از بقچه‌م درآوردم و خوردم و همونجا دراز كشيدم و خوابيدم. شبش تو ماشين آنقدر تكون خورده بودم كه نمي تونستم سرپا وايسم. چشممو كه باز كردم، هوا تاريك شده بود و تو اتاق چراغ روشن بود. چند دفعه سرفه كردم و بعد رفتم كنار حوض، آبو بهم زدم، هيشكي بيرون نيومد، پله‌ها رو رفتم بالا و ديدم عزيز خانوم و بچه ها دور سفره نشسته‌اند و شام مي خورند، سيد هنوز نيومده بود، توي دهليز منتظر شدم، شام كه تمام شد، سرمو بردم تو وگفتم: «عزيز خانوم، عزيز خانوم جون.»
ماهرخ دختر بزرگ اسدالله از جا پريد و جيغ كشيد، همه بلند شدند، عزيز خانوم فتيله‌ي چراغو كشيد بالا و گفت: «چه كار مي‌كني عفريته؟ مي‌خواي بچه هام زهره ترك بشن؟»
پس پس رفتم و گفتم: «مي‌خواستم ببينم سيد نيومده؟»
عزيز خانوم گفت: «مگه كوري، چشم نداري و نمي‌بيني كه نيومده؟ امشب اصلاً خونه نمياد.»
گفتم: «كجا رفته؟»
دست و پاشو تكان داد و گفت: «من چه مي دونم كدوم جهنمي رفته.»
گفتم: «پس من كجا بخوابم؟»
گفت: «روسر من، من چه مي‌دونم كجا بخوابي، بچه‌هامو هوايي نكن و هر جا كه مي خواي بگير بخواب.»
همونجا تو دهليز دراز كشيدم و خواب رفتم. صبح پا شدم، مي‌دونستم كه عزيزه چشم ديدن منو نداره اين بود كه تا نماز خوندم پا شدم از خونه اومدم بيرون و رفتم حرم. اول حضرت معصومه را زيارت كردم و بعد بيرون در بزرگ حرم، چارزانو نشستم و صورتمو پوشوندم و دستمو دراز كردم طرف اونايي كه براي زيارت خانوم مي‌اومدند. آفتاب پهن شده بود كه پاشدم و پولامو جمع كردم و گوشه‌ي بقچه گره زدم و راه افتادم. نزديكياي ظهر، دوباره اومدم خونه‌ي سيد اسدالله. واسه بچه ها خروس قندي و سوهان گرفته بودم، در كه زدم ماهرخ اومد، درو نيمه باز كرد و تا منو ديد فوري درو بست و رفت. من باز در زدم، زن غريبه اي اومد و گفت: «سيد اسدالله سه ماه آزگاره كه از اين خونه رفته.»
گفتم: «كجا رفته؟ ديشب كه اين جا بود.»
زن گفت: «نمي دونم كجا رفته، من چه مي‌دونم كجا رفته.»
درو بهم زد و رفت، مي دونستم دروغ ميگه، تا عصر كنار در نشستم كه بلكه سيد اسدالله پيدايش بشه، وقتي ديدم خبري نشد، پا شدم راه افتادم، يه هو به كله‌م زد كه برم دكان سيدو پيدا بكنم. اما هر جا رفتم كسي سيد اسدالله آيينه بندو نمي شناخت، كنار سنگ‌تراشي‌ها آيينه‌بندي بود كه اسمش سيد اسدالله بود، يه مرد با عمامه و عبا اونجا نشسته بود. مي‌دونستم سيد هيچ وقت عمامه نداره. برگشتم و همينطور ول گشتم و وقت نماز كه شد رفتم حرم و صدقه جمع كردم و اومدم تو بازار. تا نزديكياي غروب اين در و اون در دنبال سيد اسدالله گشتم، مثل اون وقتا كه بچه بود و گم مي‌شد و دنبالش مي‌گشتم. پيش خود گفتم بهتره باز برم دم در خونه‌ش، اما ترس ورم داشته بود، از عزيزه مي‌ترسيدم، از بچه‌هاش مي ترسيدم، از همه مي‌ترسيدم، ‌زبانم لال، حتا از حرم خانوم معصومه‌م مي‌ترسيدم، يه دفعه همچو خيالات ورم داشت كه فكر كردم بهتره همون روز برگردم، رفتم پاي ماشين‌ها كه سيد اسدالله را ديدم با دست‌هاي پر از اونور پياده‌رو رد مي شد، صداش كردم ايستاد، دويدم و دستشو گرفتم و قربون صدقه‌اش رفتم و براش دعا كردم، جا خورده بود و نمي‌تونست حرف بزنه، زبونش بند اومده بود و هاج و واج نگام مي كرد. گفتم: «ننه جون، نترس، نميام خونه‌ت، مي‌دونم عزيز خانوم چشم ديدن منو نداره، من فقط دلم برات يه ذره شده بود، مي‌خواستم ببينمت و برگردم.»
سيد گفت: «آخه مادر، تو ديگه يه ذره آبرو برا من نذاشتي، عصري ديدمت تو حرم گدايي مي‌كردي فوري رد شدم و نتونستم باهات حرف بزنم، آخر عمري اين چه كاريه مي‌كني؟»
من هيچ چي نگفتم. سيد پرسيد: «واسه خودت جا خريدي؟»
گفتم: «غصه‌ي منو نخورين، تا حال هيچ لاشه‌اي رو دست كسي نمونده، يه جوري خاكش مي‌كنن.»
بغضم تركيد و گريه كردم، سيد اسدالله‌م گريه‌ش گرفت، اما به روي خودش نياورد و از من پرسيد: «واسه چي گريه مي‌كني؟»
گفتم: «به غريبي امام هشتم گريه مي‌كنم.»
سيد جيب‌هاشو گشت و يك تك تومني پيدا كرد و داد به من و گفت: «مادر جون، اين‌جا موندن واسه تو فايده نداره، بهتره برگردي پيش سيد عبدالله، آخه من كه نمي‌تونم زندگي تو رو روبرا كنم، گدايي‌م كه نمي‌شه، بالاخره مي‌بينن و مي‌شناسنت و وقتي بفهمن كه عيال حاج سيد رضي داره گدايي مي‌كنه، استخوناي پدرم تو قبر مي لرزه و آبروي تمام فك و فاميل از بين ميره، برگرد پيش عبدالله، اون زنش مثل عزيزه سليطه نيس، رحم و انصاف سرش ميشه.»
پاي ماشين‌ها كه رسيديم به يكي از شوفرا گفت: «پدر، اين پيرزنو سوار كن و شوش پياده‌ش بكن، ثواب داره.»
برگشت و رفت، خداحافظي‌م نكرد ، ديگه صداش نزدم، نمي خواست بفهمند كه من مادرشم.
2
تو خونه‌ي سيد عبدالله دلشون برام تنگ شده بود. سيد با زنش رفته بود و
بچه ها خونه رو رو سر گرفته بودند. خواهر گنده و باباغوري رخشنده هم هميشه‌ي خدا وسط ايوان نشسته بود و بافتني مي‌بافت، صداي منو كه شنيد و فهميد اومدم، گل از گلش واشد، بچه‌هام خوشحال شدند، رخشنده و سيد عبدالله قرار نبود به اين زودي‌ها برگردند، نون و غذا تا بخواي فراوان بود، بچه ها از سر و كول هم بالا مي‌رفتند و تو حياط دنبال هم مي‌كردند،
مي‌ريختند و مي‌پاشيدند و سر به سر من مي‌ذاشتند و مي‌خواستند بفهمند چي تو بقچه‌م هس. اونام مثل بزرگتراشون مي‌خواستند از بقچه‌ي من سر در بيارن، خواهر رخشنده تو ايوان مي‌نشست و قاه قاه مي‌خنديد و موهاي وزكرده‌شو پشت گوش مي‌گذاشت با بچه‌ها هم‌صدا مي‌شد و مي‌گفت: «خانوم بزرگ، تو بقچه چي داري؟ اگه خوردنيه بده بخوريم.»
و من مي‌گفتم: «به خدا خوردني نيس، خوردني تو بقچه‌ي من چه كار مي كنه.»
بيرون كه مي‌رفتم بچه‌هام مي‌خواستن با من بيان، اما من هرجوري بود سرشونو شيره مي‌ماليدم و مي‌رفتم خيابون. چارراهي بود شبيه ميدونچه، گود و تاريك كه هميشه اونجا مي‌نشستم، كمتر كسي از اون طرفا در مي‌شد و گداييش زياد بركت نداشت و من واسه ثوابش اين كارو مي كردم. خونه كه بر مي‌گشتم خواهر رخشنده مي‌گفت: «خانوم بزرگ كجا رفته بودي؟ رفته بودي پيش شوهرت؟»
بعد بچه ها دوره‌ام مي كردند و هر كدوم چيزي از من مي‌پرسيدند و من خنده‌م مي‌گرفت و نمي‌تونستم جواب بدم و مي‌افتادم به خنده، يعني همه مي‌افتادند و اونوقت خونه رو با خنده مي لرزونديم. خواهر رخشنده منو دوست داشت، خيلي‌م دوست داشت، دلش مي‌خواست يه جوري منو خوشحال بكنه، كاري واسه من بكنه، بهش گفتم يه توبره واسه من دوخت. توبره رو كه تموم كرد گفت: «‌توبره دوختن شگون داره. خبر خوش مي رسه.»
اين جوري‌م شد ، فرداش آفتاب نزده سرو كله‌ي عبدالله و رخشنده پيدا شد كه از ده برگشته بودند، رخشنده تا منو ديد جا خورد و اخم كرد، سيد عبدالله چاق شده بود، سرخ و سفيد شده بود، ريش در آورده بود، بي‌حوصله نگام كرد و محلم نذاشت. پيش خود گفتم حالا كه هيشكي محلم نمي ذاره، بزنم برم، موندن فايده نداره، هركي منو مي بينه اوقاتش تلخ ميشه، ديگه نمي‌شد با بچه‌ها گفت و خنديد، خواهر رخشنده هم ساكت شده بود. سيد عبدالله رفت تو فكر و منو نگاه كرد و گفت: «چرا اين پا اون پا مي‌كني مادر؟»
گفتم: «مي‌خوام بزنم برم.»
خوشحال شد و گفت: «‌حالا كه مي‌خواي بري همين الان بيا با اين ماشين كه ما رو آورده برو ده.»
بچه ها برام نون و پنير آوردند، من بقچه و توبره‌اي كه خواهر رخشنده برام دوخته بود ورداشتم و چوبي رو كه سيد عوض عصا بخشيده بود دست گرفتم و گفتم: «حرفي ندارم، ميرم.»
بچه ها رو بوسيدم و بچه ها منو بوسيدند و رفتم بيرون، ماشين دم در بود، سوار شدم. بچه‌ها اومدند بيرون و ماشينو دوره كردند، رخشنده و خواهرش نيومدند، سيد دو تومن پول فرستاده گفته بود كه يه وقت به سرم نزنه برگردم. صداي گريه‌ي خواهر رخشنده رو از تو خونه شنيدم. دختر بزرگ رخشنده گفت: «اون مي‌ترسه، مي‌ترسه شب يه اتفاقي بيفته.» نزديكياي ظهر رسيدم ده، پياده كه شدم منو بردند تو يه دخمه كه در كوچك و چارگوشي داشت. پاهام، دستام همه درد مي كرد، شب برام نون و آبگوشت آوردند، شام خوردم و بلند شدم كه نماز بخونم در دخمه رو باز كردم، پيش پايم دره‌ي بزرگي بود و ماه روي آن آويزان بود و همه جا مثل شير روشن بود و صداي گرگ
مي‌اومد، صداي گرگ، از خيلي دور مي‌اومد، و يه صدا از پشت خونه مي‌گفت: «الان مياد تو رو مي‌خوره گرگا پيرزنا رو دوس دارن.»
همچي به نظرم اومد كه دارم دندوناشو مي‌بينم، يه چيز مثل مرغ پشت بام خونه قدقد كرد و نوك زد. پيش خود گفتم خدا كنه كه هوايي نشم، اين جوري ميشه كه يكي خيالاتي ميشه. از بيرون ترسيدم و رفتم تو. از فردا ديگه حوصله‌ي دره و ماه و بيرونو نداشتم، همه‌ش تو دخمه بودم، دلم گرفته بود، فكر مي‌كردم كه چه جوري شد كه اين جوري شد. گريه مي‌كردم،گريه مي‌كردم به غريبي امام غريب، به جواني سقاي كربلا. ياد صفيه افتاده بودم و دلم براش تنگ شده بود، اما از شوهرش مي‌ترسيدم، با اين كه مي‌دونستم نمي‌دونه من كجام، باز ازش مي‌ترسيدم، وهم و خيال برم مي داشت.
ده همه چيزش خوب بود، اما من نمي‌تونستم برم صدقه جمع كنم. عصرها مي‌رفتم طرفاي ميدونچه و تاشب مي‌نشستم اونجا. كاري به كار كسي نداشتم، هيشكي‌م كاري با من نداشت، كفشامو تو راه گم كرده بودم و فكر مي كردم كاش يكي پيدا مي شد و محض رضاي خدا يه جف كفش بهم مي‌بخشيد، مي‌ترسيدم از يكي بخوام، مي‌ترسيدم به گوش سيد برسه و اوقاتش تلخ بشه، حالم خوش نبود، شب‌ها خودمو كثيف مي‌كردم، بي خودي كثيف مي شدم نمي‌دونستم چرا اين جوري شده‌م، هيشكي‌م نبود كه بهم برسه.
يه روز درويش پيري اومد توي ده. شمايل بزرگي داشت كه فروخت به من، اون شب و شب بعد، همه‌ش نشستم پاي شمايل و روضه خوندم. خوشحال بودم و مي‌دونستم كه گدايي با شمايل ثوابش خيلي بيشتره.
يه شب كه دلم گرفته بود، نشسته بودم و خيالات مي‌بافتم كه يه دفه ديدم صدام مي‌زنن، صدا از خيلي دور بود، درو وا كردم و گوش دادم، از يه جاي دور، انگار از پشت كوه‌ها صدام مي‌زدند. صدا آشنا بود، اما نفهميدم صداي كي بود، همه‌ي ترسم ريخت پا شدم شمايل و بند و بساطو ورداشتم و راه افتادم، جاده ها باريك و دراز بود، و بيابون روشن بود و راه كه
مي‌رفتم همه چيز نرم بود، جاده پايين مي‌رفت و بالا مي‌آمد، خسته‌ام نمي‌كرد همه اينا از بركت دل روشنم بود، از بركت توجه آقاها بود، از آبادي بيرون اومدم و كنار زمين يكي نشستم خستگي در كنم كه يه مرد با سه شتر پيداش شد، همونجا شروع كردم به روضه خوندن، مرد اول ترس برش داشت و بعد دلش به حالم سوخت و منو سوار كرد و خودشم سوار يكي شد. شتر سوم پشت سرما دوتا، آرام آرام مي اومد. دلم گرفته بود و ياد شام غريبان كربلا افتادم و آهسته گريه كردم.
3
به جواد آقا گفتم ميرم كار مي‌كنم و نون مي‌خورم، سير كردن يه شكم كه كاري نداره، كار مي‌كنم و اگه حالا گدايي مي‌كنم واسه پولش نيس، واسه ثوابشه، من از بوي نون گدايي خوشم مياد، از ثوابش خوشم مياد، به شما هم نباس بر بخوره، هر كس حساب خودشو خودش پس ميده و جواد آقا گقت كه تو خونه رام نميده، برم هر غلطي دلم مي خواد بكنم، و درو بست. مي دونستم كه صفيه اومده پشت در و فهميده كه جواد آقا نذاشته من برم تو و رفته خودشو زده، غصه خورده، گريه كرده، و جواد آقا كه رفته توي اتاق، ننوي بچه را تكون داده و خودشو به نفهمي زده. مي‌دونستم كه يه ساعت ديگه جواد آقا ميره بازار. رفتم تو كوچه‌ي روبرو و يه ساعت صبر كردم و دوباره برگشتم و در زدم كه يه دفعه جواد آقا درو باز كرد و گفت: «خب؟»
و من گفتم: «هيچ.»
و راهمو كشيدم رفتم. و جواد آقا اون قدر منو نگاه كرد كه از كوچه رفتم بيرون. و شمايلو از تو بقچه در آوردم و شروع كردم به مداحي مولاي متقيان. زن لاغري پيدا شد كه اومد نگام كرد و صدقه داد و گفت: «پيرزن از كجا مياي، به كجا ميري؟»
گفتم: «از بيابونا ميام و دنبال كار مي گردم.»
گفت: «تو با اين سن و سال مگه مي‌توني كاري بكني؟»
گفتم: «به قدرت خدا و كمك شاه مردان، كوه روي كوه ميذارم.»
گفت: «لباس ميتوني بشوري؟»
گفتم: «امام غريبان كمكم مي‌كنه.»
گفت: «حالا كه اين طوره پشت سر من بيا.»
پشت سرش راه افتادم، رفتيم و رفتيم تو كوچه‌ي خلوتي به خونه‌ي بزرگي رسيديم كه هشتي درندشتي داشت. رفتيم تو، حياط بزرگ بود و حوض بزرگي‌م داشت كه يه دريا آب مي‌گرفت وسط حياط بود و روي سكوي كنار حوض، چند زن بزك كرده نشسته بودند عين پنجه‌ي ماه، دهنشون مي‌جنبيد و انگار چيزي مي‌خوردند كه تمومي نداشت. منو كه ديدند خنده‌شون گرفت و خنديدند و هي با هم حرف مي‌زدند و پچ پچ مي‌كردند و بعد گفتند كه من نمي‌تونم لباس بشورم، بهتره بشينم پشت در. با شمايل و بقچه نشستم پشت در، و اون زن لاغر بهم گفت هر كي در زد ربابه رو خواست راش بدم و بذارم بياد تو. تا چند ساعت هيشكي در نزد. من نشسته بودم و دعا مي‌خوندم، با خداي خودم راز و نياز مي كردم، گوشه‌ي دنجي بود، و از تاريكي اصلاً باكيم نبود. از حياط سرو صدا بلند بود و نمي دونم كيا شلوغ مي كردند، اون زن بهم گفته بود كه سرت تو لاك خودت باشه، و منم سرم تو لاك خودم بود كه در زدند، گفتم: «كيه؟»
گفت: «ربابه رو مي خوام.»
درو وا كردم، مرد ريغونه‌اي تلوتلوخوران آمد تو و يكراست رفت داخل حياط. از توي حياط صداي خنده بلند شد و بعد همه چيز مثل اول ساكت شد، آروم آروم خوابم گرفت، و تو خواب ديدم بازم رفته‌م خونه‌ي صفيه و در مي زنم كه جواد آقا درو باز كرد و گفت خب؟ و من گفتم هيچ، و يك دفعه پريد بيرون و من فرار كردم و او با شلاق دنبالم كرد، تو اين دلهره بودم كه در زدند از خواب پريدم، ترس برم داشت، غير جواد آقا كي مي تونست باشه؟ گفتم: «كيه؟»
جواد آقا: «واكن.»
گفتم: «كي رو مي‌خواي؟»
گفت: «ربابه رو.»
گفتم: «نيستش.»
گفت: «ميگم واكن سليطه.»
و شروع كرد به در زدن و محكم‌تر زدن. همون زن لاغر اومد و گفت: «چه خبره؟»
گفتم: «الهي من فدات شم، الهي من تصدقت، درو وا نكن.»
گفت: «چرا؟»
گفتم: «اگه واكني منو بيچاره مي‌كنه، فكر مي كنه اومدم اين جا گدايي.»
گفت: «اين كيه كه مي‌خواد تو رو بيچاره كنه؟»
گفتم: «جواد آقا، دامادم.»
گفت: «‌پاشو تو تاريكي قايم شو.»
پا شدم و رفتم تو تاريكي قايم شدم، زنيكه درو وا كرد، صداي قدم‌هاشو شنيدم اومد تو و غرولند كرد و رفت تو حياط، از تو حياط صداي غيه و خوشحالي بلند شد، بعد همه چي مثل اول آرام شد. من برگشتم و درو وا كردم، بيرون خوب و روشن و پر بود، بقچه و شمايلو برداشتم و گفتم: «يا قمر بني هاشم، تو شاهد باش كه از دست اينا چي مي كشم.» و از در زدم بيرون.
4
اون شب صدقه جمع نكردم، نون بخور نميري داشتم، عصا بدست، شمايل و بقچه زير چادر، منتظر شدم، ماشين سياهي اومد و منو سوار كرد، از شهر رفتيم بيرون سركوچه‌ي تنگ و تاريكي پياده‌م كرد. آخر كوچه روشنايي كم سويي بود. از شر همه چي راحت بودم، وقتش بود كه ديگه به خودم برسم، به آخر كوچه كه رسيدم در باز بود و رفتم تو. باغ بزرگي بود و درخت‌هاي پير و كهنه، شاخه به شاخه‌ي هم داشتند و صداي آب از همه طرف شنيده مي‌شد، قنديل كهنه و روشني از شاخه‌ي بيدي آويزون بود. زير قنديل نشستم و منتظر شدم، قمر و فاطمه و ماهپاره اومدند، هر چار تا اول گريه كرديم و بعد نشستيم به درد دل، قمرخپله و چاق مانده بود، اما شكمش، طبله‌ي شكمش وا رفته بود، فاطمه آب شده بود و چيزي ازش نمونده بود، اما هنوزم مي‌خنديد و آخرش گريه مي‌كرد. ماهپاره گشنه‌ش بود، همانطور كه چين‌هاي صورتش تكان تكان مي‌خورد انگشتاشو مي‌جويد، نمي‌دونست چشه، اما من مي‌دونستم كه گشنشه، بقچه‌مو باز كردم و نونا رو ريختم جلوش، فاطمه هنوز بقچه‌شو داشت و هنوزم مواظبش بود. ماهپاره شروع كرد به خوردن نونا، همچي به نظرم اومد كه خوردن يادش رفته، يه جوري عجيبي مي‌جويد و مي‌بلعيد، بعد نشستيم به صحبت، و هر سه نفرشون گله كردند كه چرا به ديدنشون نميرم، من هي قسم و آيه كه نبودم، اما باورشون نمي‌شد، بعد، از گدايي حرف زديم و من، فاطمه رو هر كارش كردم از بقچه‌ش چيزي نگفت، بعد رفتيم لب حوض، من همه چي رو براشون گفتم، گفتم كه دنيا خيلي خوب شده، منم بد نيستم، صدقه جمع مي كنم، شمايل مي گردونم، فاطمه گفت: «حالا كه شمايل مي‌گردوني يه روضه قاسم برامون بخون، دلمون گرفته.»
هر چارتامون زير درختا نشسته بوديم، من روضه خوندم، فاطمه اول خنده‌اش گرفت و بعد شروع به گريه كرد، و ما هر چار نفرمون گريه كرديم، از توي باغ هم هاي هاي گريه اومد.
5
دعاي علقمه كه تموم شد، به فكر خونه و زندگيم افتادم، همه را جمع كرده گذاشته بودم منزل امينه آغا. عصر بود كه رفتم و در زدم، خودش اومد درو باز كرد. انگار كه من از قبرستون برگشته‌م بهتش زد، من هيچي نگفتم، نوه‌هاش اومدند، دخترش نبود، و من ديگه نپرسيدم كجاس، مي دونستم كه مثل هميشه رفته حموم.
امينه گفت: «كجا هستي سيد خانوم ؟»
گفتم: «زير سايه‌تون.»
امينه گفت :« چه عجب از اين طرفا؟»
گفتم: «اومدم ببينم زندگيم در چه حاله.»
امينه زيرزمين را نشان داد و گفت: «چند دفه سيد مرتضي و جواد آقا و حوريه اومده‌ن سراغ اينا، و من نذاشتم دست بزنن، به همه‌شون گفتم هنوز خودش حي و حاضره، هر وقت كه سرشو گذاشت زمين، من حرفي ندارم بيايين و ارث خودتونو ببرين.»
از زيرزمين بوي ترشي و سدر و كپك مي اومد، قالي‌ها و جاجيم‌ها را گوشه‌ي مرطوب زيرزمين جمع كرده بودند، لوله‌هاي بخاري و سماورهاي بزرگ و حلبي ها رو چيده بودند روهم، يه چيز زردي مثل گل كلم روي همه‌شون نشسته بود، بوي عجيبي همه جا بود و نفس كه مي‌كشيدي دماغت آب مي افتاد، سه تا كرسي كنار هم چيده بودند، وسطشون سه تا بزغاله‌ي كوچك عين سه تا گربه، نشسته بودند و يونجه مي خوردند. جونور عجيبي‌م اون وسط بود كه دم دراز و كله‌ي سه گوشي داشت و تندتند زمين را ليس مي‌زد و خاك مي‌خورد.
امينه ازم پرسيد: «پولا را چه كردي سيد خانوم؟»
من گفتم: «كدوم پولا؟»
امينه گفت: «عزيزه نوشته كه رفته بودي قم واسه خودت مقبره بخري؟»
گفتم: «تو هم باورت شد؟»
امينه گفت: «من يكي كه باورم نشد، اما از دست اين مردم، چه حرفا كه در نميارن.»
گفتم: «گوشت بدهكار نباشه.»
امينه پرسيد: «كجاها ميري، چه كارا مي كني؟»
گفتم: «همه جا ميرم، تو قبرستونا شمايل مي‌گردونم، روضه مي‌خونم، مداح شده‌ام.»
بچه هاي امينه نيششان باز شد، خوشم اومد، شمايلو نشانشون دادم، ترسيدند و در رفتند.
امينه گفت: «حالا دلت قرص شد؟ ديدي كه تمام دار و ندارت سر جاشه و طوري نشده؟»
گفتم: «خدا بچه‌هاتو بهت ببخشه، يه دونه از اين بقچه‌هام بهم بده، مي خوام واسه شمايلم پرده درست كنم.»
امينه گفت: «نميشه، بچه‌هات راضي نيستن، ميان و باهام دعوا مي كنن.»
گفتم: «باشه، حالا كه راضي نيستن، منم نمي‌خوام.»
و اومدم بيرون. يادم اومد كه شمايل حضرت بهتره كه پرده نداشته باشه، تازه گرد و غبار قبرستون‌ها كافيه كه چشم ناپاك به جمال مباركش نيفته، سر دوراهي رسيدم و نشستم و شروع كردم به روضه خوندن. مردها به تماشا ايستادند. من مصيبت مي‌گفتم و گريه مي‌كردم، و مردم بي‌خودي مي‌خنديدند.
6
ديگه كاري نداشتم، همه‌ش تو خيابونا و كوچه‌ها ولو بودم و بچه ها دنبالم مي‌كردند، من روضه مي‌خوندم و تو يه طاس كوچك آب تربت مي‌فروختم، صدام گرفته بود، پاهام زخمي شده بود و ناخن پاهام كنده شده بود و مي‌سوخت، چيزي تو گلوم بود و نميذاشت صدام دربيايد، تو قبرستون مي‌خوابيدم، گرد و خاك همچو شمايلو پوشانده بود كه ديگه صورت حضرت پيدا نبود، ديگه گشنه‌م نمي‌شد، آب، فقط آب مي‌خوردم، گاهي هم هوس مي‌كردم كه خاك بخورم، مثل اون حيوون كوچولو كه وسط بره‌ها نشسته بود و زمين را ليس مي‌زد. زخم گنده‌اي به اندازه‌ي كف دست تو دهنم پيدا شده بود كه مرتب خون پس مي‌داد، ديگه صدقه نمي‌گرفتم، توي جماعت گاه گداري بچه‌هامو مي‌ديدم كه هروقت چشمشون به چشم من مي‌افتاد خودشونو قايم مي كردند. شب جمعه تو قبرستون بودم، و پشت مرده شور خونه نماز مي‌خوندم كه پسر بزرگ سيد مرتضي و آقا مجتبي اومدند سراغ من كه بريم خونه. من نمي‌خواستم برم. اونا منو به زور بردند و سوار ماشين كردند و رفتيم و من يه دفعه خودمو تو باغ بزرگي ديدم. منو زير درختي گذاشتند و خودشون رفتند تو يه اتاق بزرگي كه روشن بود و بعد با مرد چاقي اومدند بيرون و ايستادند به تماشاي من. پسر سيد مرتضي و آقا مجتبي رفتند پشت درختا و ديگه پيداشون نشد، دو نفر اومدند و منو بردند تو يه راهروي تاريك. و انداختنم تو يه اتاق تاريك و من گرفتم خوابيدم. فردا صبح اتاق پر گدا بود و وقتي منو ديدند، ازم نون خواستند و من روضه‌ي ابوالفضل براشون خوندم. توي يه گاري برامون آبگوشت آوردند و ما همه رفتيم توي باغ كه آبگوشت بخوريم، اما زخم بزرگ شده دهنمو پر كرده بود و من نمي‌تونستم چيزي قورت بدم، بين اونهمه آدم هيشكي به شمايل من عقيده نداشت، يه شب خواب صفيه و حوريه رو ديدم، و يه شب ديگه بچه‌هاي سيد عبدالله رو و شباي ديگه خواب حضرتو، مثل آدماي هوايي ناراحت بودم، از همه طرف بهم فحش مي‌دادند، بد و بيراه مي‌گفتند، مي خواستم برم بيرون. اما پيرمرد كوتوله اي جلو در نشسته بود كه هر وقت نزديكش مي شدم چوبشو يلند مي كرد و داد مي زد: «كيش كيش.» يه روز كمال پسر بزرگ صفيه با يه پسر ديگه اومدند سراغ من. صفيه برام كته و نون و پياز فرستاده بود. كمال بهم گفت همه مي دونن كه من تو گداخونه‌ام، چشماش پر شد و زد زير گريه. بعد بهم گفت كه من مي تونم از راه آب در برم، بعد خواست كفشاشو بهم ببخشه و ترسيد باهاش دعوا بكنند، من ‎از جواد آقا مي‌ترسيدم، از سيد مرتضي مي‌ترسيدم، از بيرون مي‌ترسيدم، از اون تو مي‌ترسيدم. به كمال گفتم: «اگر خدا بخواد ميام بيرون.»
اونا رفتند و پيرمرد جلو در نصف كته و پيازمو ور داشت و بقيه شو بهم داد.
شب شد و من وسط درختا قايم شدم و سفيدي كه زد، من راه آبو پيدا كردم و بقچه و شمايلو بغل كردم و مثل مار خزيدم توي راه آب، چار دست و پا از وسط لجن‌ها رد شدم، بيرون كه رسيدم آفتاب زد و خونه ها به رنگ آتش در اومد.
7
از اون‌وقت به بعد، ديگه حال خوشي نداشتم، زخم داخل دهنم بزرگ شده تو شكمم آويزون بود، دست به ديوار مي‌گرفتم و راه مي‌رفتم، يه چيز عجيبي مثل قوطي حلبي، تو كله‌ام صدا مي كرد، يه چيز مثل حلقه‌ي چاه از تو زمين باهام ‎حرف مي زد، شمايل حضرت باهام حرف مي زد، امام غريبان، خانم معصومه، ماهپاره، باهام حرف مي زدند، يه روز بچه هاي سيد عبدالله رو ديدم كه خبر دادند خاله‌شون مرده، من مي دونستم، از همه چيز خبر داشتم.
يه روز بي‌خبر رفتم خونه امينه، در باز بود و رفتم تو، همه اونجا، تو حياط دور هم جمع‎بودند، سيد اسدالله و عزيزه از قم اومده بودند و داشتند خونه زندگيمو تقسيم مي‌كردند، هيشكي منو نديد، باهم كلنجار مي‌رفتند، به هم‌ديگه فحش مي‌دادند، به سر و كله‌ي هم مي‌پريدند، جواد آقا و سيد عبدالله با هم سر قالي‌ها دعوا داشتند، و امينه زار زار گريه مي‌كرد كه همه زحمتا رو اون كشيده و چيزي بهش نرسيده، صداي فاطمه رو از زيرزمين شنيدم كه صدام مي كرد، يه دفعه كمال منو ديد و داد كشيد، همه برگشتند و نگاه كردند، و بعد آرام آرام جمع شدند دور من، جواد آقا كه چشمانش دودو مي‌زد داد كشيد: «مي‌بيني چه كارا مي‌كني؟»
من دهنمو باز كردم ولي نتونستم چيزي بگم و شمايلو به ديوار تكيه دادم، اونا اول من و بعد شمايل حضرتو نگاه كردند.
جواد آقا گفت: «بقچه‌تو وا كن، مي‌خوام بدونم اون تو چي هس.»
امينه گفت: «سيد خانوم بقچه‌تو وا كن و خيالشونو راحت كن.»
جواد آقا گفت: «يه عمره سر همه‌مون كلاه گذاشته، د ياالله زود باش.»
بقچه مو باز كردم و اول نون خشكه‌ها رو ريختم جلو شمايل، بعد خلعتمو در آوردم و نشانشون دادم، نگاه كردند و روشونو كردند طرف ديگه، كمال پسر صفيه با صداي بلند به گريه افتاد.
***

 *غلامحسين ساعدي در 14 دي 1314 در تبريز متولد شد. نخستين آثارش را از 1334 در مجلات ادبي به چاپ رساند. او كه در ابتدا به عنوان نمايشنامه‌نويسي چيره دست (با نام مستعار گوهر مراد) شهرت يافته بود،‌ با نگارش داستان‌هاي زيبايي چون «گدا»، «دو برادر» و «آرامش در حضور ديگران»، جايگاه خود را به عنوان يكي از خلاق‌ترين داستان‌نويسان ايران نيز تثبيت كرد.
آثار او دستمايه‌ي برخي از بهترين فيلم‌هاي بلند سينماي ايران قرار گرفته است، كه از جمله‌ي آنها مي‌توان فيلم‌هاي "گاو" (ساخته‌ي داريوش مهرجويي، 1348)، "آرامش در حضور ديگران" (ساخته‌ي ناصر تقوايي، 1349) و "دايره‌ي مينا" (ساخته‌ي داريوش مهرجويي، 1353) را نام برد.
ساعدي در دوم آذر 1364 به علت خون‌ريزي دستگاه گوارش در فرانسه درگذشت و در گورستان پرلاشز در كنار صادق هدايت يه خاك سپرده شد.
كتابهاي مربوط: /آشفته‌ حالان‌ بيداربخت‌/تاتار خندان‌/ترس‌ و لرز/توپ/چوب‌ بدستهاي‌ ورزيل‌/خانه‌ روشني‌/شناختنامه غلامحسين ساعدي /ضحاك‌ (نمايشنامه‌ در پنج‌ پرده) /عزاداران‌ بيل‌ /غريبه‌ در شهر / گاو /واهمه‌هاي بي نام و نشان


برچسب‌ها: کتاب های گوهر مراد, خريد كتاب غلامحسين ساعدي, خريد كتاب گور و گهواره, خرید کتاب اهل حوا
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و سوم بهمن 1390ساعت 16:5  توسط www.karaketab.com  | 

کتاب عزادران بیل غلامحسین ساعدی

عزاداران بيل /دكتر غلامحسين ساعدی
 
( 1 )
دمدمه هاي غروب بود كه مشدي جبار وارد بيل شد، بيلي ها در ميدانچه ي پشت خانه ي مشدي صفر نشسته بودند دور هم و گپ مي زدند.
كدخدا تا مشدي جبار را ديد گفت: « ياالله مشد جبار. سفر به خير. تو شهر چه خبر بود؟ »
مشدي جبار گفت: « تو شهر خبري نبود. هيچ خبر نبود. »
مشدي بابا گفت: « پا پياده اومدي؟ »
مشدي جبار نشست كنار اسلام و در حالي كه كفش هايش را در مي آورد و له له مي زد، گفت: « از لب جاده تا اينجا، آره. »
اسلام گفت: « كي رسيدي لب جاده؟ »
مشدي جبار گفت: « ظهر تازه گذشته بود. »
كدخدا گفت: « پس چرا دير كردي؟ اين همه وقتو تو راه بودي؟ »
مشدي جبار گفت: « آره، وسط راه به يه چيز غريبي برخوردم و معطل شدم. »
پسر مشدي صفر پرسيد: « يه چيز غريب؟ چي بود؟ »
مشدي جبار گفت: « والله هر چي فكر كردم، چيزي نفهميدم. »
كدخدا گفت: « نفهميدي؟ چطوري نفهميدي؟ »
مشدي بابا گفت: « آخه چه جوري بود؟ »
مشدي جبار گفت: « يه چيز گنده. مثل يه گاو. هرچي زور زدم نتونستم تكونش بدم. »
عبدالله گفت:« چه جوري بود؟ سر و گوش داشت؟ نداشت؟ چه جوري بود؟ »
مشدي جبار فكر كرد و گفت: « نفهميدم ... چشم و گوش ... كه نداشت. »
كدخدا گفت: « دست و پا چي؟ »
مشدي جبار گفت: « دست و پا؟ نه، دست و پام نداشت، آخه خيلي سنگين بود. »
اسلام گفت: « چه شكلي بود؟ »
مشدي جبار دوباره فكر كرد و گفت: « چه جوري بگم؟ مثل گاري نبود. »
مشدي بابا گفت: « اول كه گفتي مثل گاو بود. »
مشدي جبار گفت: « آره اندازه يه گاو بود. يه ذره بفهمي نفهمي، جمع و جور تر بود. »
كدخدا گفت: « تو كه گفتي دست و پا نداشت؟ »
مشدي جبار: « آره، بازم ميگم. دست و پا و چشم و گوش از اين چيزها نداشت. »
اسماعيل گفت: « شبيه كي بود؟ »
مشدي جبار، فكر كرد و بعد رفت تو نخ تك تك مرد ها و خانه ها. چند تا سرفه كرد و گفت: « شبيه هيشكي نبود. يه چيزي يه چيز عجيبي بود. مثل يه ... والله نمي دونم چي بگم! »
عبدالله گفت: « چه جوري راه مي رفت؟ »
مشدي جبار گفت: « راه كه نمي رفت. سر و گردن و از اين حرف ها تو كار نبود. يه چيز عجيبي بود. مثل يه خانه كوچك. مثل خانه بابا علي كه دگمه هاي گنده اين ور اون ورش باشه. »
اسلام گفت: « از چي درس شده بود؟ »
مشدي جبار گفت: « نمي دونم حلبي بود و آهن بود يا يه چيز ديگه. »
اسلام گفت:« ماشين قراضه نبود؟ »
مشدي جبار گفت: « نه بابا، چرخ و اين جور چيز ها نداشت. خيلي هم سنگين بود. »
كد خدا پرسيد:« كدوم طرف ديديش؟ »
مشدي جبار گفت: « درست چند قدم بالاتر ازشور، تو راه پوروس. »
اسلام گفت: « آها،حالا دارم مي فهمم. »
مردها همه اسلام را نگاه كردند.
كدخدا گفت: « چي چي را مي فهمي مشد اسلام؟ »
اسلام گفت: « هر چي هس، زير سر اين پوروسي هاس. حالا اونو از يه جايي دزديده ن و انداخته ن وسط راه. »
مشدي جبار گفت: « راس ميگه، كار كار پوروسي هاس. »
مردها همه رفتند توي فكر.
مشدي بابا گفت: « خب، ميگين چكار بكنيم؟ »
پسر مشدي صفر گفت: « معلومه، راه مي افتيم و ميريم ببينيم چي هس، بدرد بخوري يا نه! »
اسماعيل آسمان و اطراف استخر را نگاه كرد و گفت: « هواه داره تاريك ميشه، چيزي به شب نمونده. »
مشدي بابا گفت: « فكر شب رو نكن پدر. »
كدخدا به اسلام گفت: « تو چي ميگي مشد اسلام؟ »
اسلام گفت: « بريم. ببينيم چي هستش. »
كدخدا به پسر مشدي صفر گفت: « مشد جعفر، مي توني دو تا فانوس براي ما بياري؟ »
پسر مشدي صفر بلند شد و گفت: « چرا نمي تونم؟ »
با عجله رفت. اسلام گفت: « آره بريم ببينيم چي هستش. اگه به درد بخور بود كه مياريم بيل. اگه بدرد بخور نبود كه ولش مي كنيم به امان خدا. »
كدخداگفت: « خيلي خب، تا دير نشده بجنبيم ديگه. »
مردها بلند شدند. نزديكي هاي غروب بود. ماه رنگ پريده و باد كرده، از طرف پوروس ميآمد بالا.


( 2 )
شام كه خوردند، و جمع شدند لب استخر. اسلام اسب را بست به گاري و گاري را آورد زير بيد كنار سنگ سياه مرده شوري. اسماعيل و پسر مشدي صفر با دو تا فانوس آمدند پهلوي مردها، فانوس ها را گذاشتند روي گاري و منتظر شدند.
كدخدا گفت: « فانوس ها را روشن كردين كه چي؟»
مشدي جبار گفت: « خودت گفتي كدخدا. »
كدخدا گفت: « هوا روشنه، ماه رو نمي بينين؟ »
با دست استخر را نشان داد. مردها برگشتند ماه را توي استخر تماشا كردند.
پسر مشدي صفر گفت: « خودت گفتي كه فانوس بيارم. مگه نگفتي؟ »
مشدي جبار گفت: « فانوس لازمه. فانوس كه نباشه كه نميشه فهميد چي هستش. »
بز سياه اسلام توي پستو ناله كرد. صداي جيرجيرك ها از باغ اربابي شنيده مي شد.
كدخدا گفت: « تا برسيم شور، نفت فانوس ها تمام ميشه. يه ساعت و خوردهاي تو راه هستيم. »
مشدي بابا به پسر مشدي صفر گفت: « خاموششان كن. شور كه رسيديم روشن مي كنيم. »
مشدي جبار فتيله ها را پايين كشيد و فوت كرد. فانوس ها خاموش شد. اسلام كه روي كنده درختي نشسته بود، با صداي بلند پرسيد: « خب، كي ها ميآن؟ »
كدخدا گفت: « راس ميگه، همه كه نمي تونن برن؟ »
مشدي بابا گفت: « من ميگم جوان ها برن. اولا كه زورشان بيش تره. ثانيا اگه پوروسي ها برخوردن، درميرن و اگه هم گير افتادن، مي تونن حسابي از پسشون بر بيان. »
كدخدا گفت: « جوون ها يعني كي ها؟ »
مشدي بابا گفت: «آخه، من ... »
كدخدا گفت: « خجالت داره مشدي بابا، پاشو سوار شو. »
مشدي بابا بلند شد. رفتند طرف گاري. بيل خاموش بود، تنها زوزه ي چند سگ از دور شنيده مي شد. مشدي صفر كه سرش را از سوراخ پشت بام آورده بود بالا، سايه ي مردها را كه سوار گاري مي شدند، تماشا مي كرد و ماه رنگ پريده را كه توي استخر كوچك و بزرگ و كج و معوج مي شد.


( 3 )
مردها كه رفتند، ننه خانوم و ننه فاطمه پيداشان شد كه از كوچه ي اول رد شدند و از بيل آمدند بيرون و راه افتادند طرف تپه ي نبي آقا.
شب جمعه بود. پيرزن ها مي رفتند از نبي آقا براي شفاي بيماران خاك بياوردند.


( 4 )
صحرا روشن بود. اسب با شتاب جلو مي تاخت و مردها را كه توي گاري نشسته، پاها را توي شكم جمع كرده بودند، با خود مي برد. اسلام شلاق را توي مهتاب دور سر مي چرخاند و با صداي بلند داد مي زد: « آهاي، آهاي آهاي! »
اسب كه زوزه ي شلاق را مي شنيد، تندتر مي تاخت. اسماعيل كنار به كنار اسلام نشسته بود و آواز مي خواند. مردها به يكديگر تكيه كرده بودند. مشدي جبار فانوس هاي خاموش را بغل كرده بود. كدخدا چپق پسر مشدي صفر را گرفته بود مرتب پر و خالي مي كرد. سراشيبي ها را چنان مي رفتند كه گويي توي چاهي سقوط مي كنند. اسب و سايه اش بزرگ تر از هميشه بود. اسلام مبهوت صحرا را تماشا مي كرد. همه خوش حال بودند. غير از مشدي بابا كه دل خور سرش را روي زانو گذاشته بود، چرت مي زد يا زير لب مي غريد.


( 5 )
نرسيده به شور، اسلام دهنه ي اسب را كشيد. گاري ايستاد.
كدخدا گفت: « رسيديم؟ »
اسلام گفت: «نزديك شديم. خب مشد جبار كدام طرف ها ديديش؟ »
مشدي جبار گفت: «بالاتر از اينجا. تو همون باريكه راهي كه ميره طرف پوروس. »
اسلام گفت: « پس برم بالاتر؟ »
مشدي بابا گفت: « نه مشد اسلام، طرف پوروس نري ها. تو را خدا كار دستمان نده. »
مردها خنديدند. اسلام شلاق را برد بالا. گاري دوباره راه افتاد. به شور كه رسيدند توي خاموشي افتادند. ديگر صداي چرخ ها و قدم هاي اسب شنيده نمي شد. صداي ديگري هم نبود. مشدي جبار فانوس هاي خاموش را توي بغل مي فشرد.
مشدي بابا آهسته از عبدالله پرسيد: « مي خوان برن كجا؟ »
اسلام خنديد و پسر مشدي صفر گفت: « ميريم خود پوروس. »
مشدي بابا گفت: « شوخي نكن، مشدي اسلام هيچ وقت اين كارو نمي كنه. »
اسلام گفت: « نترس مشدي بابا. اگه پوروس هم بريم، پوروسي ها هيچ وقت كاري با تو يكي ندارن. »
مشدي بابا گفت: « بازم نريم بهتره. اين طور نيست كدخدا؟ »
اسلام خنديد. گاري به راه باريكه ي پوروس كه رسيد، سه نفر از پوروسي سوار اسب پيدا شدند و آمدند، از جلو گاري رد شدند و مثل برق زدند به بيراهه. مشدي بابا خودش را پشت سر ديگران قايم كرد. اسلام گاري را نگه داشت. بيلي ها خاموش، سه پوروسي را كه به طرف ميشو مي تاختند، تماشا كردند. مشدي بابا گفت: « نگفتم؟ نگفتم اسلام؟ »
كدخدا گفت: « كاري كه با ما نداشتن. »
اسلام خنديد. پسر مشدي صفر گفت: « بريم مشد اسلام! »
گاري راه افتاد و اسلام گفت: « مشد جبار هرجا كه رسيديم خبرمان بكن. »
مشدي جبار گفت: « مثل اينكه همين دور و برمان بود. »
اسلام گاري را نگه داشت. بيلي ها دور و برشان را نگاه كردند.
كدخدا گفت: « كوش؟ »
مشدي جبار گفت: « بريم پايين. بريم پايين. »
مردها همه پياده شدند. پسر مشدي صفر يكي از فانوس ها را روشن كرد و داد دست مشدي جبار و فانوس خاموش را خودش برداشت دسته جمعي، دوش به دوش هم راه افتادند.
اسماعيل گفت: « ميريم كجا؟ اگه جلوتر ميريم بهتره دوباره سوارگاري بشيم. »
مشدي جبار ايستاد و بهت زده اطرافش را نگاه كرد و گفت: « همين طرف ها بود. »
پسر مشدي صفر گفت: « عوضي نيومديم؟ »
مشدي جبار گفت: « نه، عوضي نيومديم. همين دور و برها بود. »
فانوس را بالا گرفت و خم شد و شروع كرد زمين را تماشا كردن. پسر مشدي صفر زد زير خنده. اسلام هم خنديد. كدخدا گفت: « دنبال چي مي گردي مشد جبار؟ مي گفتي كه خيلي گنده س و نميشه تكونش داد؟ »
مردها همه خنديدند. مشدي جبار جواب نداد. همان طور خميده روي زمين دنبال چيز ناپيدايي مي گشت.


( 6 )
ننه خانوم و ننه فاطمه نشسته بودند روي سكوي درگاهي نبي آقا، منتظر بودند كه سر و صدا و رفت آمدهاي داخل زيارتگاه تمام شود بروند تو. بيل زير پاي آن ها، باغ اربابي روبه رويشان و استخر بزرگ كه از وسط خانه ها و زير مهتاب رنگ پريده، مثل چشم مرده اي آسمان را نگاه مي كرد.
سروصدا كه كم تر شد، ننه خانوم بلند شد و در زيارتگاه را باز كرد و رفت توي تاريكي. با احتياط شمعي روشن كرد. موش ها كه روشنايي شمع را ديدند، هجوم بردند ضريح و از سوراخ هاي صندوق رفتند تو. ننه فاطمه كه ايستاده بود جلوي در، با صداي آرامي گفت: « يا الله، يا حضرت، يا علي، يا محمد، يا حسن، يا حسين، السلام عليك يا الله، يا حضرت، يا امام، يا علي، يا الله، مريض هاي بيل رو شفا بده! »


( 7 )
مشدي جبار خم شده بود زير نور فانوس جلو مي رفت و دور و برش را مي جست و بيلي ها آرام آرام پشت سرش راه مي آمدند.
اسماعيل گفت: « نكند مشدي جبار چيزيش شده باشد؟ »
پسر مشدي صفر گفت: « چيزيش نشده. خل بازي در مياره! »
اسلام گفت: « مشد جبار، مشد جبار! چته؟ چرا همچي مي كني! »
مشدي جبار نشست زمين و يك دفعه داد زد: « ايناهاش، پيدا كردم. پيدا كردم. »
مردها حلقه زدند دور مشدي جبار و خم شدند. مشدي جبار زمين را نشان داد و گفت: « مي بينين؟ همين جا بوده كه بردنش. مي بيني مشدي اسلام؟ مي بيني مشدي بابا؟ »
اسلام گفت: « راس ميگه، يه چيزي اين جا بوده كه زمين را گود كرده. »
كدخدا گفت: « چه طور شده؟ چه جوري بردنش؟ كي ها بردنش؟ »
پسر مشدي صفر گفت : « حتما پوروسي ها بردنش. زودتر نجنبيدين، اومدن و بردنش. »
مشدي جبار دولا دولا رفت و رسيد كنار دره و خم شد و فانوس را برد بالا و توي دره را نگاه كرد و داد زد: « آهاي مشد اسلام، آهاي كدخدا، اينجاست، توي دره است. »
بيلي ها خود را رساندند كنار دره و خم شدند. در شيب دره، صندوق فلزي گنده اي يك وري افتاده بود و زير نور ماه مي درخشيد.
اسلام گفت: « خودشه مش جبار؟ »
مشدي جبار گفت : « آره. خودشه! خودشه! »
اول مشدي جبار و بعد مردها از شيب دره رفتند پايين، مشدي جبار دور و بر صندوق چرخيد و گفت: « آره، خودشه. »
پسر مشدي صفر نشست زمين و فانوس خاموش را از دست اسماعيل گرفت و روشن كرد و رفت جلو. گشتي دور صندوق زد و نشست كنار ديگران و فانوس را گذاشت جلوي روي خودش.
اسلام گفت: « كي ها انداختنش اينجا؟ »
مشدي جبار گفت: « اول كه من ديدم اينجا نبود، اون بالا بود. »
كدخدا گفت: « حتما كار پوروسي هاست. »
اسماعيل گفت: « خوب شد كه پيداش كرديم. »
مشدي بابا چپق و كيسه توتونش را در آورد و گفت: « فكر مي كني چي چي باشه مشدي جبار؟ »
عبدالله گفت: « يه صندوق ديگه، يه صندوق حلبي. »
مشدي بابا گفت: « معلومه كه صندوق، ولي چي توش هس؟ »
عبدالله بلند شد و دور صندوق را گشت و گفت: « در كه نداره، وقتي در نداشته باشه كه نمي شه فهميد چي توش هس! »
اسماعيل گفت: « وقتي در نداره، تو هم نداره كه پر باشه يا خالي. »
عبدالله گفت: « نكنه ماشين كه چپه شده و اين شكلي شده! »
اسلام گفت: « نه بابا، ماشين نيستش، اگه ماشين بود كه چرخ داشت. »
كدخدا گفت:« چيز حموم چي؟ »
اسلام با تعجب گفت:« چي حموم؟ »
كدخداگفت: « از اونا كه تو شهر پشت بام حاج عنايت ديديم؟ »
اسلام گفت: « نه، اون توش خالي بود و آب ريخته بودن. اين شكلي هم نبود. »
پسر مشدي صفر گفت: « اين هيچي نيس، همه اش آهنه. »
مشدي بابا گفت: « و تازه به چه درد مي خوره؟ مصرفش چيه؟ »
پسر مشدي صفر گفت: « ميشه ازش ديگ درس كرد، باديه درس كرد. و خيلي چيزهاي ديگه م ميشه درس كرد. »
اسلام در حالي كه با حالت با جذبه به صندوق خيره شده بود،گفت: « نه اين آهن نيستش. اين يه چيز ساده نيستش. ديوارهاشو مي بينين؟ شبكه هاشو مي بينين؟ دگمه هاشو مي بينين؟ »
كدخدا گفت: « مشد اسلام راس ميگه، اين بايد يه چيزي باشه واسه خودش. يه چيز خيلي مهم هم بايد باشه. »
پسر مشدي صفر گفت: « هرچي باشه خيال نمي كنم چيز بدرد بخوري باشه. »
عبدالله گفت: « بدرد بخور بود كه پوروسي ها دورش نمي انداختن. »
اسلام گفت: « شايد زورشون نمي رسيده ببرن. »
كدخدا گفت: « تو رو خدا مشد اسلام. پاشو ببين چي هستش. »
اسلام بلند شد و رفت طرف صندوق. دست ماليد و وارسي كرد. و نشست پهلوي صندوق، با دگمه هايش ور رفت. ماه روي صندوق مي تابيد و ذرات نور به هر طرف پخش ميشد. اسلام پيش خود گفت: « چي هستش؟ چي مي تونه باشد؟ »
سرش را برد جلو و صورتش را چسباند به صندوق و بعدگوشش را گذاشت و گوش داد. يك دفعه با عجله بلند شد. مردها نگاهش كردند.
اسلام گفت: « بلند بشين، بيايين، گوش كنين! كدخدا بيا مشدي بابا! بيا اسماعيل! »
مردها بلند شدند و رفتند جلو و گوش هايشان را چسباندند به بدنه صندوق.
اسلام گفت : « مي شنوين؟ »
كدخدا گفت: « آره، آره. »
پسر مشدي صفر گفت: « من كه چيزي نمي شنوم. »
اسلام گفت: « خوب گوش كنين. »
خودش هم نشست پهلوي ديگران و گوشش را چسباند به ديواره صندوق و دوباره گفت: « مي شنوين؟ »
مشدي بابا گفت: « من يه چيزهايي مي شنوم. »
اسماعيل گفت: « راس ميگه، يه چيزايي هس. »
پسر مشدي صفر گفت: « من كه چيزي نمي شنوم. »
اسلام گفت: « گوش مي كني كدخدا؟ »
كدخدا گفت: « مثل اين كه توش باد مي وزه. »
مشدي بابا گفت: « نه خير صداي آب ميآد. »
اسماعيل گفت: « نكنه يه مشت زنبور و مگس ريخته باشن اين تو؟ »
پسر مشدي صفر گفت: « من كه چيزي نمي شنوم. »
اسلام سرش را بالا برد و گفت: « نه. صداي چيز ديگه نميآد. اين تو گريه مي كنن. صداي گريه و زاري ميآد. »
مردها گوش ها را چسباندند به بدنه صندوق و با وحشت بلند شدند.
كدخدا گفت: « آره، به خداوندي خدا صداي گريه ميآد. »
مشدي بابا گفت: « يعني ميگي اين تو يكي هس كه گريه و زاري مي كنه؟ »
اسلام گفت: « اين تو هيچ كس گريه و زاري نمي كنه. اين يه ضريحه. ضريح يه امام زاده. نمي بيني چه جوري هستش؟ صداي گريه ها رو شنيدين؟ »
پسر مشدي صفر گفت: « من كه نشنيدم. »
مردها عقب عقب رفتند و نشستند روي زمين.
كدخدا گفت:« وحالا چكار بكنيم مشدي اسلام؟ »
اسلام گفت: « مي بريمش بيل. مي بريمش بيل. »
مشدي بابا گفت: « ببريم چه كارش بكنيم؟ ببريم بياندازيم پهلوي اون يكيا توي علم خانه؟ »
اسلام گفت: « حالا مي بريم و بعد ميگم كه چه كار بكنيم. »
از جاده صداي شيهه اسب شنيده شد. پسر مشدي صفر با عجله رفت بالا، يك نفر پوروسي قمه به دست، دور وبر گاري مي پلكيد و آن ها را مي پاييد. تا سرو كله پسر مشدي صفر پيدا شد، مثل باد در رفت و در تاريكي حاشيه دره ناپديد شد.


برچسب‌ها: کتاب عزادران بیل, خرید کتاب عزادران بیل, دانلود کتاب عزادران بیل, نمایشنامه های گوهر مراد
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و سوم بهمن 1390ساعت 16:3  توسط www.karaketab.com  | 

کتاب های ابراهیم گلستان

بیوگرافی مختصر :   ابراهیم گلستان
  
ابراهيم گلستان در سال ۱۳۰۱ شمسی در شيراز به دنيا آمد. پدرش مدير روزنامه "گلستان" در شيراز بود. در ۱۳۲۰ به تهران آمد و وارد دانشكده حقوق دانشگاه تهران شد اما پس از مدتی تحصيل را نيمه كاره رها كرد و جذب فعاليت های سياسی در حزب توده شد. پس از مدتی بدنبال اختلاف با روش سران آن حزب از حزب جدا شد و به كار خبری و عكاسی و فيلمبرداری برای شبكه های تلويزيونی بين المللی و آژانس های خبری مشغول شد.
گلستان در سال ۱۳۲۶ نخستين قصه اش را به نام "به دزدى رفته ها" نوشت كه همان سال در ماهنامه مردم و بعدها در ۱۳۲۸ در مجموعه ای با عنوان "آذر ، ماه آخر پاييز" منتشر شد. در همين دوران داستان هايی از ارنست همينگوی ، ويليام فاكنر و چخوف را ترجمه كرد كه آن ها را در مجموعه ای تحت عنوان "كشتى شكسته ها" منتشر ساخت.
او كه از جوانی به عكاسی و فيلمبرداری علاقمند بود نزد خود با اين فنون آشنا شد. بيشتر مطالعات ادبی آغازين او هم در سال های ۱۳۲۶ تا ۱۳۳۰ مربوط به خواندن آثار كافكا ، اشتاين بك ، يوجين اونيل ، هرمان هسه ، فاكنر و همينگوی بوده ولی بيشتر به آثار همينگوی و فاكنر علاقه نشان داده است. گلستان در بيشتر داستان های دهه سی اش سرگذشت شكست و سرخوردگی آدم هايی را بازگو می كند كه آرزوهای بزرگی در سر داشته و برای آن مبارزه كرده اند. پس از كودتای ۲۸ مرداد ۱۳۳۲ گلستان به عنوان طرف قرارداد ، اداره امور دايره تهيه عكس عكس و خبر كنسرسيوم نفت را عهده دار می شود و از مجموع فيلم های خبری شخصی و با كمك فيلم هايی كه به كمك دوربين بولكس ۱۶ ميليمتری شخصی خود گرفته ، مستند "از قطره تا دريا" را می سازد. اين فيلم يعنی نخستين فيلم مستند گلستان ، بشدت مورد پسند رئيس فرانسوی كنسرسيوم و آرتور التون مستندساز سرشناس انگليسی و رئيس بخش فيلم كمپانی شل ﴿Shell﴾ انگلستان قرار می گيرد. در ۱۳۳۶ مجموعه داستان "شكار سايه" را منتشر می كند و پس از آن دست به كار تهيه و ساخت مجموعه مستندی برای كنسرسيوم با نام مجموعه "چشم اندازها" می شود كه ساخت اين مجموعه از ۱۳۳۶۶ تا ۱۳۴۱ طول می كشد. نخستين بخش اين مجموعه با نام "يك آتش" درباره مهار چاه های نفت دچار حريق شده است، آتشی كه برخی آن را يكی از بزرگترين آتش سوزی های تاريخ نفت دانسته اند و خاموش كردن آن شصت و پنج روز طول كشيده است. "يك آتش" در ۱۳۴۰ برنده جايزه مركور طلايی بخش فيلم های مستند جشنواره فيلم ونيز و پس از آن شير سن ماركو شد. از حيث دريافت جايزه ، اين فيلم نخستين اثر سينمايی ايران در تاريخ سينمای جهان است كه موفق به اخذ جايزه ای بين المللی شده است. پس از آن گلستان در ادامه مجموعه "چشم اندازها" ، مستند استثنايی و معروف خود با نام "موج و مرجان و خارا" را در سال ۱۳۴۱ ﴿شروع ساخت از سال ۱۳۳۷ بوده است﴾ عرضه می كند. كنسرسيوم كه "چشم اندازها" مسحورش كرده بود ، در همان حدود ۱۳۳۶ تا ۱۳۳۷ برای گلستان تدارك استوديو گلستان را به صورت اجاره بشرط تمليك ﴿Lend Lease﴾ می بيند، تجهيزاتی كامل كه بهای آن از طريق حق الزحمه و دستمزد كارهای آتی گلستان پرداخت شد. "موج و مرجان و خارا" با تجهيزات استوديو گلستان و كمك برادرش شاهرخ گلستان و همكاران مورد علاقه اش : محمود هنگوال ، فروغ فرخزاد ، و برادران ميناسيان و عده ای ديگر ساخته شد و ستايش همگان را برانگيخت.
 گلستان در ۱۳۴۱ دست به كار ساخت نخستين فيلم بلند سينمايی اش با نام "دريا" بر اساس داستان كوتاه "چرا دريا توفانى شده بود؟" ﴿"شبى كه دريا توفانى شد"﴾ صادق چوبك شد ولی پس از فيلم برداری چند سكانس از ادامه كار صرفنظر كرد و آن فيلم نيمه كاره رها شد. گلستان در همين سال فروغ فرخزاد را از طرف استوديوی خود مامور ساخت فيلم مستند "خانه سياه است" كرد و خود ضمن مشاوره و همفكری با فروغ در اين زمينه ، مشغول ساخت فيلم كوتاه "خواستگارى" به سفارش موسسه فيلم ملی كانادا شد. فيلم "خانه سياه است" چندان مورد استقبال منتقدان وقت ايرانی قرار نگرفت ولی عليرغم ممانعت گلستان از نمايش محدود آن ﴿به بهانه ء كراهت﴾ در جشنواره كن ، جايزه نخست بهترين فيلم مستند جشنواره اوبرهازن آلمان ﴿۱۹۶۴﴾ را دريافت كرده و مورد تقدير داوران جشنواره ء مؤلف پزاروی ايتاليا در ﴿۱۹۶۷﴾ قرار گرفت. مستند بعدی گلستان با عنوان "تپه هاى مارليك" در ۱۳۴۲ درباره كشفيات باستان شناسی در منطقه مارليك ايران جايزه شير سن ماركو در جشنواره ونيز ۱۹۶۴ را بدست آورد.
 گلستان در ۱۳۴۴ نخستين فيلم بلند سينمايی و داستانی اش با نام "خشت و آينه" را می سازد. "خشت و آينه" به حق و به زعم بسياری نخستين فيلم روشنفكری و غيرمتعارف سينمای ايران است. در ۱۳۴۵ به سفارش بانك مركزی ايران مستند "كنجينه هاى گوهر" ﴿"گنجينه هاى سلطنتى"﴾ را می سازد و تا هجرتش از وطن دو فيلم مستند ديگر با عناوين "خراب آباد" و "خرمن بذر" را عرضه داشته و در ۱۳۴۶ به انگلستان می رود. او در ۱۳۵۰ دوباره به ايران بازگشت. "اسرار گنج دره جنى" را در ۱۳۵۲ ساخت و با توقيف آن پس از يك هفته نمايش برای هميشه از ايران رفت. پس از خروج از ايران سه داستان خود را در مجموعه "مد و مه" ﴿۱۳۴۸﴾ و داستان بلند ديگرش "خروس" را در ﴿۱۳۴۹﴾ و پس از آن "گفته ها" را كه مجموعه ای است از نوشته های غيرداستانی و گفت گو منتشر كرده و دو داستان "برخوردها در زمانه برخورد" و "...؟" را در دست چاپ داشته و يك داستان فعلا" بدون عنوان ديگر را هم می نگارد.

 گلستان در حال حاضر در لندن اقامت دارد و همچنان می نويسد و می خواند. او از گفت گو و مصاحبه های روزنامه نگارانه بشدت پرهيز می كند و لحنی تلخ و تند دارد ولی اين امر مانع درك او بعنوان فرهيخته ای ايرانی كه مايه مباهات و افتخار اين آب و خاك است نمی شود. به هيچ وجه نان به كسی قرض نمی دهد و اهل ريا نيست ، از نيش و زخم زبان ديگران و انتقاداتشان نيز واهمه ای ندارد. حضور او در سن ۸۳ سالگی برای ادب ما جدا" غنيمت است. عمرش دراز باد.

   

گفتگوها :
نوشتن با دوربین : رو در رو با ابراهیم گلستان (اختران - 1384) 

نوشته ها :
آذر ، ماه آخر پاییز (هفت داستان)
شکار سایه (چهار داستان)
جوی و دیوار و تشنه (ده داستان)
مد و مه (سه داستان)
خروس (یک داستان)
خشت و آینه (نوشته برای فیلم)
اسرار گنج دره جنی (بازنوشت داستان فیلم)
گفته ها (نوشته های غیرداستانی و گفت گو)
  
ترجمه ها :
زندگی خوش و کوتاه فرانسیس مکومبر (یک معرفی با ترجمه چند داستان از ارنست همینگوی)
کشتی شکسته ها (ترجمه چند داستان)
هکلبری فین (ترجمه رمان مارک تواین)
دون ژوان در جهنم (ترجمه نمایشنامه برنارد شاو)


برچسب‌ها: کتاب های ابراهیم گلستان, خرید کتاب های ابراهیم گلستان, دانلود کتاب های ابراهیم گلستان
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و سوم بهمن 1390ساعت 15:59  توسط www.karaketab.com  | 

درباره زندگي و آثار ابراهيم گلستان

جهان هنرجهاني گسترده و پيچيده است ،گاهي ممكن است هنرمندي با داشتن چندين اثر هر چند هم اثراتي با ارزش و انحصاري آن ميزان شناخته نشود كه هنرمندي ديگر تنها با يك اثر از ميان چندين اثرش سرشناس‌تر باشد و آن اثر هم نخستين اثرش باشد.
داستان نويسان همچون ديگر هنرمندان از اين قاعده مستثني نيستند. رمان و داستان كوتاه هم مي‌توانند صحنه‌هاي اوج نويسندگاني باشند كه آنها را آفريده‌اند.
"ابراهيم گلستان" نيز از جمله نويسندگاني است كه فعاليتش را همزمان با بسياري از قصه‌نويسان آن دوره مثل جلال‌آل ‌احمد، بزرگ علوي و صادق چوبك شروع كرد.اما، هنگامي كه نخستين اثرش را يعني در سال 1327 با نام «آذر، ماه آخر پاييز» منتشر كرد، اين داستان روايت از فضايي داشت كه متفاوت و موثر‌تر از آثار آن زمان بود و همين عامل شرايط عمومي را براي او به عنوان نويسنده‌اي متفاوت ايجاد كرد و او از همان نخست محبوب همگان شد.
او نخستين نويسنده‌اي بود كه فرم و نحوه بيان داستان، هر دو در كنار هم برايش اهميت داشت و اين روند را تا پايان عمر داستان نويسي‌اش ادامه داده است تا جايي كه نام آثار او همواره بين آثار مطرح و موثر در فضاي داستان نويسي معاصر به چشم مي‌خورد.
داستان‌هاي گلستان از خلال تضادها و روايت‌ها انعكاس شرايطي است كه خواننده به كمك توصيف‌ها و فضا‌پردازي‌هايش لايه‌هاي زيرين و دروني يك زندگي را درك مي‌كند و اين روايت خاص شيوه منحصر به فرد و خارج از عرف آن دوره از داستان نويسي است كه نويسنده از بيرون مخاطب را به دل داستان پرتاب مي‌كند.
"ابراهيم گلستان" در روز بيست ودوم مهرماه به سال (1301) در شهر شيراز و در خانواده‌اي مذهبي و مطبوعاتي متولد شد.
پدرش واعظ و روزنامه‌نگار بود و روزنامه‌اي به نام «گلستان» منتشر مي‌كرد، كه در آن زمان طرفدار دولت و دربار بود. تحصيلات ابتدايي و دبيرستان را در شيراز گذراند. از همان ابتدا وقتي كلاس پنجم بود داستان‌هايي را مي‌نوشت و در كلاس دوم  دبيرستان هم يك رمان پليسي نوشته است و اينها گواه بر علاقه‌مندي او به داستان‌نويسي است.
پس از تحصيلات اوليه و متوسطه به شركت ملي نفت پيوست. اما بعد از اندكي به تهران رفت و از دانشگاه تهران در رشته ادبيات فارسي، ليسانس گرفت.
پس از اتمام دانشگاه با كنار گذاشتن كار دولتي‌اش شروع به نوشتن كرد. در سال 1322 در آن شرايط او به حزب توده پيوست و مدت‌ها در آن حزب مشغول به فعاليت بود اما پس از اندكي از آن كناره‌گيري كرد.
در آن دوره مشغله‌ي اصلي گلستان، قبل از نويسندگي، فيلمسازي و سينما بود.
اما نخستين آثار او در زمينه‌ي نوشتن در دهه‌ي بيست به چشم مي‌خورد و همان گونه كه گفته شد او همزمان با صادق چوبك و بزرگ علوي شروع به نوشتن كرده است.
اولين قصه‌ي كتاب «آذر، ماه آخر پاييز» را آخر فروردين 1326 نوشت اما دو سال پيش از آن. در پاييز 23 دست به نوشتن داستاني مي‌زند كه آن را هيچ گاه تمام نمي‌كند.
بين سال‌هايي كه در حزب توده مشغول به فعاليت بود يعني سال‌هاي (24-22) براي روزنامه مي‌نويسد و مدت‌ها هم به تنهايي روزنامه‌اي را در مي‌آورد.
نخستين اثر او «آذر، ماه آخر پاييز» - متشكل از  7 داستان – روايتي متفاوت با زباني متفاوت بود. او به هيچ يك از هم عصرانش دل نبسته بود و تاثيرات زباني‌ آنها در اين اثر ديده نمي‌شد و در واقع حكايت گويايي از ياس و نوميدي است كه بين روشنفكران حزبي رواج داشت.
خود معتقد است: «براي قصه‌نويسي دليلي نداشت كه من بيايم و به الگويي خاص بنويسم»
«آذر، ماه آخر پاييز» در دهه‌ي بيست از جمله آثاري است كه حال و هواي ادبيات آمريكا را براي جامعه‌ي ادبيات آن زمان به ارمغان آورد و اين خود متاثر از ترجمه‌هايي است كه گلستان و ديگر نويسندگان در مقام مترجم همچون رضا سيد حسيني، پرويز داريوش، محبوب، عبدالرحيم احمدي با ترجمه‌ي آثاري از ادگارآلن‌پو، اشتان‌بك، همينگوي، فاكنر و جك لندن فضاي ادبيات را آكنده كرده بودند.
مهم‌ترين ترجمه‌ي او «روزهاي خوش فرانسيس مكومبر» اثر "ارنست همينگوي" كه تاثير آن را در كار نويسندگان جوان آن روزگار مي‌توان ديد، مخصوصا در كار همكاران تازه كار مجله‌ي «آرش» كه شماره‌ي چهارم خود را نيز در جريان همين تاثير، به ادبيات امروز آمريكا اختصاص داد و بدين‌ترتيب بسياري از جوانان اهل قلم با نام‌هايي چون ويليام فاكنر، دس‌پاسوس، ارنست همينگوي، شروود آندرسن و... براي نخستين بار در همان شماره مخصوص آشنا شدند.
آثار گلستان، كه بخشي از آن به ترجمه مربوط مي‌شود، عبارتند از : «روزهاي خوش فرانسيس مكومبر، ارنست همينگوي» دو كتاب مشهور «تام ساير» و «ماجراهاي هاكلبري فين از مارك تواين» و نيز يك مجموعه داستان از استفن‌كربن با نام «كشتي شكسته‌ها».
حسن ميرعابديني – نويسنده و منتقد – در كتاب صد سال داستان نويسي درباره « آذر، ماه آخر پاييز» گفته است: «اين داستان صحنه‌هاي گويايي از نوميدي‌ها و دلزدگي روشنفكران حزبي را بازسازي كرده است. او در اين اثر نشان مي‌دهد كه در به كارگيري صناعات داستان‌نويسي فاكنر موفقيت‌هايي نيز داشته است. او در ادبيات معاصر ايران به عنوان نويسنده‌اي پايبند به سبك شهرت دارد.»
مجموعه «شكار سايه» كه متشكل از چهار داستان با نام‌هاي «بيگانه‌اي كه به تماشا رفته بود»، «ظهر گرم تير»،«مردي كه افتاد» و «شكار سايه» است را در سال 1334 منتشر ساخت.
 مضمون تمامي داستان‌هاي گلستان ترديدها و شك‌هاي افرادي است كه پس از يك دوره فعاليت سياسي از حزب يا گروهي جدا شده‌اند و...
داستا‌ن‌هاي او ذهني است و به شيوه‌ي داستان‌نويسان مدرن، در خلال زمان، واقعيت‌ها را بدون حد و مرز بيان مي‌كند و تصاوير خلق شده دنياي« دروني را با خاطرات و تداعي معناي واژه به خواننده‌اش عرضه مي‌كند.
در داستان‌هاي ابراهيم گلستان تصاوير برگرفته از جامعه است و شكست و تضعيف آدمي را در دنيا حكايت مي‌كند.
در داستان «شكار سايه» نويسنده مي‌كوشد درگيري‌هاي روحي و حالت‌هاي عاطفي را به شيوه‌اي غير مستقيم ترسيم كند.
در داستان «بيگانه‌اي كه به تماشا رفته بود» خبرنگار آمريكايي در روياي انقلاب و دگرگوني آمده تا به «شهر شورش برود و... خواب عمرش را به بيداري» ببيند و نظاره‌گر مردمي است كه دست در كار ساختن گوشه‌اي از آرزوي او هستند.»
مرد اما وسيله‌اي براي رفتن نيافته است، شب دربار مهمان خانه با نينوچكا آشنا شده و در آغوش او لذت را يافته است. اكنون هر دو در كافه‌اند و مرد دارد به ياد مي‌آورد...
گلستان در اين مجموعه از داستان‌هايش گرفتار بازي با كلمات است. و مفاهيم انديشه‌هاي روشنفكري، او را آزاد و رها نمي‌گذارند تا جايي كه معماري نثرش را به هم مي‌زنند و او بيشتر در پي بيان انديشه‌هايش روايت متفاوت و بياني ويژه از واقعيت‌هاي جامعه مخلوق‌هاي گلستان بودند كه در فضاي آن زمان حال و هواي خاصي داشتند، اما آنچه مهم است كه داستان‌نويسي گلستان عمر كوتاهي است زيرا او علاوه بر داستان، عاشقانه اهل سينما بود و از اواخر سال 1335 به فيلمسازي براي كنسرسيوم نفت مشغول شد.
او در همين راستا توانست فيلم مستندي با نام «يك آتش»، «موج و مرجان و خارا» را كارگرداني كند و «اسرار گنج دره‌ي جني» و «چرا دريا طوفاني شده بود» كه برگرفته از اثر صادق چوبك بود، تپه‌هاي مارليك را بسازد. فيلم داستاني «خشت و آيينه» هم از ديگر آثار اوست.
همكاري او در ساخت بسياري از فيلم‌هاي مستند مانند «اين خانه سياه است» فروغ فرخزاد كه با آموزش‌ها و راهنمايي‌هاي گلستان اين اثر تبديل به يك اثر موفق و درخشان مستند ايران شده است و در ادامه‌ي سبك و سياق گلستان تكميل‌كننده ديگر مستندهاي اوست.
گلستان در سال‌هاي  پاياني عمر فروغ فرخزاد با او آشنا شد و تاثيرات فراواني اين آشنايي داشت. او در سال 1357خورشيدي به انگلستان مهاجرت كرد و ديگر به ايران مراجعت نكرد.
«جوي و ديوار و تشنه» كه يكي ديگر از مجموعه داستان‌هاي اوست در سال 1346 چاپ شد. او در تصوير كردن خاطرات از اعماق حافظه استادانه عمل مي‌‌كند و در حفظ و بسط اين روش كوشش مي‌كند و بيانگر موقعيت نوستالژيك جامعه‌اي است كه خود در نوستالژي به سر مي‌برد و دريغ و درد روزگار را مي‌خورد.
توجه به فرم و نثر او در جرگه‌ي داستان‌نويسان فرماليسم قرار داد و او همچون آل‌احمد و چوبك ماجراهاي داستان را با قيد فرم تبديل به داستان‌هاي ناب مي‌كرد.
گلستان با وقفه‌اي كه در نويسندگي‌اش رخ مي‌دهد در سال‌هاي آغازين دهه‌ي 1340، پس از وقفه‌اي ده‌ساله بار ديگر به داستان‌نويسي روي مي‌آورد و اين اثر همان مجموعه‌ي «جوي و ديوار و تشنه» است كه در اين مجموعه از داستان‌هايش، او كارگرداني است كه با قلم خود داستانش را كارگرداني مي‌كند و دستور صحنه مي‌دهد و براي نمونه مي‌توان داستان‌ «ماهي و جفتش» را مثال زد. داستان روايت كلي با توصيفي از يك آكواريوم شروع شده است كه طراحي صحنه و دستور صحنه دارد.
ماهي و جفتش همان گونه كه ميرعابديني معتقد است: «نشان دهنده‌ي رعايت انضباطي دقيق در طرح‌ريزي ماجرا براي رسيدن به سادگي و دوري از تمثيل و تزيين«براي رسيدن به اساسي‌ترين حدها» است.»
گلستان خود معتقد است: «من نمي‌خواهم سرگرم كنم. من مي‌خواهم يك حجم و فضاي فشرده اما داراي روابط كما بيش كامل ميان اجزاي آن بسازم.»
«از راه رفته و رفتار» يكي از مهم‌ترين نوشته‌هاي گلستان،داستان‌‌هاي خاطره‌اي است كه در سال 1353 در مجله انديشه و هنر چاپ شد.
مجموعه «مدومه» كه از زيباترين داستان‌هاي خاطره‌اي گلستان است در سال 1348 به چاپ رسيد در داستان‌هاي گلستان توجه به اجتماع و مسائل زندگي رفته‌رفته جاي خود را به بيان مسايل سياسي و روايت مبارزات سياسي مي‌دهد.
نويسنده‌اي كه با درگيري‌هاي روحي مي‌كوشد در حقيقت غوطه‌ور باشد و آن را جست‌وجو كند. او مي‌كوشد زبان را در داستان بسازد پس نويسنده‌اي صاحب سبك است كه از تغيير لحن و زبان نثري مي‌گيرد. او روايتگري است كه درك ماهيت زندگي را با درونمايه‌اي قصه‌وار حكايت مي‌كند و نثرش در هر مرحله متفاوت و با بياني خاص آن زمان و حالت و مكان است. گلستان نويسنده‌اي داراي انديشه است كه گاهي مرگ به عنوان يكي از اركان داستان او قرار مي‌گيرد.
داستان بلند «مدومه» نيز آكنده از خاطراتي همراه با مرگ است. او روايتي را در اين داستان به كار مي‌گيرد كه دستور‌العمل يك نمايشنامه همراه با تغيير لحن و نثر را در خود جاي داده است.
گلستان از تمامي عوامل در راستاي توصيف داستان، حادثه‌ها و... استفاده مي‌كند و درون مايه‌ي داستانش را با لحن و نثري متفاوت به مخاطب عرضه مي‌كند.
آخرين رمان گلستان، «اسرار گنج دره‌ي جني» است كه در سال 1353 نوشته شد. اين رمان در واقع فيلمنامه گونه است كه بعدا هم به فيلم تبديل مي‌شود. اين رمان از 59 بخش كوتاه و بلند تشكيل شده است كه هر بخش به نمايي نزديك يا دور اشاره مي‌كند كه به قسمت‌هايي از يك فيلمنامه شباهت بسياري دارد. رمان طنزي سياسي در مخالفت با تحول دروغين در سال 1350 در ايران است كه در واقع براي رسيدن به فرهنگ با آن دست و پنجه نرم مي‌كرد.
اين اثر كه به قول خود گلستان و روايت احمدرضا احمدي در سال 1350 قرار بود براي نمايش به دربار هم فرستاده شود نوعي جبهه‌گيري صريح و آشكار در مقابل نظام ديكتاتوري شاهنشاهي بود كه به همين دليل نمايش فيلم آن تا مدت‌ها ممنوع بود. او در اين اثر به جست‌وجوي واقعيت‌هاي سياسي زمانه‌اش است.
از ديگر آثار او داستان «خروس» است كه در سال 1374 در لندن به چاپ رسيد.
خروس داستان كوتاه بلندي است كه از چهار صحنه تشكيل شده و روايت از حضور خروس به عنوان يك پايه‌ي اصلي دارد كه در چهار صحنه هم حضور دارد. فضاي داستان همچون ديگر آثارش زنده و ملموس است و قدرت نويسنده در توصيف‌ها بي‌كم وكاست جلوه مي‌كند.
لازم به توضيح است كه در سال 1348، گلستان با همكاري محمود زند و يدا... رويايي انتشارات روزن را بنياد گذاشت، اما بلافاصله به لندن رفت و نخستين كتابي كه روزن چاپ كرد يكي از ترجمه‌هاي «زندگي من اثر تروتسكي» ترجمه‌ي هوشنگ وزيري بود.
از او تاكنون ديگر داستان يا رماني منتشر نشده است؛ اما آخرين كتابي كه او هم در آن شركت داشته «نوشتن با دوربين» كه گفت‌وگوهاي پرويز جاهد درباره‌ي سينمايي مستند است.


برچسب‌ها: كتاب شكار و سايه, كتاب جوي و ديوار تشنه, كتاب آذر ماه آخر پاييز, خرید کتاب ابراهیم گلستان
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و سوم بهمن 1390ساعت 15:56  توسط www.karaketab.com  | 

کتاب نوشتن با دوربین ابراهيم گلستان

نوشتن با دوربین نويسنده: پرويز جاهد
آنچه در اين گفتگو براي من اهميت بيشتري داشت…، دوره ي فعاليت مستندسازي گلستان، تأسيس استوديو گلستان، همكاري با فروغ فرخزاد و توليد فيلم هاي داستاني و بلند «خشت و آينه» و «اسرار گنج دره جني» و دريافت و درك ديدگاه هاي گلستان در زمينه هاي مربوط به واقع گرايي در ادبيات و سينما، استعاره و نماد در آثار او، حكومت و پروژه ي مدرنيسم در ايران، روشنفكران ايراني و گفتمان غرب ستيزي، سينماي «موج نو» و سانسور بوده است.
به همين دليل بخش مهمي از گفتگو بر روي اين مباحث متمركز شده است.
حدود سه سال پیش، یک منتقد جوان برای نقدی که بر کتاب «نوشتن با دوربین» قلمی کرده بود، تیتر «نوشتن با دوربین، یا حمام گلستان؟» را انتخاب کرد تا با این کنایه، خوانندهٔ یادداشتش را متوجه نقدهای تندِ ابراهیم گلستان، به مترجمان و نویسندگان و فیلم‌سازانِ سال‌های دور و نزدیک ایران کند.
نوشتن با دوربین عنوان کتابی است از پرویز جاهد که بدون شک خودش هم فکر نمی‌کرد روزی منتشر شود! جاهد که حالا یک اپوزیسیون جدی است، اما کتابش در ایران بدون مشکل چاپ می‌شود، آن‌روزها پی‌گیر اخذ مدرکش در انگلستان بود. برای تکمیل پایان‌نامه‌ای که به قول خودش دربارهٔ «تاریخ تحلیلی ریشه‌های موج نو در سینمای ایران» بوده است،

 ابراهیم گلستانِ ساکنِ انگلستان را گزینهٔ خوبی برای گفتگو و استخراج اطلاعات می‌یابد و با او برای دیدار قرار مدار می‌کند. حاصل این تصمیم، چهار دیدار بین سال‌های ۲۰۰۲ تا ۲۰۰۳ است که از قِبلش، «نوشتن با دوربین» منتشر می‌شود، اما یک جملهٔ دندان‌گیر که به تکمیل پایان‌نامهٔ جاهد کمک کند، عایدش نمی‌شود؛ چرا که گلستان در همان آغاز، این‌طور آب سرد بر سر جاهد می‌ریزد: «این قضیه خیلی پرته! تو به من می‌گی دربارهٔ چیزی حرف بزنم که بهش اعتقاد ندارم.»
و از همین‌جا، گفتگوی خواندنی و جذاب با ابراهیم گلستانِ فیلم‌ساز، نویسنده، مترجم و محقق و حتی تاجر آغاز می‌شود. ملغمه‌ای از سؤالات که حکایت ربط‌شان به موضوع پایان‌نامهٔ جاهد حکایت ربطِ دریای خزر به دریای عمان است! گفتگویی که به قول نویسندهٔ یادداشتی که در صدر این نوشته یادش رفت، بوی رطوبت حمام ازش می‌آید و صدای کیسه کشیدن آقای گلستان بر گردهٔ نویسندگان و مترجمان صاحب نام ایران که جریان روشن‌فکری را نمایندگی می‌کنند. اما ماجرا جدی‌تر از کیسه کشیدن است. وقتی نگاه می‌کنی، نام‌های در این کتاب می‌بینی که خود، روزگاری به هوای حضور در جریان روشن‌فکری و حتی احزاب سیاسی، منتقدِ راه و روش و حتی قیافهٔ دیگران بوده‌اند و حالا، گویی در «نوشتن با دوربین» گذرشان به دباغ‌خانه افتاده!
این کتاب، بلافاصله بعد از انتشار، بازار کتاب ایران را داغ کرد. سر و صدا بلند شد. صداهای خاموشِ مترجمِ پیر و نویسندهٔ ساکت را در آورد و بارِ دیگر، نام ابراهیم گلستان را در ایران مطرح کرد. نویسنده‌ای که سال‌ها است عزلت‌نشین فرنگ شده و بیش‌تر به سکوت و انزوا شهره است تا سخن‌وری و حضور در جمع. اندکی بعد، روندِ بازنشرِ کتاب‌های خاک‌خوردهٔ گلستان آغاز شد و نامِ او رو آمد. و همهٔ این‌ها، از زبانِ تند و بی‌هوایش آغاز شد.
گلستان در ۴ دیدار با جاهد، تک تک آدم‌های جریان روشن‌فکری که روزگاری برای برخی به «بت» در ادبیات و هنر بدل شده بودند جلوی دوربینِ کلمات می‌آورد و بی‌رحمانه و بی‌ملاحظه پوست‌شان را می‌کند. چیزی مانع از گفتنش نیست. او پیرمردی است که دیگر کار خاصی ندارد. عمرش دراز است، درحالی‌که بسیاری از هم‌نسلانش سال‌ها پیش مرده‌اند و برای دفاع از خود هم زنده نیستند. اما زنده‌ها سریع موضع می‌گیرند:
نجف دریابندری در چندین گفتگو به حرف می‌آید و می‌گوید: «به نظر من این کتاب با سن و سال آقای گلستان جور در نمی‌آید. نجف، در جایی دیگر، در جواب سؤال یک خبرنگار می‌گوید: این ها دروغ است عزیز من. به کلی دروغ است!»
هوشنگ گلمکانی هم در جایی دیگر به حرف آمد و گفت: «مشکل در لحن ایشان است که مؤدبانه و با وقار نیست. متمدنانه نیست.»
حتی دختر او، لیلی گلستان هم دربرابر اظهارات پدرش درباره جریان روشن‌فکری موضع گرفت: «ابراهیم گلستان آش در هم جوشِ خوش‌مزه‌ای است پر از سبزی‌های معطر، سیر داغ، نعنای داغ، کشک و زعفران که پس از خوردن آن به دل درد شدیدی دچار می‌شوید.»
خواندن نوشتن با دوربین، آغاز فروریختن جریانی است که روشن‌فکری را در دود و برهنگی جستجو می‌کند! و چه شگرف که این فروریختن از درون است، نه برون.
اما چرا باید توی عید این اثر را خواند؟ خب، «نوشتن با دوربین» یک اثر خاله‌زنکی تمام عیار است. غیبتِ بدون عقاب و بی‌صدا از احمد شاملو، نجف دریابندری، فروغ فرخزاد، مسعود کیمیایی، جلال آل احمد، سیمین دانشور، شاه و فرح، احسان طبری و اسم‌های بزرگ دیگری که جدا جدا، خود جذابیت دارند. این غیبت، بد جور خواندنی است.
لیلی گلستان: «ابراهیم گلستان همین بود که خواندید. پر از کار و زحمت، پر از انرژی، با اشراف کامل به تمام جنبه‌های فرهنگ و هنر، پر از تناقض، پر از احساسات بی‌پرده و صریح، نرم و مهربان، هم شریف و هم خبیث، زمخت و دریده، خاله‌زنک و لیچارگو، پر از جملاتی که بوی گند تحقیر کردن از آن می‌آید….»

گزیده‌ای از متن:
ج: آقای گلستان، اکثر روشن‌فکران ایران بعد از مشروطیت…
گ: در ایران ما هیچ وقت روشن‌فکر نداشتیم. گاهی کتاب می‌خوندند. روزنامهٔ اطلاعات عصر می‌خوندند اما روشن‌فکر نبودند. روشن‌فکر یعنی چه؟ روشن‌فکر یعنی کسی  که بنشیند فکر بکند، مداقّه بکند، حرف بزند. والّا تمام مردم فرانسه یا انگلیس که روزنامه می‌خونند؛ یل «ایونینگ استاندارد» می‌خونن، یا «سان» روشن‌فکر هستند؟
ج: به هرحال تمام این چهره‌های فرهنگی، ادبی و قشر تحصیل کرده که حالا هر اسمی بخواهیم رویشان بگذاریم، یک گرایشی به چپ و مارکسیسم داشتند.
گ: نه. هیچ‌کدامشان مارکسیسم را نمی‌شناختند.
ج: یعنی وقتی جذب حزب توده شدند، شناختی از مارکسیسم نداشتند؟
گ: نه. مد بود. دوست من آل احمد، تا آخر عمر یک کلمه از مارکسیسم نمی‌دونست. اصلاً نخونده بود، نمی‌خوند. همه این‌جوری بودند. کسانی که مارکسیسم را می‌شناختند فقط چند نفر بودند، تمدن بود، شرمینی بود، قندهاریان بود، حسین ملک بود. آن‌هایی که مطالعهٔ مارکسیسم می‌کردند؛ مطالعهٔ فکری می‌کردند. کسی دیگری نبود. این همه آدم که توی خیابان‌های تهران راهپیمایی و تظاهرات می‌کردند هیچ کدامشان اصلاً نمی‌فهمید مارکسیسم چی هست. می‌گفتند، شلوغ می‌کردند، قربان سیبل استالین هم می‌رفتند اما کجا مارکسیست بودند؟
صفحات ۱۰۸ تا ۱۱۰
یکشنبه، ۱ فروردین ۱۳۸۹ | تاریخ
حمید اعلایی
نوشتن با دوربین نويسنده: پرويز جاهد
ناشر: اختران زبان كتاب: فارسي  تعداد صفحه: 276
اندازه كتاب: رقعی - سال انتشار: 1384 - دوره چاپ: 1


برچسب‌ها: خريد كتاب نوشتن با دوربين, كتاب ابراهيم گلستان, خريد كتاب ابراهيم گلستان, کتاب نوشتن با دوربین ابراهيم گلستان
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و سوم بهمن 1390ساعت 15:54  توسط www.karaketab.com  | 

کتاب های سیمین دانشور

سیمین دانشور (زاده ۸ اردیبهشت سال ۱۳۰۰ خورشیدی در شیراز نویسنده و مترجم ایرانی است. وی نخستین زن ایرانی است که به صورتی حرفه‌ای در زبان فارسی داستان نوشت.مهم‌ترین اثر او رمان سووشون است که نثری ساده دارد و به ۱۷ زبان ترجمه شده است و از جمله پرفروش‌ترین آثار ادبیات داستانی در ایران محسوب می‌شود دانشور همچنین عضو و نخستین رئیس کانون نویسندگان ایران بود.
دانشور در سال ۱۳۰۰ شمسی در شیراز متولد شد. او فرزند محمدعلی دانشور (پزشک) و قمرالسلطنه حکمت (مدیر هنرستان دخترانه و نقاش) بود. تحصیلات ابتدایی و دبیرستان را مدرسهٔ انگلیسی مهرآیین انجام داد و در امتحان نهایی دیپلم شاگرد اول کل کشور شد. سپس برای ادامهٔ تحصیل در رشتهٔ ادبیات فارسی به دانشکدهٔ ادبیات دانشگاه تهران رفت.
دانشور، پس از مرگ پدرش در ۱۳۲۰ شمسی، شروع به مقاله‌نویسی برای رادیو تهران و روزنامهٔ ایران کرد، با نام مستعار شیرازی بی‌نام.
در ۱۳۲۷ مجموعهٔ داستان کوتاه آتش خاموش را منتشر کرد که اولین مجموعهٔ داستانی است که به قلم زنی ایرانی چاپ شده‌است. مشوق دانشور در داستان‌نویسی فاطمه سیاح، استاد راهنمای وی، و صادق هدایت بودند. در همین سال با جلال آل‌احمد، که بعداً همسر وی شد، آشنا شد.
در ۱۳۲۸ با مدرک دکتری ادبیات فارسی از دانشگاه تهران فارغ‌التحصیل شد. عنوان رسالهٔ وی «علم‌الجمال و جمال در ادبیات فارسی تا قرن هفتم» بود (با راهنمایی سیاح و بدیع‌الزمان فروزانفر).
دانشور به سال ۱۳۲۹ زمانی که در اتوبوس نشسته بود تا راهی شیراز شود با جلال آل‌احمد نویسنده و روشنفکر ایرانی آشنا شد در همین سال با آل‌احمد ازدواج کرد. دانشور در ۱۳۳۱ با دریافت بورس تحصیلی به دانشگاه استنفورد رفت و در آنجا دو سال در رشتهٔ زیبایی‌شناسی تحصیل کرد. وی در این دانشگاه نزد والاس استنگر داستان‌نویسی و نزد فیل پریک نمایش‌نامه‌نویسی آموخت در این مدت دو داستان کوتاه که دانشور که به زبان انگلیسی نوشته بود در ایالات متحده چاپ شد.
پس از برگشتن به ایران، دانشور در هنرستان هنرهای زیبا به تدریس پرداخت تا این که در سال ۱۳۳۸ استاد دانشگاه تهران در رشتهٔ باستان‌شناسی و تاریخ هنر شد. اندکی پیش از مرگ آل‌احمد در ۱۳۴۸، رمان سَووشون را منتشر کرد، که از جملهٔ پرفروش‌ترین رمان‌های معاصر است. در ۱۳۵۸ از دانشگاه تهران بازنشسته شد.
 کتابها
اولین آثار منتشرشدهٔ دانشور عبارت‌اند از مجموعه‌های داستان کوتاه آتش خاموش (اردیبهشت ۱۳۲۷) و شهری چون بهشت (دی ۱۳۴۰) و نیز ترجمهٔ آثاری از برنارد شاو (سرباز شکلاتی، ۱۳۲۸)، آنتوان چخوف (دشمنان، ۱۳۲۸)، آلن پیتون (بنال وطن)، ناتانیل هاثورن (داغ ننگ) و دیگران.
معروف‌ترین اثر دانشور، رمان سَووشون (انتشارات خوارزمی، تیر ۱۳۴۸) است که مدت کوتاهی پیش از مرگ نابهنگام جلال آل احمد، همسر دانشور، منتشر شد. دربارهٔ این رمان نقدهای بسیار ی منتشر شده‌است . این رمان به وقایع پس از پادشاهی محمدرضا شاه می‌پردازد، و ماجراهای آن در نیمهٔ اول سال ۱۳۲۲ در شیراز اتفاق می‌افتند، ولی به گفتهٔ خود دانشور به شکلی رمزی به سقوط دولت مصدق در مرداد ۱۳۳۲ نیز اشاره می‌کند
از آثار دیگر وی می‌توان به چهل طوطی (با جلال آل‌احمد)، به کی سلام کنم؟ (خوارزمی، خرداد ۱۳۵۹)، و ترجمهٔ ماه عسل آفتابی (۱۳۶۲) اشاره کرد. وی چند اثر غیرداستانی نیز دارد، از جمله غروب جلال (انتشارات رواق، ۱۳۶۰)، شاهکارهای فرش ایران، راهنمای صنایع ایران، ذن بودیسم، و مقالاتی با عنوان «مبانی استتیک» در روزنامهٔ مهرگان.
مهم‌ترین آثار دانشور پس از انقلاب ایران رمان‌های جزیرهٔ سرگردانی (خوارزمی، ۱۳۷۲) و ساربانْ سرگردان هستند که به وقایعی که به این انقلاب منجر شد و اتفاقات بعد از آن می‌پردازند.
 بیماری
۳۰ تیر ۱۳۸۶ خورشیدی دانشور به علت مشکلات حاد تنفسی در بیمارستان پارس بستری شد، نیز شایع شد که وی درگذشته‌است اما این خبر تکذیب شد، او در ۲۲ مرداد ۱۳۸۶ با تشخیص تیم پزشکی از بیمارستان پارس مرخص شد.

 

جشن تولد سيمين دانشور در خانه احياءالسلطنه 
8ارديبهشت سال1300 ، روز تولد بانوي داستان نويسي ايران سيمين دانشور است. او در شيراز متولد شد و  85 سال است که حضور خود را چون سايه اي بر سر ادبيات داستاني ايران  گسترده است. 
سو و شون اولين رمان ايراني است که يک زن آن را نوشته است
  ارديبهشت شيراز، با عطر بهارنارنج هايي که باغ ارم را به محاصره خود درآورده اند، سال 1300 هجري شمسي، آغاز قرني تازه که هيچ کس آمدن آن را جشن نمي گيرد، اما اينجا در خانه احياءالسلطنه، جشن تولدي برپاست. جشن تولد دخترکي با چشماني درشت و سياه که فراست از آنها مي بارد. سيمين دانشور امروز متولد شده است.
قمرالسلطنه، در خطوط چهره کودکش دنبال طرحي از نقاشي هايش مي گردد. نقاشي هايي که اين مادر شاعر و اديب را در بر گرفته اند تا او نيز ميراث هنرش را به فرزندان بسپارد. پدر نيز عضو گروه حافظيون است که شب هاي جمعه بر سر مزار حافظ جمع مي شوند و شروع مي کنند به دوره کلمات رندترين شاعر جهان. بانوي داستان نويسي ما در چنين خانواده اي رشد کرده است. از کودکي با ادبيات و هنر آشنا شده و دوران تحصيلش را در يکي از بهترين مدارس شيراز گذرانده است. مدرسه مهرآيين شيراز، مدرسه اي که شاهد قد کشيدن سيمين بود. شاگردي که از همان آغاز مي دانست بعد از اتمام اين دوره به کجا خواهد رفت و چه خواهد کرد.
بعد از مهرآيين شيراز، نوبت دانشگاه تهران بود که سيمين خانم در رشته ادبياتش شروع به تحصيل کرد تا در سال 1329 با دفاع از رساله خود در مورد "زيبايي شناسي" دکترايش را از دست دکتر فروزانفر گرفت.
اما همه اينها به کنار، او جزو نخستين زنان ايراني بود که دست به کار نوشتن داستان شد، "آتش خاموش" نخستين مجموعه داستان او بود که در سال 1327 به چاپ رسيد.
در يکي از روزهاي همين سال 1329 سيمين سوار اتوبوس شد تا راهي شيراز شد. در اتوبوس مردي نشسته بود با چهره اي جدي و اخم هايي درهم کشيده و سبيلي پرپشت. اما در پس اين چهره جدي، جلال آل احمد، نماينده روشنفکري آن سالها بود. کلمات راه خود را پيدا کردند و سيمين خانم با آقا جلال گرم صحبت شدند. راه 15 ساعته شيراز در عرض يک ثانيه طي شد. در ترمينال وقتي از اتوبوس پياده شدند ديگر نه اين، سيمين سابق بود و نه او جلال هميشگي. دو روح سرگردان يکديگر را پيدا کرده بودند و "بهترين چيز" به قول سهراب اتفاق افتاده بود، رسيدن به نگاهي که ...
و بعد ازدواج بود و همراه شدن با مردي که " زيبا مرد، همان طور که زيبا زيست..." اما سال هاي با هم بودن خيلي زود گذشتند. سال 48، جلال در خانه اش روي صندلي رو به غروب نشسته بود و سيمين سرگرم کارهاي خودش بود که ديد مرد، از روي صندلي کج شد و افتاد. جلال رفته بود، در بهت و ناباوري و سيمين مانده بود با جاي خالي کسي که هيچ وقت پر نشد.
سووشون را همان سال چاپ کرد براي جلال که «زندگيش بود و در سوگش به سووسون نشسته بود.»
سووشون اولين رمان ايراني است که يک زن آن را نگاشته و داستان از نگاه قهرمان زن آن ديده مي شود. زري همسر قهرمان مرد داستان است که يک ملاک شيرازي و فردي انقلابي است و در هنگامه جنگ دوم جهاني سر سازش با خارجي ها ندارد. سرانجام نيز سر خود را در همين راه از دست مي دهد. اما داستان با اميد پايان مي پذيرد: "در راه که مي آمدي سحر را نديدي؟"
زري زني از طبقه متوسط و تحصيلکرده است و دانشور از ديد او به تاريخ آن زمان ايران مي پردازد.
"به کي سلام کنم" ديگر کتابي است که دانشور در سال 1359 آن را منتشر کرد. بعد از اين سالها او در سکوت فرو رفت تا اينکه "جزيره سرگرداني" منتشر شد. اين کتاب به شکل گيري انقلاب و انديشه هاي انقلابي درميان جوانان در دو دهه چهل و پنجاه مي پرداخت و نخستين کتاب از سه گانه اي بود که دانشور وعده چاپ آن را داده است. چندي بعد "ساربان سرگردان" منتشر شد و "کوهستان سرگردان" هم قرار است به زودي چاپ شود.
دانشور علاوه بر نگارش داستان تعداد زيادي ترجمه هم دارد که کتاب هاي "بنال وطن" نوشته آلن پيتون، "باغ آلبالو" اثر آنتوان چخوف، "سرباز شکلاتي" نوشته جورج برنارد شاو و "کمدي انساني" اثر ويليام سارويان از اين جمله اند.
"غروب جلال" ديگر کتابي است که سيمين درباره رابطه شخصي و عاطفي اش با جلال آل احمد آن را به نگارش در آورده است. جداي از اين دانشور در مصاحبه اي گفته است که تمام خاطراتش را از دوران کودکي تا به امروز نوشته است و پس از مرگش اين کتاب به چاپ خواهد رسيد. 
خبرگزاری میراث فرهنگی


برچسب‌ها: کتاب های سیمین دانشور, خرید کتاب های سیمین دانشور, دانلود کتاب های سیمین دانشور
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و سوم بهمن 1390ساعت 15:50  توسط www.karaketab.com  | 

کتاب سو و شون سیمین دانشور

سووشون.1348. نوشته‌ی سیمین دانشور آغازگر فصلی تازه در تاریخ داستان‌نویسی ایران به شمار می‌آید. دانشور در این داستان پرحرکت و ماجرا، با نثری شاعرانه، دقیق و محکم، تصویری درونی و هنرمندانه از تحولات منطقه فارس در سال‌های جنگ دوم جهانی به دست می‌دهد. شخصیت‌های رمان با قدرت مشاهده درخشانی ترسیم شده‌اند؛ آنقدر مشخص که هریک روحیه و عملکرد گروه اجتماعی معینی را مجسم می‌کنند. البته هیچ‌یک از آنان در حد تیپ نمی‌ماند، همه‌شان فردیتی خاص دارند و به آسانی از یکدیگر تمیز داده می‌شوند. فکر اصلی رمان، پرداختن به انسان مبارز است. به همین دلیل، در سراسر داستان شاهد درگیری یوسف –قهرمان رمان- با آدم‌های خودفروخته‌ایم. ستیز پرتلاش خانواده او با ریزه‌کاری‌های روانی و عاطفی، بر زمینه‌ای از زندگی مردم یک منطقه در یک دوره خاص تاریخی، گسترده می‌شود. هرچند یوسف درکشاکش بین واقعیت موجود و آرمانْ به شهادت می‌رسد، اما عامل بیداری دیگران و به خصوص همسرش زری می‌شود.
داستان در نظرگاه زری روایت می‌شود و شیوه گسترش طرح آن کلاً تابع مسأله نظرگاهی است که نویسنده برای روایت داستان برگزیده است. زری، ملموس‌ترین قهرمان رمان، در همه درگیری‌ها حضور دارد و وقایع را به ترتیب توالی زمان واقعی نقل می‌کند. ماجراها با ساخت و پرداختی دقیق و هماهنگ پیش می‌روند. وقایع فرعی با مهارت چشمگیری به طرح اصلی می‌پیوندند، جزئی از آن می‌شوند و درخدمت پیشبرد آن قرار می‌گیرند تا تصویری کامل و انباشته از سایه روشن‌هایی به دست دهند که جلو ساده شدن واقعیت را می‌گیرند.
فصول رمان، به تناوب، در نقاط مختلف جامعه و خانه می‌گذراند. زری همه‌چیز را می‌بیند و می‌شنود، تأثیر می‌یابد و شخصیتش دگرگون می‌شود. به گفته منتقدی، دانشور «رشته صحنه‌های شلوغ را به کوچکترین بارقه و نجواهای آهسته و پچ‌پچ‌های فروخورده متصل می‌کند، آن هم با بیانی، هم وصفی و هم حسی». منتقدی دیگر می‌نویسد: «این اثر... تقابل ذهن زری است با بیرون. تقابل قلمرو محدود به گذشته و تعلقات شخصی محدود به حصار خانه که اندک اندک به حصارهای خانه و محدوده متعلقات زری نفوذ می‌کند.» تجاوز به حریم خانه زری؛ از به عاریت گرفته شدن گوشواره‌های او و اسب پسرش شروع می‌شود و به کشته شدن یوسف می‌انجامد.
در حین گذر جسمی- روحی زری از جامعه به خانه و به عکس، تک‌گویی‌های شخصیت‌های دیگر رمان گنجانده شده است. آوردن تک‌گویی‌های دیگران از ضعف‌های داستان‌گویی به شیوه اول شخص مفرد است. زیرا در این شیوه‌ى‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ نقل داستان، راوی فقط می‌تواند از احساسات درونی خود بگوید و در جریان خصوصیات درونی دیگر شخصیت‌ها قرار نمی‌گیرد. محدودیت دانشور در رعایت زاویه دید اول شخص –برای حفظ پیوستگی ساختمان رمان- او را وا می‌دارد تا برای گسترش میدان دید رمان و در برگرفتن صحنه‌های جامع از زندگی اجتماعی، از تک‌گویی‌های شخصیت‌های دیگر استفاده کند و حوادثی را که به سیر رمان وابسته‌اند و زری در آنها حضور ندارد، به رمان داخل کند. منتقدی این کار را عامل آشفته شدن بستر رمان و فرعی شدن واقعه و دور شدن خواننده از متن اصلی رمان می‌داند و می‌گوید: «اگر رمان به شیوه سوم شخص بیان می‌شد، وجود تک‌گویی‌ها طبیعی بود.»
هرچند تک‌گویی‌ها توجه خواننده را از مسیر داستان اصلی به داستان فرعی منحرف می‌کنند، اما برای پیشبرد درونمایه داستان لازم‌اند. مثلاً تک‌گویی عمه‌خانم برای آشنایی با زمینه‌های شکل‌گیری شخصیت یوسف مؤثر است هرچند جدا از ماجراهای رمان نیز؛ داستانی خواندنی، از تزلزل روحی زاهدی است که شیفته رقاصه‌ای هندی می‌شود. تک‌گویی افسر زخمی از چگونگی برخورد نیروهای ارتشی با عشایر، روشنگر بخشی از وقایع تاریخی رویدادهای رمان است. اما تک‌گویی مک‌ماهون، نشان‌دهنده علاقه دانشور به لحن افسانه‌های کودکان است و پیشرفت دقیق داستان را مخدوش می‌کند.
در نخستین فصل رمان، زری را همراه یوسف در مجلس عقدکنان دختر حاکم می‌بینیم. در حین توصیف ماهرانه عروسی، فضای اجتماعی سال‌های 1320 ساخته می‌شود؛ سال‌هایی که انگلیس در فارس نیرو پیاده کرده و جنگ ناخواسته با خود قحطی و بیماری آورده است. حاکم ایرانی منطقه، دست‌نشانده‌‌ى اشغالگران است و خان‌ها وتاجران با فروش آذوقه‌ى مردم به ارتش بیگانه، قحطی ایجاد کرده‌اند.
 یوسف، خان روشنفکر و متکی به ارزش‌های بومی، حاضر نیست با فروش آذوقه به بیگانگان بر وسعت قحطی بیفزاید. یوسف، چون تمثیل آگاهی ملی -«... من بیست و نهم مرداد یوسف را کشتم، در حالی که مقصودم 28 مرداد سقوط مصدق بود.»- می‌خواهد در سرزمینی که «پهلوان‌هایش اخته شده‌اند و حتی امکان مبارزه هم باقی نمانده است» قهرمان شود. برخورد تحقیرآمیز او با مراسم عروسی (که خشم انگلیسی‌ها را برمی‌انگیزد)، در معرفی منش‌های او اهمیت اساسی دارد. اما زری، مسالمت‌جویانه، می‌کوشد او را آرام کند. او زنی است که در وضعیتی آشوب‌زده در فکر آرام نگه‌داشتن محیط خانه خویش است. همه زنان سووشون، حتی چهره‌های منفی چون عزت‌الدوله، هریک به نوعی وجوه گوناگون ستمدیدگی، بی‌پناهی، ناکامی، فداکاری و تحمل زن ایرانی را به نمایش می‌گذارند.
در سه فصل آغازین، با ایجاز ماهرانه، صحنه کلی داستان چیده می‌شود و شخصیت‌های اصلی معرفی می‌شوند: عزت‌الدوله پیرزن اشرافی و دسیسه‌گر، که همچون ابوالقاسم خان –برادر یوسف- مزدور حاکم و بیگانگان است؛ سرجنت زینگر، مأمور فروش چرخ خیاطی و جاسوس انگلیسی‌ها؛ مک‌ ماهون، خبرنگار ایرلندی که چون یوسف در آرزوی استقلال میهن خود می‌سوزد و شعر درخت استقلال را می‌خواند، اما جشن ارتش انگلیس را هم صحنه گردانی می‌کند؛ و بسیاری از شخصیت‌های فرعی رمان که به شیوه‌ای طبیعی در سیر وقایع داستان قرار می‌گیرند.
در فصل چهارم، با ورود دو خان قشقایی، ملک رستم و ملک سهراب، به خانه یوسفْ داستان حرکت خود را به سوی نقطه اوج آغاز می‌کند. خان‌ها که توسط اشغالگران اغوا شده‌اند، برای خرید آذوقه نزد یوسف آمده‌اند تا با فروش آن به انگلیسی‌ها اسلحه بخرند و با ارتش ایران بجنگند. اما یوسف قبول نمی‌کند.
در فصل بعد، وقتی یوسف به ده رفته، از خانه حاکم می‌آیند تا اسب خسرو –پسر یوسف- را برای دختر حاکم ببرند: نخستین جلوه‌های حضور واقعیت نابهنجار اجتماعی در خانه زری، او با وجود مقاومت اولیه، به اصرار ابوالقاسم خان، سکوت می‌کند. عمه خانم، خواهر یوسف، و زری برای پس گرفتن اسب از عزت‌الدوله کمک می‌طلبند.
وقتی، در فصل دهم، همراه زری از خانه به درون اجتماع می‌رویم، شهر را درگیر تیفوس، ناامنی و فحشا می‌یابیم. گشتی در دیوانه خانه و زندان می‌زنیم و با فجایعی که زندگی مردم را سیاه کرده است آشنا می‌شویم. زری، چشم هشیار و نگران روزگار، نکبت‌ها را می‌بیند و آشفته خاطر می‌سازد. او در آغاز می‌کوشید خانواده خود را از بلایا دور بدارد، اما واقعیت تیره و تار به درون خانه او نیز رخنه می‌کند و آن را درهم می‌ریزد.
در فصل بعد، به خانه بازمی‌گردیم. یوسف، زری را به دلیل ضعف در مقابل ایادی حاکم سرزنش می‌کند. ابوالقاسم خان وکیل مجلس می‌شود. آقای فتوحی –معلم خسرو- چهره جدیدی است که وارد رمان می‌شود تا یکی دیگر از نیروهای سهیم در وقایع اجتماعی آن دوره، یعنی حزبی‌ها را تجسم بخشد. گرایش خسرو به تعلیمات فتوحی، یکی دیگر از عواملی است که امنیت خانواده زری را تهدید می‌کند. اما یوسف، او را به مقابله جسورانه‌تر با واقعیت‌ها فرامی‌خواند.
 زری، اسیر تردیدی جانکاه، می‌خواهد خود را از تعلقات شخصی و حصار خانه برهاند. چنین است که آبستنی او معنایی کنایی می‌یابد: او آبستن تغییر و دگرگونی است. زمینه‌چینی مناسب این تحول با زنده کردن یاد مقاومت‌های زری در مقابل خواست مدرسان انگلیسی مدرسه، در دوران تحصیل، شکل می‌گیرد.
در فصل‌های 14 و 15 جزئیات مهمانی در خانه عزت‌الدوله با نظمی زیبا و زنانه توصیف می‌شود. وقتی زری در مقابل خواسته عزت‌الدوله ایستادگی می‌کند، نخستین نشانه‌های تغییر را در او می‌بینیم. در همین خانه است که بار دیگر با ملک رستم و ملک سهراب مواجه می‌شویم. ماجرای یاری طلبیدن آنان از یوسف، برای زری گره‌گشایی می‌شود: آنان با اسلحه‌های انگلیسی بلوایی به راه انداخته‌اند و زمینه را برای اقدام‌های بیگانگان آماده کرده‌اند.
در فصل بعد، یوسف با افسری زخمی به خانه بازمی‌گردد و از شیوع تیفوس در روستاها می‌گوید. وحشت از به خطر افتادن یوسف، زری را فراگرفته است. زری در خواب‌های آشفته‌اش، او را سیاوشی دیگر می‌بیند داستان بُعدی اساطیری می‌یابد.
عاقبت روزی جسد یوسف را می‌آورند: اشغالگران این نقطه مقاومت را از پای درآورده‌اند. مرگ یوسف وجود زری را از تردیدها می‌پیراید و دید او را نسبت به زندگی عوض می‌کند. «می‌خواستم بچه‌هایم را با محبت و در محیط آرام بزرگ کنم. اما حالا با کینه بزرگ می‌کنم.» وقتی دکتر عبدالله‌خان، پیرمرد آگاه، طی گفتگویی به زری می‌گوید: «بدن آدمیزاد شکننده است، اما هیچ نیرویی در این دنیا، به قدرت نیروی روحی او نمی‌رسد، به شرطی که اراده و وقوف داشته باشد»، تحول او کامل می‌شود. «نه یک ستاره، هزار ستاره در ذهنش روشن شد. دیگر می‌دانست که از هیچ‌کس و هیچ‌چیز در این دنیا نخواهد ترسید.» سفر درونی زری، ضمن برخوردهای او با جامعه، به آگاهی می‌انجامد. او که می‌کوشید در حاشیه رنج‌های مردم بماند، به میان ماجراها کشانده می‌شود.
آنگاه در حالتی بیدار- خواب، گذشته و حال از پیش چشم زری می‌گذرند. رؤیا، کابوس و خاطره درهم می‌پیچند و شعری زیبا پدید می‌آورند: یاد روز آشنایی با یوسف در فضایی افسانه‌ای، خاطره‌انگیز و انباشته از شور زندگی است.
بوی عشق و طبیعت زیبای فارس، رمان سیمین دانشور را عطرآگین می‌کند. زری زنی ایلیاتی را که برایش از مراسم سووشون (سوگ سیاوش) گفته بود به یاد می‌آورد. گویی یوسف، سیاوشی است تنها در محاصره انبوه دشمنان. آخرین فصل رمان، توصیفی قوی از تشییع جنازه یوسف و یکی از مؤثرترین وصف‌های حرکت مردم در ادبیات معاصر ایران است. تشییع جنازه به تظاهرات ضداستعماری مردم و درگیری آنان با نیروهای امنیتی مبدل می‌شود. جنازه یوسف را شبانه به خاک می‌سپارند و مک ماهون در تسلیتی امیدبخش به زری می‌نویسد:
«گریه نکن خواهرم، در خانه‌ات درختی خواهد رویید و درخت‌هایی در شهرَت و بسیار درختان در سرزمینت. و باد پیغام هردرختی را به درخت دیگر خواهد رسانید و درخت‌ها از باد خواهند پرسید: در راه که می‌آمدی سحر را ندیدی؟»
سووشون را رمانی رمزی سیاسی دانسته‌اند که از دو لایه تشکیل شده است. «در لایه ظاهری، حوادث رفته بر زری و خانواده اوست در محدوده نیمه اول سال 1322... زری می‌خواهد در درون کشور ایران کشور خاص خود را از آشوب و مرض و قحطی و مرگ حفظ کند [اما] سرانجام جنگ و دیگر بلاهای آن سال‌ها به خانه او راه می‌یابند. از همین شرح کوتاه می‌توان لایه درونی یا رمزی سووشون را دید، مثلاً مابه‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ازای خانه همه ایران است و مابه‌ازای زری، زن به طور کلی... و یوسف نماینده یک قشر روشنفکر این مملکت است... و خلاصه آنکه آنچه بر این خانه و خانواده می‌رود بر همه کشور ما رفته است.»


برچسب‌ها: کتاب سو و شون سیمین دانشور, خرید کتاب سو و شون, دانلود کتاب سو و شون, کتاب های سیمین دانشور
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و سوم بهمن 1390ساعت 15:47  توسط www.karaketab.com  | 

کتاب به کی سلام کنم؟ سيمين دانشور

به کی سلام کنم؟  سيمين دانشور
سيمين دانشور ارديبهشت 1300 در شيراز به دنيا آمد. پدرش طبيب بود و مادرش شاعر و نقاش‌پيشه. پدرش كه بعدها به اسم «دكتر عبدالله خان» سر از «سوو‌شون» درآورد، هيچ نقشه ماورايي‌اي براي آينده دختر نكشيده بود.
سيمين به همراه پدرش به اتراق‌گاه‌هاي ايل قشقايي مي‌رفت و تصاويري را در ذهنش نگه مي‌داشت تا زمان قصه‌گويي‌اش شروع شود. دانشور پس از پايان دوران متوسطه به تهران آمد و دانشجوي ادبيات فارسي دانشگاه تهران شد. در جريان رفت و آمدش از شيراز به تهران با جلال آشنا شد و در سال 1327، به رغم مخالفت خانواده جلال باهم ازدواج كردند.
در سال بعد سيمين دانشور دكتري «زيبايي‌شناسي»اش را از آمريكا گرفت و تا سال 59 كه به درخواست خودش از دانشگاه بازنشسته شد، در دانشگاه هنر و ادبيات تدريس مي‌كرد.
سيمين دانشور همان‌طور كه حرف مي‌زند، داستانش را هم تعريف مي‌كند. فهميدن آدم‌هاي او و حرف‌هايشان اصلا كار پردردسري نيست؛ مي‌توانيد همان‌طور كه روي كاناپه جلوي تلويزيون‌تان لم داده‌ايد، داستان‌هايش را يك‌نفس تا آخر بخوانيد و با آدم‌هايش زندگي كنيد.
دانشور با اينكه در دوره دكتري، شاگرد استادان اعظم ادبيات ايران مثل فروزانفر، بهار، خانلري و دكتر معين بوده اما نثرش به سمت گرايش‌هاي ادبي آنها نرفته است. خودش دليل اين را يك چيز مي‌داند؛ «ما همسايه نيما بوديم».
با اينكه دنياي داستان‌گويي دانشور پر از آدم‌هاي جورواجور و فضاهاي مختلف است اما «تنهايي» آدم‌هاي جهان داستاني او را نمي‌شود ناديده گرفت. قهرمان‌هاي داستان او بيشتر زن‌هايي هستند كه در تنهايي عميقي كه گريبانشان را گرفته تا خرخره فرو رفته‌اند و حالا درست مثل بغضي كه بتركد، تازه شروع مي‌كنند به داستان تعريف‌كردن.
هرچند اين تنهايي‌ها در تمام آثار دانشور وجود دارد اما اصلا تكراري نيست چون جنس تنهايي هركدام از آنها كاملا با هم متفاوت است ولي اين تفاوت به اين معني نيست كه هركدام از آنها راه خودشان را در دنياي داستان مي‌روند، نه؛ زنان داستان‌هاي دانشور مثل حلقه‌هاي يك زنجير به هم پيوسته‌اند. آنها بدون اينكه از روي دست همديگر  كپي كنند، اصرار خاصي براي ادامه سرنوشت‌هاي همديگر و مادرانشان دارند؛ درست مثل ما، مادرمان و مادرهاي مادرانمان.
سيمين دانشور در تمام اين سال‌ها در خانه قديمي‌‌اش – كه روزگاري جلال هم در آن زندگي مي‌كرد – در تنهايي‌اش براي ما قصه نوشته و داستان ترجمه كرده است.
او در سال 1327 با مجموعه داستان «آتش خاموش» اولين زني بود كه رسما با چاپ اثرش داستان‌نويس بودن‌اش را به همه اعلام كرد. دانشور بعد از اين مجموعه در سال 1340، يك مجموعه داستان ديگر به نام «شهري چون بهشت» را وارد بازار كتاب كرد و تا 8 سال بعد كه برگ برنده‌اش يعني «سووشون» را رو كرد، چيزي ننوشت.
دانشور بعد از «سووشون»، «به كه سلام كنم؟» (1359)، «جزيره سرگرداني» (1372)، «از پرنده‌هاي مهاجر بپرس» (1375) و دست‌آخر «ساربان سرگردان» (1380) را نوشت.  اما تيراژ 88 هزارتايي «ساربان سرگردان» كه براي بازار كتاب ايران زيادي تخيلي است، استقبال ضعيف خوانندگان و لحن تند و تيز منتقدان، اين كتاب را بيشتر به چيزي شبيه كابوس  تبديل كرد. منتقدهايي كه درباره «جزيره سرگرداني» فقط پرسيده بودند «داستان‌نويس  ما را چه مي‌شود»، اين‌بار بدون هيچ رودربايستي‌اي گفتند؛ «مي‌توان اين آخرين اثر خانم دانشور را فقط در دو كلمه توصيف كرد؛ بسيار بد».علاوه بر اينها، دانشور ترجمه‌هايي از آدم‌هاي مهم ادبيات جهان هم براي ما داشته است؛ ترجمه‌هايي مثل «باغ آلبالو» و «دشمنان» از چخوف.
زندگي لابه‌لاي شعر و نقش
 به کی سلام کنم؟ نام مجموعه‌ای شامل داستان‌های کوتاه، نوشته سیمین دانشور است که چاپ نخست آن در سال ۱۳۵۹، و به دست انتشارات خوارزمی وارد بازار نشر و کتاب شد. برخی از داستان‌های این مجموعه پیشتر در نشریه‌هایی در ایران پیش از انقلاب 57 به چاپ رسید که نخستین آنها تیله شکسته بود و در سال ۱۳۵۲ چاپ گردید. عنوان این کتاب از داستان سوم آن برگرفته شده‌است.


برچسب‌ها: كتاب به کی سلام کنم, خريد كتاب سيمين دانشور, درباره سيمين دانشور, خرید کتاب جزیره سرگردان, خرید کتاب به کی سلام کنم
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و سوم بهمن 1390ساعت 15:43  توسط www.karaketab.com  | 

نگاهی به مجموعه داستان انتخاب اثر سیمین دانشور

نگاهی به مجموعه داستان انتخاب اثر سیمین دانشور 
سیمین دانشور نخستین زن ایرانی است که به صورت حرفه‌یی در زبان فارسی داستان نوشته است. مهم ترین اثر او سووشون است که نثری ساده دارد و به 17 زبان ترجمه شده است و از جمله پرفروش ترین آثار ادبیات داستانی در ایران به حساب می‌آید. از آثار دیگر وی می‌توان به مجموعه داستان‌های کوتاه «آتش خاموش» و «شهری چون بهشت» و «به کی سلام کنم» اشاره کرد. مهم ترین آثار دانشور پس از انقلاب اسلامی ‌ایران، رمان‌های «جزیره سرگردانی» و «ساربان سرگردان» است.
* مجموعه داستان انتخاب شامل 16 داستان کوتاه است که آن را نشر قطره به چاپ رسانده است. در این مجموعه که مضامینی اجتماعی- انسانی دارد، نویسنده خیلی دغدغه ایجاز ندارد و با حوصله به همه ابعاد ماجرا پرداخته است، لذا گاه بعضی از داستان‌ها دچار اطناب شده اند، مانند «مرز و نقاب، از خاک به خاکستر و...» همچنین دغدغه برخی از داستان‌های این مجموعه مشکلات و مسائل انسان امروز و پیچیدگی‌های روح او نیست، بخصوص اینکه پرداخت بعضی از داستان‌ها تکراری هم هست مانند «انتخاب، روزگار اگری و...»
اولین داستان این مجموعه «لقاءالسلطنه» نام دارد که در آن تشریفات و فخرفروشی که از دغدغه‌های برخی قشرهای مرفه است به سخره گرفته می‌شود. ویژگی اصلی سبک این داستان، استفاده از طنز است. راوی این داستان به گفته خودش؛ «با چه والذاریاتی و چه خرج و مخارجی یک خبرنگار را خر کردم تا با من مصاحبه کند.» اما همین قاعده که ابتدای داستان تعیین می‌شود، گاه از سوی راوی فراموش می‌شود و راوی طوری در روایت وقایع غرق می‌شود که انگار خبرنگاری وجود ندارد و پرسش‌های خبرنگار هم مصنوعی به نظر می‌رسد. مساله ازدواج که محور اصلی این داستان است، یکی از مشکلات اساسی جامعه ماست و دانشور با دیدی طنزآلود به این مشکل توجه کرده و از طریق نقد رفتارهای برخی اشخاص، غلط بودن معیارهای آنها را نشان داده است.
یکی دیگر از داستان‌های این مجموعه «انتخاب» نام دارد که عنوان خود مجموعه هم از آن گرفته شده است. موضوع این داستان چندان نو نیست و پایان آن بسته است. البته پایان باز یا بسته نمی‌تواند ملاکی ارزشی برای داستان باشد و این جهان بینی متن است که تعیین می‌کند پایانی باز یا بسته باشد. راوی که نوجوان است بعد از سال‌ها پی می‌برد پدر و مادری که تاکنون با آنها زندگی می‌کرده است، پدر و مادر واقعی او نیستند و آنها او را به فرزندی پذیرفته اند. در ابتدا از این موضوع به شدت ناراحت می‌شود، طوری که از خانه می‌گریزد، ولی در پایان، با آغوش باز به سوی آنها برمی‌گردد. «دست در گردن مادر و پدر دروغی ام انداختم و اشک هر سه مان به هم آمیخت.» پس زمینه تاریخی داستان به دوران ارباب و رعیتی اشاره دارد. در این داستان نسبت زیباشناختی توصیف و روایت به سود توصیف است و توصیف بخش بزرگ‌تری را بر عهده گرفته است.
داستان «برو به چاه بگو» داستانی دیگر از این مجموعه به نقد زندگی روشنفکران در ایران می‌پردازد. مردسالاری در ایران ریشه‌یی عمیق دارد و حتی این گرایش در میان روشنفکران نیز به شدت شایع است. یکی از آنها شوهر راوی داستان است؛ «این پیشکسوت تاریک فکران و این قلم به دست سطحی، جیره مرا هر روز می‌دهد و با این وسیله تخلیه روانی می‌کند.» زن ابتدا منفعل است، اما در پایان متحول می‌شود و نسبت به اعمال شوهرش کنش نشان می‌دهد. این تحول داستان را از نظر معنایی ارزشمند کرده است؛ «نامه‌یی برایش نوشتم؛ فعلاً مهریه ام را به اجرا می‌گذارم و در دادگاه خانواده برای جدایی می‌بینمت.» هر داستانی که در آن شخصیت انفعال را نفی کند پویاست و از نظر ذهنی خواننده را متحول می‌کند.
داستان «ساواکی» روایتی غم انگیز از یک فرمانده ساواک است که بیشتر شبیه داستان- خاطره است. دیدگاه این داستان دوگانه است. گاه سوم شخص محدود به ذهن فرمانده ساواک و گاه که در ذهن فرمانده می‌رود به اول شخص بدل می‌شود. خواننده نمی‌داند وقایعی که در این داستان آمده تا چه حد منطبق با واقعیت است و شخصیت‌های داستان آیا در جهان واقع هم وجود دارند یا نه؟ البته این سوال چندان مهم نیست چون مساله داستان چیز دیگری است. مایه‌هایی از طنز در این داستان هم وجود دارد. تنها زن این داستان «محبوبه» همسر فرمانده ساواک طوری وابسته به سنت مردسالارانه است که وقتی فرمانده ساواک به او می‌گوید خودسوزی کن، این کار را می‌کند. «محبوبه بنزین روی خودش ریخت و کبریت کشید. دود ساواکی بودن شوهر به چشم او هم می‌رفت.» این داستان هم مانند بعضی دیگر از داستان‌های این مجموعه پایانش بسته است چرا که فرمانده ساواک از همه کارهای گذشته خود پشیمان می‌شود و از خدا طلب بخشش می‌کند. پرسش اصلی داستان این است؛ چرایی انقیاد برده وار زن و پیچیدگی جامعه‌یی که فرمانده ساواک به سادگی و به رغم اعمالی که انجام داده، می‌تواند صرفاً از خدا طلب بخشش کند؟
هشتمین داستان این مجموعه «میزگرد» نام دارد که فراداستان است. در این فراداستان از چهره‌های شاخص حماسی- اسطوره‌یی ادبیات ایران ساخت شکنی شده است. به نظر نگارنده این داستان تکنیک درخورتوجهی دارد و سخنان شخصیت‌ها پراکنده، آشفته، گلایه آمیز و گاه پرخاش جویانه است، تا آشفتگی جهان را به خواننده نشان دهد و قطعیت هویت آنها را در هم بشکند. این داستان پسامدرنیستی نمونه موفقی از این گروه است که می‌تواند مورد توجه نویسندگان جوان قرار بگیرد مثلاً در این داستان اخوان ثالث به شکلی جذاب خطاب به حافظ می‌گوید؛ «ای خواجه بی همتا، پدر شما را درآورده اند. شما را مدام گوربه گور می‌کنند. جورواجور دیوان و تفسیر و شرح و تاویل درباره شما قلمی ‌می‌کنند. واژه نامه برایتان سرهم کرده اند.»
«روزگار اگری» داستان دیگر این مجموعه روایت جنگ و تبعات آن است. لحن روایت طنزگونه است. استاد محمود که شیروانی کوب است، پسری دارد که جایزه قرائت قرآن را برای شهرشان می‌گیرد، بعد مدرسه را رها می‌کند و به جنگ می‌رود و شهید می‌شود. این داستان را می‌شود نقد مطالعات فرهنگی هم کرد. قهوه خانه، غذای سنتی همچون دیزی آبگوشت، چای و قلیان، زینت دادن عکس شهید با گلایل سفید، آوردن چلچراغ و حجله قاسم، سینه و زنجیر زدن و... فضای بومی ‌و فرهنگی ایران را برای ما تا حدی رسم می‌کند. البته خرده‌هایی هم می‌شود به داستان گرفت. استاد محمود شخصیت اصلی که البته ساده لوح هم هست تا به حال اسم شهر شیروان و همچنین خاقانی شیروانی را نشنیده است. حتی نمی‌داند رقاصه چه جور آدمی ‌است. کسی که نمی‌داند یوسف کنعانی امام بوده یا پیغمبر؟ و فکر می‌کند کوچه کنعانی‌ها در محله کلیمی‌ها است. البته شاید در واقعیت این گونه شخصیتی به سختی پیدا شود ولی نویسنده او را به هدف بیان معناهایی خاص، خلق کرده است. نکته بعد درباره پایان بندی داستان است. استاد محمود در آخر داستان به نظر می‌رسد که بعد از شهید شدن پسرش می‌میرد ولی در پاراگراف آخر یکدفعه زنده می‌شود و ژانر داستان از واقع گرایی به شگفت تغییر می‌کند و خواننده را متحیر می‌کند و در سرگردانی می‌گذارد؛ «استاد محمود سکه‌ها را از روی چشم‌هایش برداشت. پا شد و نشست و گفت؛ اما من نمرده ام.»
آخرین داستانی که به آن اشاره می‌کنیم داستان «باغ سنگ» نام دارد که از نظر شیوه نگارش و مساله داستان از بهترین داستان‌های این مجموعه است. در این داستان الماس با پسرخاله اش جواد ازدواج می‌کند و بعد به خاطر این وصلت قوم و خویشی صاحب اولاد عقب مانده‌یی به نام فیروز می‌شود. جواد که الماس را مقصر عقب مانده شدن فیروز می‌داند تا آنجا که می‌تواند، به آزار و اذیت آنها می‌پردازد. جواد پنهانی به الماس خیانت می‌کند و همه اش درصدد آن است که مال و اموال الماس را تصاحب کند. در آخر داستان الماس همه داروندار جواد را در چمدان می‌گذارد. خانه اش را می‌فروشد و با فیروز و کلفتش رقیه به دنبال زندگی تازه‌یی می‌رود.
پایان داستان باز است و این سوال برای خواننده پیش می‌آید که الماس بعد از فروختن خانه و ترک کردن جواد چه سرنوشتی در انتظارش است و چگونه می‌خواهد به زندگی خود ادامه دهد؟ البته قصه باغ سنگ که الماس برای رقیه و فیروز تعریف می‌کند، کمی‌ طولانی است و چون مانند سنت کهن شرقی قصه در دل قصه است، بهتر بود با ایجاز بیشتری گفته می‌شد.
 


برچسب‌ها: خريد كتاب سيمين دانشور, درباره سيمين دانشور, كتاب هاي سيمين دانشور, خرید کتاب سنگی بر گوری, خرید کتاب چهل طوطی
+ نوشته شده در  دوشنبه هفدهم بهمن 1390ساعت 14:27  توسط www.karaketab.com  | 

کتاب زن زیادی جلال آل احمد


 زن زيادي/ جلال آل احمد

زن زیادی/ جلال آل احمد/ انتشارات فردوس/ چاپ چهارم 1376/ 201صفحه
موضوع: مجموعه داستان کوتاه اجتماعی
کتاب زن زیادی شامل چند داستان کوتاه اجتماعی به قلم جلال آل احمد است که ما در این مقاله بیشتر به مهمترین آن ها یعنی داستان "زن زیادی" خواهیم پرداخت. اما پیش از آن، نگاه کوتاهی به باقی داستان ها نیز می اندازیم.
اغلب داستان های کتاب به زنان و مشکلات اجتماعی خاص آنان مربوط می شود. داستان نخست، یعنی سمنو پزان، توصیفی دقیق و حیرت انگیز از یک مراسم سمنوپزان زنانه است و طی آن گفتگو هایی را بین زن صاحبخانه(مریم خانم) و یک عمقزی اهل طلسم و جادو شاهد هستیم. در این داستان، نویسنده ضمن وارد شدن به فضایی کاملاً زنانه، قدرت تاثیر عقاید خرافی را در جامعه ای که جهالت در آن حاکم است نشان می دهد.
آل احمد در خانم نزهت الدوله، ضمن گزارشی مفصل و خسته کننده از سه ازدواج ناموفق یک زن، تصویری از زیردست بودن او در مقابل مردان حیله گر و سیاست باز را نشان می دهد و اشاراتی نیز به مسائل سیاسی و اجتماعی می کند. داستان های دفترچۀ بیمه، عکاس بامعرفت و خداداد خان بیشتر در فضایی مردانه می گذرد و همچنان گرفتاری ها و رنج های طبقات مختلف اجتماع را در پرتو حکومت مستبد و تبعیض های اجتماعی و فقر و جهالت جامعه نشان می دهد.
اما زن زیادی که شاید مهمترین اثر در میان همۀ داستان های کوتاه آل احمد محسوب شود، سرگذشتی است دقیق از مصائب و مشکلات زنی محروم و مطلقه که با توصیفاتی واقعی و مو به مو همراه است. شخصیت اصلی داستان، زنی است که در خانواده ای فقیر بزرگ شده و از حیث مالی، ظاهری، سواد، تجربه و... فقیر و مستضعف است. زن پس از ازدواجی سراسر توام با نارضایتی و دلهره، با شوهری مذهبی نما و حیله گر، مدتی مانند موجودی اضافی و وسیله ای تزئینی در خانۀ او نگهداری می شود و در حالی که بسیار مستضعف و بی دفاع است، نیش و کنایه های مادر شوهر را به خاطر زشت رو بودن و داشتن کلاه گیس تحمل می کند.
راوی داستان زن زیادی که همان شخصیت اصلی می باشد، نسبت به شوهر خود به کلی احساس بیگانگی و غریبگی می کند و مجبور است به خاطر فقر مالی خانواده اش، زندگی در خانه ای که با آن به کلی بیگانه است را تحمل کند. پس از مدت کوتاهی، شوهر زن که خودش در محضر کار می کند و به قول زن "همۀ راه و چاه را بلد است"، در کمال خونسردی او را به خانۀ مادرش باز می گرداند. نکتۀ شگفت انگیز دربارۀ داستان، دقت نویسنده در شخصیت پردازی این زن است. نویسنده در این داستان هم مشکل رایج مقهور بودن یک زن را مطرح می کند و صحنه هایی تکان دهنده از فقر و نادانی و عقب ماندگی در جامعه را به تصویر می کشد.
آل احمد در زن زیادی بار دیگر مهارت خود را در نگاه دقیق از زاویۀ چشم شخصیت های داستانش نشان می دهد. در بچۀ مردم و گناه، نمونه های دیگری از این نگاه دقیق به روحیات زنانه را مشاهده می کنیم که نظائر آن ها کمتر یافت می شود. این سه داستان یعنی زن زیادی، بچۀ مردم و گناه شاید بهترین داستان های آل احمد به ویژه در زمینۀ پرداخت شخصیت باشند، و البته شخصیت زن در آثار این نویسنده به همین ها محدود نمی شود و در جاهایی مثل لاک صورتی، گنج، تجهیز ملت، آفتاب لب بام، سرگذشت کندو ها و در قسمت هایی از داستان بلند سه تار نیز شخصیت های زن نقش هایی پررنگ دارند.
آل احمد در داستان کوتاه و تاثیر گذار زن زیادی، بار دیگر از نگاه یک روشنفکر به دنیای انسان هایی بسیار مستضعف و بی بضاعت که از جهل و نادانی رنج می برند نگاه می کند و قصد او نشان دادن راه نجاتی است برای انسانی به ظاهر ناچیز و کم اهمیت، و ناتوان در مقابل دنیای غریبه و تلخی که با آن مواجه است، تا از این طریق راه چاره ای برای بهبودی و التیام زخم های اجتماعی پیدا کند و ترس، جهل، عقب ماندگی، مقدس مآبی و بندگی در جامعه ریشه کن و نابود شود.

پنجره


برچسب‌ها: کتاب زن زیادی جلال آل احمد, خرید کتاب مدیر مدرسه, خرید کتاب نون و قلم, خرید کتاب خسی در میقات
+ نوشته شده در  دوشنبه هفدهم بهمن 1390ساعت 14:25  توسط www.karaketab.com  | 

کتاب خسی در میقات

خسی در میقات ( سفر نامه مکه جلال آل احمد)
خسی در میقات" یکی از معروفتزین سفرنامه های معاصر حج است که جلال آل احمد در سال 1343 و در سن 41 سالگی طی سفر حج نوشته است. شاید اولین ویژگی "خسی در میقات" که به ذهن می رسد، موقعیت ویژه ای است که نویسنده در آن پا به چنین سفری گذاشته و به موجب آن این سفر می تواند فصل تازه ای از حیات نویسنده محسوب شود. به عبارت دیگر این سفر برای آل احمد یک سفر معمولی نیست. آل احمدی که به این سفر می رود، همانست که روزی پیوستن به حزب توده را تجربه کرده؛ آل احمدی که گریز از خانوادۀ مذهبی خود را و بی نمازی را و انتشار کتاب در اعتراض به سنت های دینی را تجربه کرده. دکتر شریعتی می گوید: «اگر کسی ادوار زندگی آل احمد را نداند و آل احمدِ خسی در میقات را با آل احمدِ سال های 24 و 25 -که توده ای شده بود- مقایسه کند، نمی تواند بپذیرد نویسندۀ سفر نامۀ حج، همو باشد.»1
آل احمد در این سفرنامه در هر منزلی و موقفی قلم را دست گرفته و آنقدر از جزییات و تفاصیل سفر خودش بطور بداهه برای ما نوشته که از خودمان می پرسیم چطور یک آدم در طول سفرش اینقدر فرصت نوشتن داشته؟
سفرنامه از فرودگاه جدّه آغاز می شود، محل آشنایی اولیۀ مسافران با یکدیگر. مسافرانی که از دهاتی ها و پیرزن ها تا نخبه هایی مثل جلال، همه به یک رنگ در آمده اند. دردسر ها و سختی ها و کمبود امکانات در سفر، برای همه یکسان است.
«در آشیانۀ حجاج که به انتظار بودیم،جوانک های بازرس با آمیخته ای از اعجاب و تحقیر نگاه می کردند؛ همه را. به خصوص مرا. (شاید خیال می کردم؟ چون خودم را توی جماعت برخورده می دیدم؟) و که «بله چه احمق هایی!»، لابد. و خودشان؟ بهترین مصرف کنندگان تیغ ریش تراشی و کراوات و خمیردندان! و «حاجی بعد از این» ها: دهاتی ها و بازاری ها و خاله خانم ها و اُمّل ها و تک و توکی آدم های مثل من. و اعجاب انگیز. و همه تیغ ریش تراشی و آن خررنگ کن های دیگر را رها کرده، و روانه به کشفی. هرکدام یک جور. یکی به کشف سفر؛ دیگری به کشف کعبه؛ و دیگری به کشفِ خودِ کشف..»(ص15)
 
از جمله خصوصیات این سفرنامهه، ذکر بسیاری از جزییات مربوط به حاجیان کشورهای مختلف است که هریک آداب و رسوم، پوشش، ابزار و ویژگی های مربوط به خودشان را دارند.
«از مدینه به این سمت، در امساک کلی به سر می برم. چای و کمپوت و ماست. و کمپوتی که ظهر خوردم مال ژاپون بود. چیزی میان هلو و زردآلو. و زرد طلایی. و آب انبه مال هند. و هر چیزی از جایی. امتعۀ تمام عالم را می آورند اینجا. شوخی که نیست. این همه آدم و چنین بازاری! شاید بشود گفت که مراسم حج یک بُنجُل آب کن است برای تمام کارخانه های عالم. و حضراتِ هم سفرها عجب مشغول خریدند. و الآن دارند خرید هاشان را بازدید می کنند. و مظنّه می کنند و همدیگر را خبردار می کنند از این که کدام فروشنده کلک است و کدام نسیت. چای و تمر و پارچه و یاقوت احمر و پوست مار (برای پول دار ها) و خلعت و چادر سیاه (و چه سیگار ال.امی میکشند!) و روغن بلسّان و عود و عطر و مومنایی (که حسابی قیر نفت چاه های نفت است) و ساعت و پیراهن مردانه و جوراب و کفش و خیلی چیزهای دیگر. هرکدام مال گوشه ای از عالم. و عجب ضیافتی دارند سگ ها و بز ها و گربه های محل؛ پشت دیوار عمارت ما. خوراک یک گله شان انباشته. الباقی سفرۀ حجّاج، که آب و هوای گرم از خوراکشان انداخته...»(ص137)
 
از دیگر ویژگی های این سفرنامه گله هایی است که آل احمد از نابسامانی های مسلمانان (ایرانی، سعودی و...) ابراز می کند. او از اولین گام های سفر، با نوعی عقب ماندگی و بدویت و تحقیر مواجه می شود و هرکجا می رود، آثاری از رفتار های عوامانه و سطحی را در میان حاجیان مشاهده می کند. از عرب های بدو نشین و حکومت نالایق سعودی که امکانات نامناسبی در اختیار زایران قرار داده اند، از معماری های سست و بی ارزش اماکن زیارتی، از تبعیض ها و تحقیر های مسافران حج نسبت به سایر کشورها، و به طور خلاصه، از مشاهدۀ عقب ماندگی بین مسلمانان گلایه می کند. یکی دو سال قبل از این سفر، آل احمد «غرب زدگی» را منتشر کرده و در آن علت های عقب ماندگی ایرانیان و غرب زدگی آنان را بررسی کرده است. در «خسی در میقات» به مطالب «غرب زدگی» هم اشاره می کند و مصادیقی از آن ها را در اینجا پیدا می کند.

این خاطره از زبان برادر جلال آل احمد نقل شده:
«زمستان بود. جلال با پیکانش انداخته بود تو جاده قدیم - شریعتیِ حالا - که مرا برساند خانه. یک روحانی ایستاده بود کنار جاده. جلال گفت: شمس! این پسرعمومان سید محمود طالقانی نبود؟ گفتم: متوجه نشدم. او دنده عقب گرفت آمد بالا. من پیاده شدم و آقای طالقانی را تعارف کردم بنشیند جلو، بغل دست جلال. خودم عقب نشستم. طالقانی هم داشت می رفت منزلش در دروازه دولت. همین طور که می آمدیم جلال از او پرسید: آقا شما هم ما را بی دین می دانید؟ او گفت: تو چرا این حرف را می زنی؟ پسرم! بی دین مرا می گویند، چون رفته ام شده ام امام جماعت مسجد هدایت، خیابان استانبول. خیابان استانبول کجاست؟ راستۀ عرق فروش ها و کاباره ها و سینما ها! روحانی های دیگر به من می گویند لامصب؛ اما من دلم خوش است که اگر بتوانم پای یکی از این رقاصه ها و عرق خور ها را به این مسجد باز کنم و نماز خوان کنم اجرم را برده ام. تو کجت بی دینی با آن کتاب «خسی در میقاتی» که نوشته ای! تو حجّی کرده ای که من آرزو دارم بکنم.»2
1و2: جلال آل احمد/ حبیبه جعفریان/ سروش/ ص11

شنبه 9 فروردين
مكه
چهار و نيم صبح مكه بوديم. ديشب هشت و نيم از مدينه راه افتاديم. ماشين يك اتوبوس بود كه سقفش را برداشته بودند. لباس احرام را از مدينه پوشيده بوديم. و مراسم مسجد و بعد سوار شدن و آمدن و آمدن. سقف آسمان بر سر و ستاره‌ها چه پايين، و آسمان عجب نزديك. و من هيچ شبي چنان بيدار نبوده‌ام و چنان هشيار به هيچي زير سقف آن آسمان و آن ابديت، هر چه شعر كه از برداشتم خواندم ـ به زمزمه‌اي براي خويش ـ و هر چه دقيق‌تر كه توانستم در خود نگريستم تا سپيده دميد. و ديدم كه تنها «خسي» است و به «ميقات» آمده است و نه «كسي» و به «ميعادي». و ديدم كه «وقت» ‌ابديت است، يعني اقيانوس زمان. و «ميقات» در هر لحظه‌اي. و هر جا. و تنها با خويش. چرا كه «ميعاد» جاي ديدار تست با ديگري. اما «ميقات» زمان همان ديدار است و تنها با «خويشتن». و دانستم كه آن زنديق ديگر ميهنه‌اي يا بسطامي چه خوش گفت وقتي به آن زائر خانه خدا در دروازه نيشابور گفت كه كيسه‌هاي پول را بگذار و به دور من طواف كن و برگرد. و ديدم كه سفر وسيله ديگري است براي خود را شناختن. اين كه «خود» را در آزمايشگاه اقليم‌هاي مختلف به ابزار واقعه‌ها و برخوردها سنجيدن و حدودش را به دست آوردن كه چه تنگ است و چه حقير است و چه پوچ و هيچ.
 و هر چه دقيق‌تر كه توانستم در خود نگريستم تا سپيده دميد. و ديدم كه تنها «خسي» است و به «ميقات» آمده است و نه «كسي» و به «ميعادي». و ديدم كه «وقت» ‌ابديت است، يعني اقيانوس زمان. و «ميقات» در هر لحظه‌اي. و هر جا.

همان روز
در بيت الحرام
اين طور كه پيداست تا سال ديگر خود كعبه را هم از بتون خواهند كرد. نه تنها «مسعا»ي ميان «صفا» و «مروه» الان بدل شده است به يك راهرو عظيم و دو طبقه سيماني، بلكه دور تا دور خانه دارند از نو يك شبستان چهار گوش و دو طبقه مي‌سازند تا شبستان قبلي دوره عثماني را خراب كنند. الان يك طرف شبستان قبلي را برداشته‌اند. آن طرفي كه «مسعا» است.
لابد تا يكي دو سال ديگر اضلاع ديگر را هم خراب خواهند كرد. درست است كه پاگرد «مطاف» دور خانه گسترده خواهد شد و جماعت بزرگتري سه چهار برابر جماعت فعلي دور حرم طواف خواهد توانست كردن؛ اما تمام حرف بر سر اين تخته‌هاي سيمان است كه روي پايه‌هاي بتوني مي‌چسبانند و ده برو بالا... اين سنگ خاراي نجيب و زيبا دم دست افتاده. و آن وقت مدام سيمان و قالب سيماني.
و اين مكه از بيت‌المقدس كوهپايه‌تر است. شهر، سنگي سنگي. و عجيب خارايي! و عرب جاهليت حق داشته كه «خانه را با مجسمه انباشته بوده.» بيت‌الحرام در گودي ميان كوه‌ها، در ته آبرفت آنها، نشسته. و آب زمزم نوعي ذخيره آب باران، كه از اين كوه‌هاي خارا سرازير مي‌شود و در آن آبرفت جمع مي‌شود. و خيابانهاي پست و بلند. و معمولاً به تبع دره‌ها. و خانه‌ها در دو طرف، بر سينه كوه بالا رفته و هر گوشه‌اي انشعاب ديگري در كوه. يعني محله ديگري و كوچه ديگري. و خيابانهاي نئون پوشيده، و نيمه آسمان خراش‌هاي سيماني و رنگارنگ كنار خيابانها؛ و رنگ آميزي تند در و پنجره‌هاي نو؛‌ و سبز چمني و سرخ جگري و اين قبيل... و سخت دهاتي. و بدجوري شهرها را از ريخت انداخته. و دور خيابانها پر از نئون. و گلدسته عظيم خانه خدا هم، و خود خانه خدا هم. وقتي خدا مي خواهد كه بر گوشه‌اي در بساط اين زمين خانه‌اي داشته باشد، بايد بداند كه آن زمين روزگاري به دست حكومت سعودي خواهد افتاد و به اجبار صدور نفت در و ديوارش پر از نئون خواهد شد. بحث در اين نيست كه چراغ‌موشي جاي نئون بگذارند. بلكه در اين است كه چرا نبايد براي چنان عظمتي، نوع خاصي و شكل خاصي، با طرحي خاص از لامپ، به همان كمپاني‌ها سفارش بدهند. و آخر تشخصي! و نه اين كه حتي خانه خدا يك مصرف كننده عادي پنسيلوانا! اين هست يعني عوالم غيب را به منافع كمپاني‌ها آلودن...

همان روز شنبه
مکه
این سعی میان «صفا» و «مروه» عجب کلافه میکند آدم را. یکسره برت می‌گرداند به هزار و چهار صد سال پیش. به ده هزار سال پیش. با “هروله”اش (که لی لی کردن نیست، بلکه تنها تند رفتن است.) و با زمزمه بلند و بی‌اختیارش؛ و با زیر دست و پا رفتن‌هایش؛ و بی“خود”ی مردم؛ و نعلین‌های رها شده؛ که اگر یک لحظه دنبالش بگردی زیر دست و پا له میشوی؛ و با چشم‌های دودوزنان جماعت، که دسته دسته بهم زنجیر شده‌اند؛ و در حالتی نه چندان دور از مجذوبی میدوند؛ و چرخهایی که پیرها را میبرد؛ و کجاوه‌هایی که دو نفر از پس و پیش بدوش گرفته‌اند؛ و با این گم شدن عظیم فرد در جمع. یعنی آخرین هدف این اجتماع؟ و این سفر…؟ شاید ده هزار نفر، شاید بیست هزار نفر، در یک آن یک عمل را می‌کردند. و مگر می‌توانی میان چنان بیخودی عظمایی به سی خودت باشی؟ و فرادا عمل کنی؟ فشار جمع میراندت. شده است که میان جماعتی وحشت زده، و در گریز از یک چیزی،‌ گیر کرده باشی؟ بجای وحشت “بیخودی” را بگذار، و بجای گریز “سرگردانی” را؛ و پناه جستن را. در میان چنان جمعی اصلا بی‌اختیار بی‌اختیاری. و اصلا “نفر” کدام است؟ و فرق دو هزار و ده هزار چیست؟…
یمنی‌ها چرک و آشفته موی و با چشم‌های گود نشسته، و طنابی به کمر بسته، هر کدام درست یک یوحنای تعمیدی که از گور برخاسته. و سیاه‌ها درشت و بلند و شاخص، کف بر لب آورده و با تمام اعضای بدن حرکت‌کنان. و زنی کفش‌ها را زیر بغل زده بود و عین گم شده‌ای در بیابانی، ناله‌کنان میدوید. و انگار نه انگار که اینها آدمیانند و کمکی از دستشان برمی‌آید.
و زنی کفش‌ها را زیر بغل زده بود و عین گم شده‌ای در بیابانی، ناله‌کنان میدوید. و انگار نه انگار که اینها آدمیانند و کمکی از دستشان برمی‌آید.و جوانکی قبراق و خندان تنه میزد و میرفت. انگار ابلهی در بازار آشفته‌ای. و پیرمردی هن هن کنان در میماند و تنه می‌خورد و به پیش رانده میشد. و دیدم که نمیتوانم نعش او را زیر پای خلق افتاده ببینم. دستش را گرفتم و بر دست‌انداز میان “مسعی” نشاندم؛ که آیندگان را از روندگان جدا می‌کند. یک دسته از زنها (۱۰ـ۱۵ نفری بودند) بر سفیدی لباس احرام، پس گردنشان نشان گذاشته بودند. نقش رنگی بنفشه‌ای گلدوزی شده را. و هر یک احرام دیگری را از کمر گرفته؛ بخط یک دنبال مطوف میرفتند.
نهایت این بیخودی را در دو انتهای مسعی می‌بینی؛ که اندکی سر بالاست و باید دور بزنی و برگردی. و یمنی‌ها هر بار که میرسند جستی میزنند و چرخی، و سلامی بخانه، و از نو…که دیدم نمی‌توانم. گریه‌ام گرفت و گریختم. و دیدم چه اشتباه کرده است آن زندیق میهنه‌ای یا بسطامی که نیامده است تا خود را زیر پای چنین جماعتی بیفکند. یا دست کم خودخواهی خود را…حتی طواف، چنین حالی را نمی‌انگیزد. در طواف بدور خانه، دوش بدوش دیگران بیک سمت میروی. و بدور یک چیز می‌گردی. و می‌گردید. یعنی هدف هست و نظمی. و تو ذره‌ای از شعاعی هستی بدور مرکزی. پس متصلی. و نه رها شده. و مهمتر اینکه در آنجا مواجهه‌ای در کار نیست. دوش بدوش دیگرانی. نه روبرو. و بیخودی را تنها در رفتار تند تنه‌های آدمی می‌بینی. یا از آنچه بزبانشان می‌آید می‌شنوی.
یک حاجی در حال “سعی” یک جفت پای دونده است یا تند رونده، و یک جفت چشم بی‌“خود”. یا از “خود” جسته. یا از “خود” بدر رفته. و اصلا چشمها، نه چشم. بلکه وجدان‌های برهنه.یا وجدانهایی در آستانه چشمخانه‌ها نشسته و بانتظار فرمان که بگریزند.اما در سعی، میروی و برمیگردی. بهمان سرگردانی که “هاجر” داشت. هدفی در کار نیست. و درین رفتن و آمدن آنچه براستی می‌آزاردت مقابله مداوم با چشم‌ها است. یک حاجی در حال “سعی” یک جفت پای دونده است یا تند رونده، و یک جفت چشم بی‌“خود”. یا از “خود” جسته. یا از “خود” بدر رفته. و اصلا چشمها، نه چشم. بلکه وجدان‌های برهنه. یا وجدانهایی در آستانه چشمخانه‌ها نشسته و بانتظار فرمان که بگریزند. و مگر می‌توانی بیش از یک لحظه باین چشم‌ها بنگری؟ تا امروز گمان می‌کردم فقط در چشم خورشید است که نمی‌توان نگریست. اما امروز دیدم که باین دریای چشم هم نمی‌توان…که گریختم. فقط پس از دو بار رفتن و آمدن. براحتی می‌بینی که از چه سفری چه بی‌نهایتی را در آن جمع می‌سازی. واین وقتی است که خوش بینی.
 و تازه شروع کرده‌ای. و گرنه می‌بینی که در مقابل چنان بی‌نهایتی چه از صفر هم کمتری. عیناُ خسی بر دریایی. ـ نه؛ در دریایی از آدم. بل که ذره خاشاکی، و در هوا. بصراحت بگویم، دیدم دارم دیوانه میشوم. چنان هوس کرده بودم که سرم را به اولین ستون سیمانی بزنم و بترکانم… مگر کور باشی و “سعی” کنی.
از “مسعی” که درآمدی بازار است. تنگ بهم چسبیده. گوشه‌ای نشستم و پشت بدیوار “مسعی” ، داشتم با یکی ازین “کولا”ها رفع عطش می‌کردم و بچیزی که جایی ازیک فرنگی خوانده بودم؛ به قضیه “فرد” و “جماعت” می‌اندیشیدم. و باینکه هر چه جماعت دربرگیرنده “خود” عظیم‌تر، “خود” به صفر نزدیک شونده‌تر.
می‌دیدم “من” شرقی که در چنین مساواتی در برابر عالم غیب، خود را فراموش می‌کند و غم خود را؛ همان است که در انفراد بحدّ تمایز رسیده خود در اعتکاف،‌ دعوی الوهیت می‌کند. عین همان زندیق میهنه‌ای یا بسطامی و دیگران. و جوکیان هند نیز. و می‌دیدم که این “من” بهمان اندازه که در اجتماع خود را “فدا می‌کند” در انفراد “فدا می‌شود”. می‌دیدم “من” شرقی که در چنین مساواتی در برابر عالم غیب، خود را فراموش می‌کند و غم خود را؛ همان است که در انفراد بحدّ تمایز رسیده خود در اعتکاف،‌ دعوی الوهیت می‌کند. عین همان زندیق میهنه‌ای یا بسطامی و دیگران. و جوکیان هند نیز. و می‌دیدم که این “من” بهمان اندازه که در اجتماع خود را “فدا می‌کند” در انفراد “فدا می‌شود”.
 یوگا در آخرین حد ریاضت، بهچه چیز غیر از این میرسد؟ ـ که رضایت خاطری بدهد به ریاضت کش، که اگر در دنیای عمل و کشف خارج از این تن، او را دستی نیست؛ نقش اراده خود را بر تن خود که می‌تواند بزند! و پس چه فرقی هست میان اصالت فرد و اصالت جمع؟
در “سعی” از بند خویش می‌گریزیم و عملی می‌کنیم که هدفش انتفای “خویش” است. چه در ذهن و چه در وجود. و با “یوگا” در بند “خویش” میمانیم. یعنی چون در خارج از حوزه تن خویش قدرت عمل نداریم به حوزه کوچک و حقیر اقتدار بر تن خویش اکتفا می‌کنیم. در “سعی” سلطه جمع را می‌پذیریم؛ اما فقط در برابر عالم غیب. و در “یوگا” سلطه جمع را بصفر می‌رسانیم؛ اما باز در برابر عالم غیب. و اگر آمدی و ازین مجموعه، “عالم غیب” را گرفتی، آنوقت چه خواهد ماند؟… درین دستگاه که ماییم، “فرد” و “جمع” هیچکدام اصالت ندارند.
 اصالت در عالم غیب است که ببازار چسبیده. و اکنون زیر پای کمپانی افتاده. و فرد و جمع دو صورت‌اند گذرا، در مقابل یک معنی‌دهنده ابدی؛ اما دو روی. تنها در چنین حوزه‌ای است که “آیت‌الله” و “ظل‌الله” معنی پیدا می‌کند. ما چه فـُرادا و چه باجتماع، در دنیای کشف و عمل را بروی خود بسته‌ایم. و حال آنکه چه فرد و چه جمع وقتی معنی پیدا می‌کند که از فرد به جمع، بقصد کشفی و عملی روانه شوی یا بعکس.
 عین آن داعی قبادیانی. و گرنه هزار و چهار صد سال است که ما “سعی” می‌کنیم. و هزاران سال است که اعتکاف و انزوا و چله‌نشینی داریم. اما نه بقصد کشف. خود بسنده بودن طرف دیگر سکه خود فدا کردن است. و حال آنکه این خود،‌ اگر نه بعنوان ذره‌ای که جماعتی را میسازد، حتی “خود” هم نیست. اصلا هیچ است. همان خسی یا خاشاکی، اما (و هزار اما…) در حوزه یک ایمان. یا یک ترس. و آنوقت همین، سازنده از “اهرام” تا دیوار چین. و خود چین. و این یعنی سراسر شرق. از هبوط آدم تا امروز…


قسمت هایی از متن کتاب:
صبح
"بزرگ ترین غبن این سال های بی نمازی از دست دادن صبح ها بوده؛ با بویش، با لطافت سرمایش، بارفت و آمد چالاک مردم. پیش از آفتاب که بر می خیزی انگار پیش از خلقت برخاسته ای."ص42

مسجد النبی
"خیلی دلم می خواست بدانم معمار بنا که بوده تا یخه اش را بگیرم و بگویم: حضرت! عظمت ماورای طبیعی چنین بنایی را از ساده ترین عوامل طبیعت باید ساخت. در سنگ باید جست. نه در این تکه های قالبی و سیمانی."ص75

و لاالضّالّین
"آخوندها توی کلّه شان کرده اند که اگر " و لاالضّالّین" شان درست ادا نشود، زن شان برای تمام عمر بهشان حرام خواهد شد. و شوخی که نیست. بهترین سر پل خر بگیری!"ص86

خسی در میقات
"دیدم که تنها خسی است و به میفات آمده و نه کسی و به میعادی"ص108

سفر
"این جور که می بینم این سفر را بیش تر به قصد کنجکاوی آمده ام. عین سری که به هر سوراخی می زنم. به دیدی، نه به امیدی. و این دفتر، نتیجه اش."ص229

خسی در میقات/ جلال آل احمد/ انتشارات فردوس/ چاپ دهم 1383/ 232صفحه/ 1400تومان
موضوع: سفرنامۀ حج

مطالعۀ بیشتر:
- سفرنامه های حج:
- سفر نامۀ ناصر خسرو
- حج/ دکتر علی شریعتی
- بیت العتیق/ عباس پهلوان
- ای قوم به حج رفته/ جواد مجابی
- پرستو در قاف/ علیرضا قزوه

- در مورد جلال آل احمد:
- غروب جلال/ سیمین دانشور/ انتشارات رواق/ چاپ اول 1360
- از چشم برادر/ شمس آل احمد/ کتاب سعدی قم/ 1369
- جلال آل احمد/ حبیبه جعفریان/ سروش
- زندگی نامۀ جلال از ربان خودش



برچسب‌ها: کتاب خسی در میقات, خرید کتاب خسی در میقات, دانلود کتاب خسی در میقات
+ نوشته شده در  دوشنبه هفدهم بهمن 1390ساعت 14:24  توسط www.karaketab.com  | 

شرحی گذرا بر زندگی جلال آل احمد

شرحی  گذرا بر  زندگی جلال آل احمد
کلاه سر همه تان گذاشتم و رفتم
بسم الله الرحمن الرحیم
تولد نورچشمی آقا سید محمد حسین ملقب به جلال الدین حفظه الله تعالی در لیله پنج شنبه ، بیست و یکم  شهر شعبان المعظم ۱۳۴۲ ، تقریبا یک ساعت از شب گذشته، مطابق با برج قوس ، خداوند قدمش را مبارک نماید به حق محمد و آله الطاهرین / (ثبت شده در پشت قرآن پدر جلال)
- پدر جلال روحانی شناخته شده ای بود ، پیش نماز مسجد پاچنار (به قول جلال “آقای محل”)
- بعد از تحصیلات در دبستان به دلیل ممانعت پدر از تحصیل در دبستان های غیر دینی  از تحصیل باز ماند و به بازار رفت (برای کار)
- روزها در ساعت سازی ، سیم کشی ، چرم فروشی و شب ها به دور از چشم پدر در کلاس شبانه دارالفنون ادامه تحصیل داد
- پس از پایان تحصیلات دبیرستان، پدرش او را به نجف نزد برادر بزرگترش فرستاد(برای تحصیلات علوم دینی)
- سفر نجف به درازا نمی انجامد و جلال به تهران باز می گردد
- به نقل خودش آثار شک و تردید و بی اعتقادی به مذهب در او مشهود می شود
- به عضویت موسسه “انجمن اصلاح” درمی آید و با آشنایی اندیشه های احمد کسروی کتاب “عزاداری های نامشروع” را از طرف انجمن منتشر می کند.
- در سال ۱۳۳۲ به حزب توده ایران پیوست
- در عرض ۴ سال از یک عضو ساده به عضویت کمیته حزبی تهران ارتقاء یافت.
- با پایان جنگ جهانی دوم ، جلال نیز از دانشکده ادبیات فارغ التحصیل می شود
- جلال تحصیلات خود را در دوره دکترای ادبیات ادامه می دهد، اما در اواخره دوره، از تحصیل دوری می جوید ( آشنایی جلال با نیما یوشیج به همین دوره بر می گردد)
- نوروز ۱۳۴۴ قصه “زیارت” را در مجله سخن به چاپ می رساند (اولین قصه جلال)
- در همین سال با “صادق هدایت” آشنا می شود و مجموعه قصه “دید و بازدید” را به چاپ می رساند
- ۱۳۲۵ مدیریت چاپخانه شعله ، مدیریت داخلی هفته نامه بشر (ارگان دانشجویان حزب توده) ، مدیریت داخلی روزنامه مردم و مجله ماهانه و تئوریک حزب توده ایران را بر عهده می گیرد
- ۱۳۲۶ به استخدام آموزش و پرورش در می آید و در آخر همین سال وی به همراهی چند نفر دیگر و به رهبری “خلیل ملکی” باعث اشعاب در حزب توده می شوند. جلال در این باره می گوید :
“پس از انشعاب، یک حزب سوسیالیست ساختیم که زیر بار اتهامات مطبوعات حزبی که حتی کمک رادیو مسکو را در پس پشت داشت، تاب چندانی نیاورد و منحل شد و ما ناچار شدیم به سکوت.”
- در همین دوره “به قصد فرانسه یادگرفتن” آثاری از “ژید” و “کامو” و “سارتر” و نیز “داستایوسکی” را ترجمه می کند.
- “سه تار” را که تصویری از تهران آن روزگار است به خلیل ملکی تقدیم می کند
- سال ۱۳۲۷ سال آشنایی جلال با “سیمین دانشور” و آغاز زندگی مشترک اوست
- ۱۳۳۱ به همراه ملکی نیروی سوم را تاسیس می کند و مجموعه قصه “زن زیادی” و ترجمه “دست های آلوده” اثر “ژان پل سارتر” را منتشر می کند.
- جلال در این دوران پیش از آنکه رنگ و بوی سیاسی داشته باشد، ادبیاتی می شود تا آنکه ماجرای ملی شدن صنعت نفت و ظهور جبهه ملی، آیت الله کاشانی و دکتر مصدق، دوباره او را به عالم سیاست می کشاند.
- ۱۳۳۲ همجواری با نیما یوشیج و مجالست دائمی با وی را بر می گزیند. در همین سال از نیروی سوم کناره گیری می کند و مدتی را در زندان به سر می برد و بعد از زندان بنگاه مطبوعاتی “رواق” را راه می اندازد.
- کتاب “اورازان”، ترجمه “بازگشت از شوروی” آندره ژید و نیز کتاب “هفت مقاله” را در این سالها منتشر می کند که محافل ادبی کشور را بهت زده می نماید.
- ۱۳۳۷ ، سال سفر به خوزستان و پیاده روی از بهبهان تا کازرون و انتشار “مدیر مدرسه” است که  آل احمد در این باره می گوید :
“مدیر مدرسه – حاصل اندیشه های خصوصی و برداشتهای  سریع عاطفی از حوزه بسیار کوچک اما بسیار موثر فرهنگ و مدرسه. اما با اشارات صریح به اوضاع کلی و زمانه و همین نوع مسایل ساختار شکن.”
- در سال ۱۳۴۰ داستان بلند “ن و القلم” را منتشر می کند. در همان زمان آن جوانک از خانواده گریخته، از بلبشوی ناشی از جنگ  و آن سیاست بازیها سرسالم به در برده و متوجه تضاد اصلی بنیادهای سنتی اجتماعی ایرانیها می شود و هم اینهاست که می شود محرک “غرب زدگی” که بیش از آن در سه مقاله دیگر، به ان اشاره کرده است.
- انشار غرب زدگی که مخفیانه صورت گرفت منجر به توقیف “کیهان ماه” شد که اوایل ۴۱ راه اندازی شده بود.
- در همین سال پدر آل احمد وفات می یابد و امام خمینی در مراسم  ختم پدر وی حضور پیدا می کند. حضور امام در این مراسم باعث می شود که جلال به همراه برادرش به منزل امام برود. شمس آل احمد در این زمینه می گوید :
” سال چهل، من و جلال رفتیم دیدن آقای خمینی، برای پس دادن بازدید آقا که به مجلس ختم پدرمان آمده بودند. آقای خمینی من و جلال را که می خواستیم پایین اتاق بنشینیم دعوت کرد کنار خودش. ما همین که نشستیم کتاب غرب زدگی را که آن روزها تازه –قاچاقی- درآمده بود و گوشه اش از زیر تشک آقا پیدا بود شناختیم. جلال گفت : “آقا این مزخرفات پیش شما هم رسیده؟” آقای خمینی گفتند: “این ها مزخرف نیستن جوان! این ها چیزهایی است که ما باید می گفتیم و شما گفتید”
- سال ۱۳۴۳جلال به سفر حج رفت و در سفر حج نامه ای برای امام خمینی ارسال کرد که بعدها ساواک این نامه را در منزل امام خمینی پیدا کرد.جلال آل احمد در این نامه به شخص امام خمینی اظهار ارادت کرده است.
- “خسی در میقات “، “در خدمت و خیانت روشنفکران”، “نفرین زمین” و ترجمه “عبور از خط” ا آخرین آثار اوست.
- سال ۱۳۴۷ برای جلال سال مشارکت در تحریم “کنگره هنرمندان” وابسته به حکومت و سرانجام مشارکت فعال در تشکیل کانون نویسندگان ایران و آشنایی با دکتر علی شریعتی است.
- شمس آل احمد در دفتر خاطرات خود از فشارهای بی امان ساواک می گوید و از سخنان داود رمزی (مامور ساواک)  به جلال ، در حالی که وی را به دفتر مجله تلاش (مربوط به هویدا) احضار کرده بودند:
“خیال نکن آنقدر بی تجربه ام که می گیریم و زندانیت می کنیم؛ و یا تبعیدت می کنیم و از تو امامزاده می سازیم،… همین طوری که داری می روی کافی است ماشین ترمزش را ببرد و تو را زیر بگیرد، یا اگر سوار وسیله ای باشی، کامیونی با سپرش، ماشین تو را پرس کند، خیلی طبیعی… آن وقت دولت به خاطر مرگت، عزادار هم بشود… نعشت را با موزیک بدرقه کند و پای آرمگاه رضاشاه چالت کند…” . همچنین احمد رضا کریمی از عناصر ساواک  در اعترافات خود در دادگاه انقلاب می گوید : ” دربار فشار می آورد جلال تبعید شود”
- جلال در اواخر عمر خود تحت نظر ساواک قرار می گیرد، تا آنجا که ساواک برکناری او از تدریس در هنرسرای عالی را درخواست می کند. این نویسنده پرتوان که همواره به حقیقت می اندیشید، در اواخر عمر پربارش، بر کلبه ای در میان جنگل های اسالم گیلان کوچ کرد. یا بهتر بگویم تبعید، آل احمد به اسالم تبعید شد و به ناگاه در غروب هجدهم شهریورماه  ۱۳۴۸ در میان نایاوری آشنایان این زندگی را بدرود گفت.
- رهبر انقلاب درباره جلال می گویند : درباره شخصیت جلال باید گفت اگر هر کس را در حال تکامل شخصیت فکری اش بدانیم و شخصیت حقیقی او را چیزی بدانیم که در آخرین مرحله تکامل بدان رسیده است، باید گفت:
” در خدمت و خیانت روشنفکران” نشان دهنده و معین کننده ی شخصیت آل احمد است. در نظر من آل احمد شاخصه یک جریان در محیط تفکر اجتماعی ایران است. تعریف این جریان کار مشکلی است و محتاج تفصیل. اما در یک کلمه می شود آنرا “توبه روشنفکری” نامید و با همه بار مفهوم مذهبی و اسلامی که کلمه توبه هست جریان روشنفکری ایران که حدودا صدسال عمر دارد با برخورداری از فضل ” آل احمد” توانست خود را از خطای کج فهمی، عصیان، جلافت و کوته بینی برهاند و توبه کند. هم از بد فهمی و تشخیص های غلطش و هم از بددلی ها و بد رفتاری هایش.
آل احمد به راستی نعمت بزرگی بود. حداقل یک نسل را او آگاهی داده است و این برای یک انقلاب کم نیست.
- دکتر علی شریعتی نیز درباره آل احمد می گوید: باید با او سعی می کردم. آخر با هم عهد کرده بودیم که یک بار دیگر حج کنیم. اما ملک الموت  همان سال اول او را از ما گرفت و من تنها رفتم. اما همه جا او را در کنار خود می یافتم. همه مناسک را – گام  به گام – با هم می رفتیم. اما نمی دانم چرا در “سعی” بیشتر بود.
- چرا در سعی اینهمه بود و بیش از همه جا ؟ شاید از آنرو که در حج خویش نیز چنین بود. نتنها در سعی است که شعله ور می شود و دلش را خبر می کند و روح حج در نظرش حلول می کند و شعشعه ی غیب بی تابش می کند. شاید از آن روز که “سعی” شبیه “عمر” او بود و “سعی ” زندگیش. تشنه و بی قرار در تلاش یافتن “آب” برای اسماعیل های تشنه در این “کویر” و شاید اساسا به این دلیل که او راه رفتنش مثل سعی بود، چقدر خود را به او رساندن سخت بود. باید همیشه می دویدی.
- سیمین دانشور در مورد جلال اینگونه می گوید :با دیدن اوضاع جلال، برای آوردن دکتر، خانه را ترک کردم و بعد از برگشتن همه چیز تمام شده بود.. تبسمی آرام بر لبش بود آرام و آسوده، انگار از راز همه چیز سر درآورده و با تبسم می گوید
” کلاه سر همه تان گذاشتم و رفتم”
روحش شاد و یادش گرامی

منابع :
- از چشم برادر / شمس آل احمد
- بینش جلال آل احمد (کلمات قصاری از جلال آل احمد) / علیزاده
- جلال آل قلم / حسین میرزایی
- غروب جلال / سیمین دانشور
- حرف هایی درباره جلال آل احمد مردی ر کشاکش تاریخ معاصر / گردآوری حمید تبریزی
- نامه های جلال آل احمد / به کوشش علی دهباشی
- سنگی بر گوری / جلال آل احمد

  مهدی عباسی مهر  


برچسب‌ها: درباره زندگي جلال آل احمد, درباره مرگ جلال آل احمد, درباره مرگ تختي, کتاب زندگی نامه تختی
+ نوشته شده در  دوشنبه هفدهم بهمن 1390ساعت 14:22  توسط www.karaketab.com  | 

درباره جلال آل احمد وآثار او

درباره جلال آل احمد وآثار او/ محسن پرویز
جلال آل احمد جزو نويسندگان پيشكسوتي است كه بنا به دلايلي در گروه نويسندگان معتقد و تا حدودي مذهبي شمرده مي‌شود.
مي‌‌دانيد كه داستان‌نويسي مدرن در ايران سابقه طولاني‌اي ندارد. البته سابقه داستان‌نويسي در ايران بسيار طولاني است. منتها، سابقه داستان‌نويسي مدرن، داستان نوشتن به سبك و سياقي كه غربيها مي‌نويسند ـ چه داستان كوتاه و چه رمان ـ در ايران خيلي طولاني نيست. بعضي از افراد، نسل اول داستان‌نويسان، از جمله صادق هدايت، صادق چوبك و آل احمد را به عنوان داستان‌نويسان پيشكسوت نام مي‌برند. در بين افرادي كه به عنوان نويسندگان پيشكسوت ادبيات داستاني ما مطرح هستند، آل احمد ويژگيهاي خاصي دارد؛ يعني اگر ما ده يا دوازده نفر را به عنوان داستان‌نويسان پيشكسوت در نظر بگيريم كه آن ويژگيها باعث مي‌شود پرداختن به آثارشان خيلي معذوريت و محدوديت براي ما نداشته باشد و در نقدشان كمتر دردسر داشته باشيم؛ يكي از آنها آل احمد است.
بعضي از داستان‌نويس‌ها خيلي بي‌پرده مي‌نويسند. ممكن است جنبه‌هاي مربوط به مسائل جنسي در آثارشان بالا باشد، يا بعضي اوقات عفت قلم را در به كار بردن واژه‌هاي نامناسبي كه كلمات ركيك محسوب مي‌شود، نگاه ندارند. طبيعتا‌ً در برخورد با اين آثار، مقداري مشكل پيدا مي‌‌شود.اما آل احمد اين مشكلات را ندارد.
موضعگيري سياسي آل احمد
جلال برخلاف ساير افراد، موضعگيري سياسي خاصي داشته است. البته اين ماجرا مراحل فراز و فرودي دارد؛ از پيوستن او به حزب توده، جدا شدن از حزب توده، تشكيل كميته نظارت، تحت تأثير ملكي، و بعد هم تا حدودي بريدن از مسائل سياسي؛ تا حدودي روي آوري مجدد به شكل نسبي به مذهب، و نوشتن يكي دو اثري كه مي‌شود گفت آثار مذهبي هستند.
نمونه مشخص آن، سفرنامه حج آل احمد است به نام «خسي در ميقات»؛ كه يك سفرنامه نسبتا‌ً كامل و خوب هم هست. به همين لحاظ، شما اگر به سخنان بزرگان در مورد جلال آل احمد نگاه كنيد، كه يك بخش آن را آقاي شمس آل احمد (برادر جلال) در كتاب (از چشم برادر) آورده، مي‌بينيد يكي از اين افراد، حضرت امام(ره) است. از قول حضرت امام مي‌گويد: «آقاي جلال آل احمد را جز يك ربع ساعت بيشتر نديدم، در اوايل نهضت، يك روز ديدم كه ‌آقايي در اتاق نشسته است. كتاب ايشان، «غربزدگي»، در جلو من بود. ايشان به من گفتند كه چطور اين چرت و پرت‌ها، پيش شما هم آمده است؟ و فهميدم كه ايشان هستند. و از آن پس، ديگر ايشان را نديدم. خداوند ايشان را رحمت كند.»
درواقع اين نوع نگاهي كه از ناحيه حضرت امام به ايشان شده و جملاتي كه از جانب مقام معظم رهبري و ساير بزرگان ما نقل شده تا حدودي باعث شده آل احمد به عنوان نويسنده‌اي كه مي‌شود به آن اعتنا كرد، مطرح شود.
آل احمد با داشتن پدري روحاني، از يك خانواده مذهبي است. خويشاوندي دوري هم با مرحوم آيت‌الله طالقاني داشته است (ظاهراً ايشان پسرعموي پدر آل احمد بودند.) اصليت آل احمد از اورازان از توابع طالقان است او سفرنامه‌اي هم در مورد سفر به اورازان دارد. انعكاس زندگي آل احمد در آثارش به طور كامل مشهود است.
برادر بزرگ آل احمد، روحاني بوده و مدتي نماينده مراجع، در نجف و بعد هم نماينده آقاي بروجردي در عربستان مي‌شود و در همان جا هم از دنيا مي‌رود و در بقيع دفن مي‌شود. رشد و نمو در اين خانوادة مذهبي، آن هم در ابتداي دورة نوجواني، باعث شده بود آل احمد رويكردي مذهبي پيدا كند و اهل تعهد و تهجد شود. البته آن طور كه گفته‌اند، او بعد از رفتن به نجف ـ در دوران جواني ـ و ماندن چند ماهه پيش برادر بزرگتر، از مذهب فاصله گرفته. در قدم اول، تقيدات شيعه را كنار گذاشته و بعد هم كم كم از كل اسلام دور مي‌شود. تا آنجا كه ازدواج ايشان با خانم دانشور در شرايطي صورت گرفته كه خانم دانشور محجبه نبوده و همان‌طور هم كه خود خانم دانشور در بعضي جاها گفته‌اند، شايد در خانواده هم اين يك مقدار انعكاس خاص پيدا كرده باشد.
بعد از طي يك سلسله جريانات سياسي جلال تا حدودي به مذهب برگشته ولي باز حواسمان باشد كه چهره مذهبي‌اي از آل احمد نسازيم. آل احمد، وجه غالبش، نوع نگاه سياسي اجتماعي به ماجراهاست. شايد برجسته‌ترين آثار ال احمد كه باعث شده ما امروز هم به آثار او به ديد مثبت نگاه كنيم، آثار غير داستاني او باشد؛ مثل كتاب «غربزدگي» و "در خدمت و خيانت روشنفكران". در «غربزدگي» يك مطالعة اجمالي دربارة خودباختگي روشنفكران ما و افراد تحصيلكرده‌مان نسبت به غرب وجود دارد. در كتاب «در خدمت و خيانت روشنفكران» هم چيزي شبيه به همين مضمون ديده مي‌شود؛ يعني مختصري مرور تاريخي است، كه نقش روشنفكران در جامعه ما و نقش منفي‌اي را كه بعد بازي كردند نشان مي‌دهد. در همين كتاب، آل احمد، جمله‌اي راجع به حضرت امام(ره) مطرح مي‌كند كه ارادتش را به ايشان مي‌رساند.
در سالهاي قبل از سال پنجاه، وجه غالب آثار جلال، كتابهاي غيرداستاني (مقالات) است. اما داستانهاي آل احمد هم قابل تأمل است. مانند: كتابهاي «ديد و بازديد»، «از رنجي كه مي‌بريم»، «سه تار»، «زن زيادي» و «پنج داستان» مجموعه داستان هستند.
«نون و القلم»، «نفرين زمين» و «مدير مدرسه» هم، داستانهاي بلند و رماني است كه آل احمد نوشته. برخي داستانهاي كوتاه آل احمد، از لحاظ فني به گونه‌اي است كه امروز هم مي‌تواند به عنوان نمونه كارهاي مثبت و درست تلقي شده و الگو قرار بگيرد.
بايد من در اين باره توضيح كوتاهي بدهم. در بين پيشكسوتان داستان‌نويسي ايران، از صادق هدايت نام برده مي‌شود. داستانهاي كوتاه صادق هدايت ـ منهاي مثلا‌ً شايد سه يا چهار تا از آنها ـ بقيه به لحاظ فني، فوق‌العاده ضعيف هستند. اگر كسي بخواهد داستان‌نويسي ياد بگيرد، ما هيچ گاه به او توصيه نمي‌كنيم كه برود داستانهاي هدايت را بخواند و از او ياد بگيرد كه چگونه بنويسد. اما در مورد آل احمد ـ مخصوصا‌ً چند داستان از مجموعه پنج داستان او ـ داستانهايي وجود دارد كه از نظر ساختار داستان كوتاه، داراي فراز و فرود، شخصيت‌پردازي و طرح، شسته و رفته است، كه مي‌تواند به عنوان نمونه و الگو قرار بگيرد.
نثر خاص آل احمد ـ كه در بسياري از داستانهايش تكرار مي‌شود و نثري است خاص خود آل احمد ـ برجستگي ويژه‌اي به داستانهاي او مي‌دهد.
از بين سه داستان بلندي كه آل احمد دارد («نفرين زمين»، «نون و القلم» و «مدير مدرسه») تقريبا‌ً همه معتقد هستند كه «مدير مدرسه» ساختار داستاني قوي‌تر و محكم‌تري دارد و يك داستان بلند قابل تأمل است. مشكل ديگري كه آل احمد در آن كتاب ديگر دارد ـ كه در اينجا به اين شكل تكرار نشده ـ اين است كه، در هر دو داستان ديگر (هم در «نفرين زمين» و هم در «نون و القلم») گاهي اوقات يكي از شخصيتهاي داستان، شروع به صحبت كردن مي‌كند؛ طولاني و غير موجه، كه اين در داستان، نقطة ضعف محسوب مي‌شود؛ يعني درواقع به مقاله شكل داستاني داده شده است.
يكي از خصوصيات داستانهاي آل احمد ـ كه تقريبا‌ً در همه داستانهايش تكرار مي‌شود ـ بي‌تكلف‌نويسي و راحت بودن با موضوع است. يعني آل احمد در داستانهايش خيلي صريح موضوعها را نوشته و تكلف به خرج نداده. ساده‌نويسي و صريح‌نويسي، در همه داستانهاي آل احمد به چشم مي‌خورد.
ويژگي ديگري كه تقريبا‌ً در خيلي از داستانهاي ديگر آل احمد هست، نزديكي داستان به خاطره است. داستان، داراي بافت خاطره‌واري است كه در برخي داستانهاي آل احمد ديده مي‌شود. (اين خصلت به شمس آل احمد هم سرايت كرده. در يك جا شمس مي‌گويد كه من از آن صحنه‌اي كه آل احمد در گيلان از دنيا رفته بود و داشتيم به سمت تهران مي‌آمديم و مكالماتي كه بين افراد حاضر رد و بدل شد موضوعي را الهام گرفتم و بعد از اينكه سيمين دانشور اين را خواند، گفت: اين كه عين واقعيت است). اين ماجرا در داستانهاي خود آل احمد هم خيلي وقتها ديده مي‌شود.
محسن پرویز


 سوره مهر


برچسب‌ها: خريد كتاب غرب زدگي, خريد كتاب سه تار جلال آل احمد, درباره آثار جلال آل احمد
+ نوشته شده در  دوشنبه هفدهم بهمن 1390ساعت 14:17  توسط www.karaketab.com  | 

جلال آل احمد از نگاه دکترعلی شریعتی

جلال آل احمد از نگاه دکترعلی شریعتی
در این سخنرانی که در دو جلسه در مدرسه ی عالی دختران، با عنوان استحمار و راه سوم ایراد شده بود، دکتر به مسایل مختلف در مورد استحمار و استثمار کشورهای جهان سوم به خصوص ایران از طریق نظام سرمایه داری کشورهای غربی و راه حل های مقابل با آن می پردازد.
در این سخنرانی، دکتر شریعتی یادی از جلال و ذکر خاطره ای و بیان نظرات خود در مورد جلال می کند.
****
بعد از مرگ جلال، سه سال پیش(این سخنرانی در سال 1351 ایراد شده و جلال در 18 شهریور 1348فوت کرد
(در اینجا، تعدادی از حضار از دکتر می پرسند که آیا منظورتان از جلال، "جلال آل احمد" است که دکتر پاسخ می دهد) بله ، بله، به غیر از این جلال نداریم که.
بعد از مرگ جلال آل احمد، من یک حالت روحی خاصی پیدا کردم که هنوز از عزای او روحم بیرون نیامده است. یک کسی که به سراغ ما آمد،اما زود رفت. یک کسی که در عمرش، ناگهان به سراغ مردم آمد، ناگهان به سراغ ایمان ما آمد، آنچه مردم همراه در آن بودند و روشنفکران همواره از آن می گریختند، جرات کرد و به سراغ ما آمد. جرات کرد. و این جراتش برای من ارزش دارد. عده ای هستند که می توانند حقیقت را بفهمند، اما جرات قضاوت، جرات صراحت، جرات اعمالش را ندارند، برای اینکه به شخصیتشان بر می خورد. یک تیپی دارند، یک خصوصیتی دارند، این خصوصیت، این تیپ، اینها را براساس این ارزش ها می شناسد. اگر که بگویند اینجوری فکر می کنم، این عقیده ام هست، در اینجا صحبت می کنم، با آنها همجهت شدم، به اینها معتقد شده ام، این ارزش هاش فرو می ریزد. و نگاه ها به شخصیت او فرو می ریزد. این است که به صورت پوشالی و دروغین، و جور دیگر، خودش را جلوی مردم نگه می دارد. برای اینکه سرمایه اش این است، هویت و شخصیتش این است. بعضی ها شخصیتا باید دروغین باشد.تکان بخورند فرو می ریزند و می شکنند. یکی از آقایان صحبت می کرد که انسان باید باوقار باشد .جلوی بچه ها چون شخصیت ندارند، باید شخصیتش را حفظ کند. اگر یکم یه تشر بزنند، آدم ناگهان شخصیتش از بین می رود. شخصیت، اینجوری؟ شخصیتی که بخواهد با یک تکان کوچک، باطل بشود، بهتر آنکه خودت باطلش کنی.
او (جلال) جرا کرد. جرات کرد که بر خلاف همه ی ارزش هایی که در گروه خودش، ساخته و پرداخته شده بود و آنجا هم یک قطب بزرگ و مرجع بزرگ شده بود. این آدم، معمولی نبود. این دست سوم و چهارمی ها خیلی برای خودشان ارزش قایلند. آدم بزرگ که می شود، خیلی گستاخ می شود. آنچنان که خودش را مرجع می کند و خودشرا بر مردم تحمیل می کند. ارزش هایی که مردم به آن معتقدد را کنار می گذارد و با آن ها در می افتد و به آنها حمله می کند و عوضش می کند. آنها دیگر، از ارزش های موجود، اتفاده می کنند، تغذیه می کنند، و از حیثیت هایی که کاملا در جامعه ، مشخص شده از آنها و از انتساب به آنها، یک شخصیتی برای خودشان درست می کنند.
او(جلال) به سراغ ما آمد. به سراغ آن ایده آلی که ما همواره در آرزویش بودیم، و معمولا متاسفانه این فرهنگ عظیم ما که ارزش ها و حادثه های بزرگ و فضیلت های بزرگ انسانی در آن حضور دارد، اینها دست کسانی بود که ارزش نگهداری، عرضه کردن و دادن به نسل بعدی و عرضه کردن در دنیا را ندارند. منجمدند، کهنه اند، بی ریشه اند و این فرهنگ عظیم در دست آنها مانند دندانهای بسیار بزرگ است در دست یک قوم قدیم. اما نبوغ هایمان، ارزش های فکری امان، قلم هایمان، هنرمندانمان، نویسندگانمان، آنها که دنیا را می شناسند، ارزشها را می شناسند، تمدن ها را می شناسند، با جامعه ی زمان آشنایی دارند، آنها به عنوان تجددمابی ، از انسانیت دور شده اند یا بعد بیگانه شده اند و یا بعد، همینکه فرهنگ ما را فهمیدند، به شکل منحط فهمیدند، بنابراین از کنارش گذشتند و جلال که از آن قطب عالم به سوی مردم، به سوی ایمان ما، به سوی مذهب ما، فقط و سه قدم بیشتر برنداشته بود، اما قدم هایی بود که بسیار تکان دهنده بود. طلیعه ی یک فهم تازه بود. و آن، برگشتن روشنفکر به میان مردم بود. به راستی! نه از این اداها که هنوز هم خیلی ها به تقلید از فرنگی ها به میان توده می آیند. توده فکر می کنند یعنی اینکه بیایند تو قهوه خانه ی قنبر، بخوانند. خیال می کنند اینطوری باید به میان "توده" آمد. به میان توده یعنی به میان فرهنگ، در مسیر احساس، در مسیر بینش توده آمد. و در مسیر مذهبی و در مسیر اعتقادی و در مسیر ادبیات توده آمد. به مسیر تاریخ مردم آمد. یک روز که جلال در این سفر آخر به مشهد آمده بود ، با هم که راه می رفتیم، یک پارچه ای روی دوشش انداخته بود و یکی از این دهاتی ها که زوار حرم بود به جلال گفت: "بابا، این فروشیه؟" جلال گفت:"نه عمو جان ، نه عمو جان" بعد که طرف رفت دیدم جلال خوشحال شد. گفت این چقدر موفقیت بزرگی بود برای من. گفتم چی؟ گفتش اینکه دهاتی زوار مشهد، من را با تیپ خودش اشتباه کرد و این برای من موفقیت بزرگی بود.که لااقل آنقدر بهش نزدیک شده ام ، آنقدر به تیپش نزدیک شده ام که من را جزء خودشان در چشم همدم نگاه می کنند و من را عوضی می گیرند. یعنی آنقدر شبیه شدم که اشتباه می کنند. و این برای خود من موفقیت بزرگیه. به جلال گفتم: آره، ولی جوابت او را از این اشتباه درآورد.وقتی گفتی " عمو جان" یعنی اینکه اشتباهی گرفتی،عوضی گرفتی. برای اینکه کسی از تیپ خودش، اینطوری بهش جواب نمی دهد.
ولی به هرحال کسی که به جای روشنفکر معمولی که ناراحت می شود از اینکه اشتباه گرفته اندش با یک عامی، با یکی از زوار مشهد، یکی از این امل ها، ناراحت می شود ، این خودش احساس موفقیت می کرد. و حج کرد و حج نامه نوشت . روی سنت ها تکیه کرد. و روی چیزی که میگفتند باید آنرا کنار گذاشت و اینها با فرهنگ و تمدن اروپا هیچ سنخیتی ندارد، او روی آنها انگشت گذاشت ، آنها را معنی کرد.
اما دیری نپایید، در این آخرین فصل زندگیش که بزرگترین فصل زندگیش بود و تولد جدید درستین یافته اش بود، سه چهار سال بیشتر عمر نکرد و اگر می ماند برای ما چقدر بزرگ می شد و چقدر به این تیپ آدم ها احتیاج داریم. ولی لااقل اگر چند نفر می بودند و یا حداقل خودش(جلال) کمی بیشتر می ماند ، به تیپ ماها، به تیپ شماها(دانشجویان) می توانست بگوید که در دنیا چه خبر است و به سراغ چه چیز ها رفت. خیلی  چیزها که دنبالش می گردیم، اما در جاهای دیگر، در افق های دیگر است . اما اگر از یک زاوبه ی دیگر به آن نگاه کنیم ، نه از زاویه ی یک متجدد و نه از زاویه ی یک متعصب کهنه. از زاویه ی یک نبوغ تازه و یک بینش درست . از آنجا اگر به آن نگاه کنیم خیلی چیزها می توانیم پیدا کنیم. خیلی چیزها که حتی تصورش را نداریم.
بعد از آن اتفاق و آن حرفی که جلال گفت (فلان دهاتی زایر مذهبی که مرا با خودش اشتباه گرفت) من او را با خودم اشتباه گرفتم. درست حس کردم که خبر مرگ خودم را شنیدم و بعد این حال شتابزدگی در من ایجاد شد . شتابزدگی به این دلیل که مرگ به ناگهان فرا می رسد.

نون و القلم


برچسب‌ها: خريد کتاب زن زيادي, خريد كتاب نون و قلم, خريد كتاب خسی در ميقات, خريد كتاب مدير مدرسه
+ نوشته شده در  دوشنبه هفدهم بهمن 1390ساعت 14:15  توسط www.karaketab.com  | 

کتاب های جلال آل احمد

آثار جلال آل احمد را به طور کلی می توان در پنج مقوله یا موضوع طبقه بندی کرد:
الف- قصه و داستان. ب- مشاهدات و سفرنامه. ج- مقالات. د- ترجمه. هـ- خاطرات و نامه ها.

الف- قصه و داستان
1- دید و بازدید 1324:
نخست شامل ده داستان کوتاه بود، در چاپ هفتم دوازده داستان کوتاه را در بردارد. جلال جوان در این مجموعه با دیدی سطحی و نثری طنز آلود اما خام که آن هم سطحی است، زبان به انتقاد از مسایل اجتماعی و باورهای قومی می گشاید.

2- از رنجی که می بریم 1326:
مجموعه هفت داستان کوتاه است که در این دو سال زبان و نثر داستانهای جلال به انسجام و پختگی می گراید. در این مجموعه تشبیهات تازه، زبان آل احمد را تصویری کرده است.

3- سه تار 1327:
مجموعه سیزده داستان کوتاه است. فضای داستانهای سه تار لبریز از شکست و ناکامی قشرهای فرو دست جامعه است.

4- زن زیادی 1331:
حاوی یک مقدمه و نه داستان کوتاه است. قبل از جلال، صادق چوبک و بزرگ علوی به تصویر شخصیت زنان در داستانهای خود پرداخته اند.
زنان مجموعه زن زیادی را قشرهای مختلف و متضاد مرفه، سنت زده و تباه شده تشکیل می دهند.

5- سرگذشت کندوها 1337:
نخستین داستان نسبتاً بلند جلال است با شروعی به سبک قصه های سنتی ایرانی، "یکی بود یکی نبود غیر از خدا هیچکس نبود" این داستان به بیان شکست مبارزات سیاسی سالهای 29 تا 31 حزبی پرداخته است.

6- مدیر مدرسه 1337:
این داستان نسبتاً بلند به نوعی میان خاطرات فرهنگی آل احمد است. خود او در این مورد گفته است:
"حاصل اندیشه های خصوصی و برداشت های سریع عاطفی از حوزه بسیار کوچک اما بسیار موثر فرهنگ و مدرسه"
مدیر مدرسه، گزارش گونه ای است از روابط افراد یک مدرسه با هم و روابط مدرسه با جامعه.
" آل احمد در مدیر مدرسه به نثر خود اعتماد کامل دارد.
قلم دیگر در دستش نمی لرزد و چنین می نماید که اندیشه هایش نیز، در چارچوبی خاص، شکل نهایی خود را یافته است.
به رغم این تکوین اندیشه، جلال شکست را باور کرده است، لذا به دنبال گوشه ای خلوت می گردد.

7- نون والقلم 1340:
یک داستان بلند تاریخی که حوادث آن مربوط به اویل حکومت صفویان است. زبان نون والقلم به اقتضای زمان آن نسبتاً کهنه است.

8- نفرین زمین 1346:
رمانی روستایی است که بازتابی از جریانهای مربوط به "اصلاحات ارضی" در آن بیان شده است.

9- پنج داستان 1350:
دو سال پس از مرگ آل احمد چاپ شده است.

10- چهل طوطی اصل (با سیمین دانشور) 1351:
مجموعه شش قصه کوتاه قدیمی از "طوطی نامه" که با تحریری نو نگاشته شده است.

آل احمد در نامه ای خطاب به حبیب یغمایی، مدیر مجله ادبی یغما می نویسد: " و من که جلال باشم وقتی خیال دکتر شدن و ادبیات را در سر داشتم به اینها دسترسی یافتم. قرار بود درباره "هزار و یک شب" و ریشه های هندی و ایرانی قصه هایش چیزی درست کنم به رسم رساله، که نشد. . ."

11- سنگی بر گوری 1360:
رمانی است کوتاه و آخرین اثر داستانی آل احمد محسوب می شود. موضوع آن فرزند نداشتن اوست.

ب- مشاهدات و سفرنامه ها
اورازان 1333، تات نشینهای بلوک زهرا 1337، جزیره خارک، درٌ یتیم خلیج فارس 1339، خسی در میقات 1345، سفر به ولایت عزرائیل چاپ 1363، سفر روس 1369 ، سفر آمریکا و سفر اروپا که هنوز چاپ نشده اند.

ج- مقالات و کتابهای تحقیقی
گزارشها 1325، حزب توده سر دو راه 1326، هفت مقاله 1333، سه مقاله دیگر 1341، غرب زدگی به صورت کتاب 1341، کارنامه سه ساله 1341، ارزیابی شتابزده 1342، یک چاه و دو چاله 1356، در خدمت و خیانت روشنفکران 1356، گفتگوها 1346.

د- ترجمه
عزاداریهای نامشروع 1322 از عربی، محمد آخرالزمان نوشته بل کازانوا نویسنده فرانسوی 1326، قمارباز 1327 از داستایوسکی، بیگانه 1328 اثر آلبرکامو (با علی اصغر خبرزاده)، سوء تفاهم 1329 از آلبرکامو، دستهای آلوده 1331 از ژان پل سارتر، بازگشت از شوروی 1333 از آندره ژید، مائده های زمینی 1334 اثر ژید (با پرویز داریوش)، کرگدن 1345 از اوژن یونسکو، عبور از خط 1346 از یونگر (با دکتر محمود هومن)، تشنگی و گشنگی 1351 نمایشنامه ای از اوژن یونسکو؛ در حدود پنجاه صفحه این کتاب را جلال آل احمد ترجمه کرده بود که مرگ زودرس باعث شد نتواند آن را به پایان ببرد؛ پس از آل احمد دکتر منوچهر هزارخانی بقیه کتاب را ترجمه کرد.

هـ- خاطرات و نامه ها
نامه های جلال آل احمد (جلد اول 1364) به کوشش علی دهباشی، چاپ شده است که حاوی نامه های او به دوستان دور و نزدیک است.

 


برچسب‌ها: کتاب های جلال آل احمد, خرید کتاب های جلال آل احمد, دانلود کتاب های جلال آل احمد
+ نوشته شده در  دوشنبه هفدهم بهمن 1390ساعت 14:13  توسط www.karaketab.com  | 

کتاب های برتولت برشت


«هنر را نمی‌توان با سفارش پدید آورد، تنها چکمه را می‌توان سفارش داد.»
آنكه مى‏خندد خبر هولناك را هنوز نشنيده است.
مى‏گويند: زمانى كه دارى، بخور، بنوش، و شادباش. اما چگونه مى‏توانم بخورم و بياشامم‏ هنگامى كه مى‏دانم‏ آنچه را كه خوردنى‏ست‏ از دست گرسنه‏يى ربوده‏ام، و تشنه‏يى، به ليوان آب من محتاج است. با اين همه، مى‏خورم و مى‏آشامم.

برشت به سال ۱۸۹۸ در اوگسبورگ در ايالت باير در جنوب آلمان به دنيا آمد. پس از پايان جنگ جهانی اول، از سال ۱۹۱۹ به انتشار شعرها و نمايشنامه های خود پرداخت و به زودی به شهرتی فراگير رسيد.
برشت در ادبيات و هنر به تعهد اجتماعی معتقد بود و قلم خود را در خدمت مبارزه با نابرابری ها و ناروايی های جامعه نهاده بود. او با نگارش رشته ای از مقالات نظری، مکتب تازه ای در تئاتر پايه گذاشت که "تئاتر اپيک" يا "تئاتر روايی" خوانده می شود. اين تئاتر به ياری "تکنيک فاصله گذاری" و شکستن "توهم نمايشی"، تماشاگر را از غرق شدن در هيجانها و احساسات درام باز می دارد، به او فرصت و توان انديشيدن می دهد، تا بتواند وضعيت موجود را نقد کند.
با به قدرت رسيدن رژيم نازی در آلمان (۱۹۳۳) برشت ميهن خود را ترک کرد، کشور به کشور از برابر پيشروی ارتش نازی گريخت، دانمارک و سوئد و فنلاند را پشت سر گذاشت تا سرانجام در سال ۱۹۴۱ به آمريکا رسيد.
دوران تبعيد برشت، که خود گمان می کرد کوتاه مدت باشد، ۱۵ سال به درازا کشيد. او در تمام اين دوران ناآرام در آفرينش هنری کوشا و پربار بود و آثار ماندگار بسياری نوشت.
پس از پايان جنگ جهانی دوم و آغاز جنگ سرد، فضای سياسی تازه ای در آمريکا حاکم شد. داشتن افکار مترقی "جرم" به حساب آمد، نيروها و روشنفکران چپگرا "عناصر دشمن" خوانده شدند. راست گرايان افراطی به سرکردگی سناتور جوزف مک کارتی کارزار مخوفی عليه هنرمندان و نويسندگان مترقی به راه انداختند.
برشت در ۳۰ اکتبر ۱۹۴۷ "برای ادای پاره ای توضيحات" از جانب "کميته ويژه برای تحقيق در فعاليتهای ضدآمريکايی" به واشنگتن فرا خوانده شد. او چند روز بعد ايالات متحده را برای هميشه ترک کرد. پس از چندی اقامت در سويس، به سال ۱۹۴۸ به آلمان شرقی رفت.
برشت در آلمان شرقی با استقبال گرمی روبرو شد. در برلين تئاتر دلخواه خود را به نام "برلينر آنسامبل" پايه گذاشت که ظرف چند سال به شهرت و اعتباری شايان دست يافت. او سرانجام توانست کارهای نمايشی خود را آنگونه که خود در نظر داشت، بر صحنه اين تئاتر به اجرا بگذارد.
 او را بیشتر به عنوان نمایشنامه‌نویس و بنیانگذار تئاتر حماسی، و به‌خاطر نمایشنامه‌های مشهورش چون زندگی گالیله، ننه دلاور و فرزندانش، زن نیک ایالت سچوان، دایره گچی قفقازی، آدم آدم است، ارباب پونیتلا و نوکرش ماتی، مادر و سایر آثارش می‌شناسند. اما برتولت برشت علاوه بر این که نمایشنامه نویسی موفق و کارگردانی بزرگ بود، شاعری خوش‌قریحه نیز بود و شعر‌ها، ترانه‌ها و تصنیف‌های پر‌معنا و دل‌انگیز بسیاری سرود.او سرودن شعرهایش را در ۱۵ سالگی و پیش از نمایشنامه‌نویسی آغاز کرد و نخستین سروده‌هایش را بین سالهای ۱۹۱۴ تا ۱۹۱۷ سرود و آنها را در نشریات محلی منتشر کرد. در سال ۱۹۱۸،هنگامی که به خدمت سربازی اعزام شد افزون بر کار در بیمارستان نظامی پشت جبهه، سروده‌هایش را همراه با نواختن گیتار برای سربازان می‌خواند و آنها را مجذوب نوای گرم و سرود دلنشین خود می‌کرد.
شعرهای نمایشی برشت را از مهمترین آثار او دانسته‌اند. اینها شعرهایی هستند که به صورت سرود، تصنیف یا ترانه وارد نمایشنامه‌های او شده و به مناسبت‌های موضوعی خاص یا برای غنا بخشیدن به موضوع و افزایش اثرگذاری، به صورت پیش درآمد، میان‌پرده، موخره یا در میان متن آورده‌شده‌اند. این شعرها اغلب طنزآمیز یا هزل‌آمیز هستند و زیر پوستهٔ شوخ‌طبعانهٔ خود مفاهیم بسیار جدی و آگاه کننده داشته و پیام‌رسان ایده‌های نقادانه و اجتماعی برشت هستند. بیشتر نمایشنامه‌های برشت دربرگیرندهٔ یک یا چند سرود، ترانه و شعر است.
برشت در ۱۴ اوت ۱۹۵۶ در برلين شرقی درگذشت و در گورستان نزديک خانه اش به خاک سپرده شد.


برچسب‌ها: کتاب های برتولت برشت, تئاتر برتولت برشت, خريد كتاب برتولت برشت, خرید نمایشنامه های برتولت برشت
+ نوشته شده در  دوشنبه هفدهم بهمن 1390ساعت 13:48  توسط www.karaketab.com  | 

سقراط مجروح نوشته برتولت برشت

سقراط مجروح   نوشته   برتولت برشت ( 1956- 1898)  brecht  bertold

برتولت برشت آلمانی را بیشتر به عنوان نمایشنامه‌نویس و بنیانگذار تئاتر حماسی، و به‌خاطر نمایشنامه‌های مشهورش می‌شناسند. اما او علاوه بر این که نمایشنامه نویسی موفق و کارگردانی بزرگ بود، شاعرو نويسنده اي خوش‌قریحه نیز بود .
در سال ۱۹۱۸، هنگامی که به خدمت سربازی اعزام شد افزون بر کار در بیمارستان نظامی پشت جبهه، سروده‌هایش را همراه با نواختن گیتار برای سربازان می‌خواند و آنها را مجذوب نوای گرم و سرود دلنشین خود می‌کرد. در سال 1933 از چنگ گشتاپو (پليس مخفي آلمان نازي) فرار كرد و در خارج از آلمان، نشريه ضدنازي ورست را منتشر كرد. اما هيتلر عزمش را جزم كرده بود تا با مرگ و خون، تمام اروپا را مال خود كند. برشت مجبور شد به آمريكا مهاجرت كند. و دو سال بعد از جنگ بود كه به آلمان برگشت.
او گرايش به سوسياليسم و كمونيسم داشت و اقبالش بلند بود كه برخلاف بيشتر هنرمندان، در همان زمان زنده بودنش، معروف و محبوب شد. خودش مي گويد: ... من با مردم ساده و عامي پيمان مي بندم، به سرم كلاهي پشمين از آن كه آن ها بر سر مي نهند مي گذارم، مي گوييد آن ها حيوان هايي متعفن و كثيف اند، اين طور نيست؟ خب. من هم مثل آن هايم...
او هرگز تا آخرين نفس با اسلحه خود وداع نکرد. او درخشان ترين حماسه هاي عظيم انسانيت را خلق کرد و آفريدگار درخشان ترين حماسه هاي تاريخ بشري بود. "برشت" هرگز به ادبيات به عنوان يک مقوله تجملي نمي نگريست بلکه نقش برنده اسلحه خود را خوب مي شناخت. شعرها و داستان هاي او اغلب طنز آمیز یا هزل‌آمیز هستند و زیر پوسته " شوخ‌طبعانه" خود مفاهیم بسیار جدی و آگاه کننده داشته و پیام‌رسان ایده‌های نقادانه و اجتماعی برشت هستند.
معروفترين آثار او عبارتند از: زندگي گاليله ، طبل درشب، پونتيلا و خدمتکارش ماتي، محکوميت لوکولوس ، روياي سيمون ماشار و چند داستان كوتاه از جمله "سقراط مجروح" .// آرشيو لوح
 
  سقراط مجروح‏ // برتولت برشت‏

برتولت برشت (1956 ـ 1898) در داستان كوتاه  سقراطِ مجروح  ديدگاه و نظرهاى هميشگى‏اش را دنبال مى‏كند: جنگ چيزى جز نوعى كسب و كار در خدمت مصالح عدّه‏اى خاص نيست؛ قهرمان‏بودن هم شغلى است مانند همه مشاغل ديگر ـــ نجاّر، پينه‏دوز، قابله، نانوا، رياضيدان ــــ كه چون براى خدمات آنها تقاضا وجود دارد لاجرم عَرضه‏اى نيز در كار خواهد بود. به نظر برشت، پيروزى در ميدان نبرد به همان اندازه به شجاعت فرد بستگى دارد كه به تأثير عواملى از قبيل جويدن پياز در افزايشِ دلاورى‏اش. اما آنچه در نهايت تعيين مى‏كند چه كسى تاج قهرمانى بر سر مى‏گذارد، هم بخت و تصادف، و هم اين واقعيت است كه افراد در رقابت براى پيشى‏گرفتن از ديگران گاه ناچارند براى از ميدان به‏دركردنِ رقيبانِ خطرناك، به قهرمان‏شدنِ بى‏ربطترين آدم رضايت بدهند.
داستان در چندين سطح و لايه روايت مى‏شود: در سطح روان‏شناسىِ اجتماعى (كسب‏وكارِ پرورشِ قهرمان)، جامعه‏شناسى (فرمانده، زير فشار افكار عمومى، حاضر است به پينه‏دوزِ فيلسوف تاج گل بدهد تا خودش زخم‏زبان نشنود و جماعت‏بگذارند رياستش را بكند)، و روان‏شناسىِ فردى (سقراط دست به تلاشى ناموفق براى فريب خويش مى‏زند، اما سرانجام درمى‏يابد كه زيانهاى حتمىِ اين كار بيش از عوايد احتمالى آن است: خوارشدن در چشم همسر بدخو اما خوشدل، در برابر چند دقيقه غريوِ تحسين مردمِ خوشخو اما بددل). سقراط را علم و فلسفه از افتادن در دام تزوير و ريا نجات نمى‏دهد؛ رودربايستى در برابر همسرش، و اين نگرانى كه از اين پس ناچار شود مدام نقش بازى كند و دست‏كم دو شخصيت داشته باشد، نجاتش مى‏دهد.
توصيف صحنه نبردى كوتاه كه در مِه آغاز مى‏شود، در مِه پايان مى‏يابد و هيچ كس به درستى نمى‏داند واقعاً چه گذشت و چه كسى چه كرد اما مدتها براى آن جشن مى‏گيرند و در ستايش خويش كاغذ سياه مى‏كنند، در عين غرابت و مسخرگى، تصويرپردازىِ كم‏نظير و تكان‏دهنده‏اى است از نبرد و خونريزى، از غرايز اصيلِ انسانى (ترس و گريز) در برابر رفتارهاى مصنوعى و عاريتى (تهور و ستيز)، و از ميل طبيعى انسان به دورشدن از صحنه‏هاى دردآور و پرهيز از اعمال عبث و تحميلى: سردار مى‏تواند از مهلكه دور بماند چون سوار است، اما نفرات پياده و مردم عادى براى تحمل منظره دهشت‏آور پرواز ميله آهنى (كه در قاموس قهرمانيگرى به آن نيزه مى‏گويند) به چنان مقادير عظيمى پياز احتياج دارند كه ممكن است در همة‌ بازارِ تره‏بار يافت نشود.
سقراط، پسر يك قابله، در بحثهايش قادر بود فكرهايى جالب را چنان معقول و به راحتى و با حركات بسيار پرشور سر و دست در دوستانش ايجاد كند كه گويى اين فكرها از خود آنها زاده شده است و نه، برخلاف ديگران، بچۀ حرامزاده به آنها قالب كند، و در ميان يونانيان نه تنها هوشمندترين بلكه يكى از شجاع‏ترين‏ها نيز به شمار مى‏آمد. وقتى در نوشته‏هاى افلاطون مى‏خوانيم چگونه سرانجام جام شوكرانى را كه مقامها به پاس خدماتى كه به همشهريانش كرده بود به دستش دادند با خونسردى و بى‏محابا سر كشيد، شهرتش به شجاعت قابل توجيه مى‏نمايد. اما برخى ستايشگرانش لازم ديده‏اند از شجاعت او در ميدان نبرد هم حرف بزنند. واقعيت اين است كه او در جنگ دليوم شركت داشت، البته به عنوان پياده نظام سبك‏اسلحه، چرا كه موقعيتش به‏عنوان پينه‏دوز و درآمدش به‏عنوان فيلسوف براى ورود به رسته‏هاى ممتازتر و پرخرج‏تر قشون كفايت نمى‏كرد. با اين همه، همچنان كه حدس مى‏زنيد، شجاعتش به گونه‏اى خاص بود.
 صبح روز جنگ، سقراط خويشتن را براى كار خونالودى كه در پيش داشت به بهترين نحو ممكن مهيّا كرد، يعنى با جويدن پياز كه به نظر سربازها سبب افزايش شجاعت مى‏شود. شكّاكيت او در بسيارى حيطه‏ها منجر به ساده‏لوحى در بسيارى عرصه‏هاى ديگر مى‏گشت؛ مخالفِ گمانپردازى و طرفدار تجربة عملى بود و، بنابراين، به خدايان اعتقاد نداشت اما به پياز اعتقاد داشت.
 بدبختانه از اين بابت تأثيرى واقعى يا دست‏كم فورى احساس نكرد. بنابراين با دمغى همراه دسته‏اى شمشيرزن كه به ستون يك حركت مى‏كردند تا در مزرعه‏اى كه محصولش برداشت شده بود موضع بگيرند راه افتاد. پسرهاى آتنى از حومه شهر كه پشت سر و در جلو پرسه‏زنان حركت مى‏كردند به او گفتند سپرهاى زرّادخانه آتن براى آدمهاى چاقى مثل او كوچك است. خودش هم همين فكر را مى‏كرد اما به اين صورت كه اين سپرهاى كوچكِ مسخره براى پوشش نصف بدن آدمهاى چهارشانه هم كافى نيست.
 تبادل نظر بين نفر جلو و نفر عقب او بر سر سودى كه اسلحه‏سازهاى عمده‏فروش از ساختن اين سپرهاى كوچك مى‏برند با فرياد ”درازكش!“  قطع شد.
 همه روى ته‏ساقه‏ها به حالت درازكش درآمدند و يكى از فرماندهانْ سقراط را توبيخ كرد كه چرا مى‏خواسته روى سپرش بنشيند. از خود توبيخ آن‏قدر ناراحت نشد كه صداى پچ‏پچ‏وارِ فرمانده ناراحتش كرد. ظاهراً دشمن در همان نزديكى بود.
 در مِهِ شيرىِ صبحگاهى چيزى پيدا نبود. اما از صداى پا و تلق‏وتلق جنگ‏افزار مى‏شد فهميد كه دشت پر از آدم است.
 سقراط با ناراحتىِ بسيار به ياد صحبت شب پيش با مرد جوان خوش‏برورويى افتاد كه افسر سواره‏نظام است و او را يك بار در جايى ملاقات كرده بود.
 مرد جوانِ از خودراضى توضيح داده بود: ”نقشه اصلى! پياده‏نظام، گوش‏به‏فرمان و آماده، صبر مى‏كند تا ضربه حمله دشمن را بگيرد. و در همين حين سواره‏نظام در درّه پيش مى‏رود و از پشت به دشمن حمله مى‏كند.“
 درّه بايد دست راست، آن دوردست‏ها، در مه باشد. حتماً سواره نظام هم در حال پيشروى است.
 اين نقشه به نظر سقراط خوب رسيده بود، يا دست‏كم بد نرسيده بود. بالاخره هميشه نقشه‏اى مى‏كشند، بخصوص وقتى دشمن قوى‏تر باشد. اما خوب كه حساب كنيم، فقط بايد جنگيد، يعنى با شمشير لت‏وپار كرد. و پيشروى هم طبق نقشه نيست، صِرفاً بسته به اين است كه دشمن كجا راه بدهد.
 حالا، در اين سحرگاه خاكسترى، آن نقشه كلاً به نظر سقراط مزخرف مى‏رسيد. يعنى چه كه پياده نظام ضربه حمله دشمن را بگيرد؟ معمولاً آدم دلش مى‏خواهد از برابر حمله در برود، و حالا ناگهان جذبِ شدّتِ حمله هنر شده. بدى كار در اين است كه خود سردار جزو سواره‏نظام است.
 براى آدم عادى تمام پيازى هم كه در بازار پيدا مى‏شود كافى نيست.
 و چقدر غيرطبيعى است كه آدم صبح به اين زودى به جاى درازكشيدن در رختخواب، اين‏جا وسط صحرا نشسته باشد، لااقل پنج من آهن با خودش حمل كند و يك كارد سلاّخى هم دستش باشد. دفاع از شهرى كه به آن حمله شده كاملاً بجاست، چون در غير اين صورت آدم بدجورى در مخمصه مى‏افتد، اما چرا به شهر حمله شده؟ چون كشتى‏دارها، مالكان تاكستانها و تاجرانِ بَرده در آسياى صغير چوب لاى چرخ ايرانيهاى كشتى‏دار، تاكدار و تاجرِ برده گذاشته‏اند. چه دليل خوبى!
 ناگهان همه بلند شدند نشستند.
 در سمت چپ، از ميان مه صداى همهمه‏اى همراه با چكاچك فلز بلند شد و به سرعت همه جا را گرفت. دشمن حمله كرده بود.
 دسته به پا خاست. با چشمانى از حدقه بيرون زده به مهى كه در برابرشان بود خيره شدند. ده قدم آن طرف‏تر، مردى به زانو درآمد و چيزى نامفهوم براى توسل به خدايان بر زبان آورد.  به نظر سقراط براى اين كار خيلى دير بود.
 ناگهان، انگار در پاسخ به استغاثه مرد، غريوى وحشت‏بار از سمت راست به گوش رسيد. فرياد كمك‏خواهى انگار تبديل به نعره جان‏دادن شد. سقراط ديد از درون مِه ميله‏اى آهنى بيرون مى‏جهد.  نيزه.
 و بعد هيكلهايى حجيم كه تشخيصشان در مه دشوار بود در جلو نمودار شدند: دشمن.
 سقراط با اين احساس قوى كه شايد زيادى صبر كرده باشد، با دستپاچگى چرخيد و روى پا بلند شد.  زرهِ روى سينه و ساق پاهايش دست‏وپاگير بود. اينها به مراتب از سپر خطرناك‏تر بودند چون نمى‏شد دورشان انداخت.
 فيلسوف نفس‏زنان شروع به دويدن در ميان ته‏ساقه‏هاى خشك كرد. همه چيز بستگى به اين داشت كه خوب شروع كند. اگر فقط پسرهاى شجاع پشت سرش كمى جلو حمله را مى‏گرفتند كار درست مى‏شد.
 ناگهان دردى شديد حس كرد. پاشنه چپش چنان تير كشيد كه احساس كرد دردْ غيرقابل تحمل است. ناله‏اى كرد و بر زمين افتاد، اما فريادى ديگر كشيد و از جا پريد.  با چشمانى وحشت‏زده به اطراف نگاه كرد و دريافت چه بر سرش آمده است. در محوطه‏اى پر از خار افتاده بود.
 در اطرافش بوته‏هايى كوتاه با خارهاى تيز بود. بايد خارى در پايش رفته باشد. با دقت و با چشمانى كه آب از آن جارى بود، دنبال جايى روى زمين گشت كه بتواند بنشيند. لنگان‏لنگان چند قدمى دايره‏وار روى پاى سالمش برداشت و دوباره نشست. بايد فوراً خار را بيرون مى‏كشيد.
 با دقت به سر و صداى ميدان نبرد گوش فرا داد: صدا تا دور دست از هر دو طرف به گوش مى‏رسيد، گرچه درست در برابرش دست‏كم از چند صدقدمى مى‏آمد. صدا به‏آهستگى اما به‏يقين نزديك مى‏شد.
 سقراط نمى‏توانست سندلش را از پا بيرون بياورد. خار از چرم ضخيم پاشنه گذشته بود و در عمق گوشت فرو رفته بود. چطور جرئت مى‏كنند به سربازانى كه قرار است از وطنشان در برابر دشمن دفاع كنند چنين كفشهاى نازكى بدهند؟ هر فشارى به سندل با دردى جانكاه همراه بود. شانه‌‏هاى پهنِ مرد بيچاره فرو افتاد. حالا چه بايد كرد؟
 چشمان غم‏زده‏اش به شمشيرى كه در كنارش بود افتاد. فكرى به خاطرش رسيد كه از هر فكرى كه حين بحث به خاطرش خطور كرده بود دلپذيرتر بود. نمى‏توانست از شمشير به‏عنوان كارد استفاده كند؟ آن را برداشت.
 در همين لحظه صداى گامهايى سنگين شنيد. دسته‏اى كوچك وارد خارزار شده بود. خدايان را شكر كه خودى بودند! وقتى او را ديدند چند لحظه ايستادند. شنيد كه مى‏گويند ”پينه‏دوزه است.“  و به راهشان ادامه دادند.
 اما حالا سر و صدايى هم از سمت چپ به گوش مى‏رسيد. و بعد غريو فرمانى به زبانى بيگانه.  ايرانيها!
 سقراط دوباره كوشيد روى پا، يعنى پاى راستش، بايستد. به شمشيرش تكيه داد، اما كمى كوتاه بود. و بعد، در سمت چپ، در محوطه‏اى بدون علف، دسته‏اى مرد را درگير نبرد ديد. صداى ناله‏هايى عميق و صداى خفه برخورد آهن به آهن يا به چرم شنيد.
 با نااميدى روى پاى سالمش لنگان‏لنگان به عقب رفت. دوباره پاى زخمى‏اش را به زمين گذاشت و ناله‏اى كرد و به زمين افتاد. وقتى گروه جنگاوران‏كه زياد هم بزرگ نبود، شايد بيست يا سى نفربه چند قدمى‏اش رسيد، فيلسوف به پشت روى وسط بوته‏ها نشسته بود و با نااميدى به دشمن نگاه مى‏كرد.
 برايش امكان نداشت تكان بخورد. هر چيزى بهتر از اين بود كه دوباره درد را در پاشنه پايش حس كند. نمى‏دانست چه كند و ناگهان شروع به نعره‏زدن كرد.
اگر دقيق‏تر بگوييم، اين طور شد: صداى خودش را شنيد كه نعره مى‏زند. صداى خودش را شنيد كه از اعماق حنجره نعره مى‏كشد: ”آن جا، گردان سوم! حسابشان را برسيد بچه‏ها!“
 و همزمان متوجه شد كه شمشيرش را به دست گرفته است و دور سر مى‏چرخاند چون در بوته‏هاى مقابلش سربازى ايرانى نيزه در دست ايستاده بود. نيزه به كنارى پرت شد و مرد هم همراه آن از پا افتاد.
 و سقراط بار ديگر صداى خودش را شنيد كه نعره مى‏كشد:
 ”بچه‏ها يك قدم هم عقب ننشينيد! خوب گيرشان آورديم! كراپولوس، گردان ششم را وارد كن! نولوس، به سمت چپ! هر كس يك قدم عقب بكشد تكه‏پاره‏اش مى‏كنم“!
 با شگفتى ديد كه دو نفر از خودى‏ها كنارش ايستاده‏اند و با دهانى باز از وحشت به او نگاه مى‏كنند. با ملايمت گفت: ”فرياد بكشيد! محض خدا فرياد بكشيد!“  يكى از آنها دهانش از فرط وحشت از حركت بازمانده بود اما ديگرى شروع به فرياد زدن كرد. و ايرانىِ مقابل آنها با درد از جا برخاست و به داخل بوته‏ها گريخت.
 چند ده مردِ از نفس‏افتاده تلوتلوخوران از محوطه بى‏علف بيرون آمدند. نعره‏كشيدن‏ها سبب شد ايرانيها در بروند.  ترسيده بودند تله باشد.
 يكى از هموطنان سقراط از او كه همچنان روى زمين نشسته بود پرسيد: ”اين‏جا چه خبر است؟“
 سقراط گفت: ”خبرى نيست. همين طور نايست با دهان باز به من نگاه كن. بهتر است بدوى و دستور بدهى تا نفهمند كه ما اين‏جا چند نفرى بيشتر نيستيم“.
 مرد با ترديد گفت: ”بهتر است عقب‏نشينى كنيم“.
 سقراط اعتراض كرد: ”حتى يك قدم! جازدى؟“
 و از آنجا كه سرباز نه تنها به ترس بلكه به شانس هم نياز دارد، ناگهان از دور دست صداى واضح سم اسبها و فريادهايى شنيدند، آن هم به يونانى! همه دانستند كه ايرانيها چه شكست سنگينى خورده‏اند و قلع‏وقمع شده‏اند. كار جنگ يكسره شد.
 هنگامى كه آلسيبيادِس، سركرده سواره‏نظام، به خارزار رسيد ديد گروهى از افراد پياده مردى تنومند را روى دست بلند كرده‏اند.
 دهنه اسبش را كشيد و سقراط را شناخت، و سربازها برايش تعريف كردند كه چگونه او با مقاومت جانانه‏اش سبب گشت خط مقدم كه متزلزل شده بود محكم بايستد.
 او را پيروزمندانه به محل گاريهاى تداركات رساندند، به‏رغم اعتراضش سوار يكى از گاريهاى علوفه كردند و در ميان سربازانى خيس عرق كه با هيجان فرياد مى‏كشيدند به پايتخت بازگرداندند.
 سقراط را سرِ دست به خانۀ كوچكش رساندند.
همسرش گزانتيپ برايش سوپ لوبيا تهيه ديد و در حالى كه با لپهاى پرباد به آتش اجاق فوت مى‏كرد گهگاه نگاهى به او مى‏انداخت. سقراط همچنان روى همان صندلى‏اى كه رفقا گذاشته بودندش نشسته بود.
 همسرش با سوءظن پرسيد: ”اين قضيۀ   تو چيست؟“
 سقراط زيرلبى گفت: ”چيزى نيست“.
 همسرش مى‏خواست بيشتر بداند: ”اين حرفها چيست كه دربارۀ كارهاى قهرمانانة‌ تو مى‏زنند؟“
 سقراط گفت: ”اغراق مى‏كنند. بويش كه درجه يك است“.
 زن با عصبانيت گفت: ”وقتى هنوز آتش روشن نشده سوپ چطور مى‏تواند بو بدهد؟ گمانم باز خودت را مسخره كرده‏اى. و فردا كه مى‏روم نان بخرم باز اسباب خنده مردمم“.
 ”هيچ هم خودم را مسخره نكرده‏ام. جنگيده‏ام“.
 ”مست بودى؟“
 ”نه. وقتى مى‏خواستند عقب‏نشينى كنند كارى كردم كه محكم بايستند“.
 آتش كه گرفت، زن از جا برخاست و گفت: ”تو خودت هم نمى‏توانى محكم بايستى. آن ظرف نمك را از سر ميز به من بده“.
 سقراط به آهستگى و با تأمل گفت: ”نمى‏دانم بهتر است اصلاً چيزى بخورم يا نه. معده‏ام كمى ناراحت است.‏“
 ”همان كه گفتم: تو مستى. پا شو كمى دور اتاق راه برو. زود خوب مى‏شوى“.
 بى‏لطفىِ زنْ سقراط را عصبانى كرد. اما در هيچ شرايطى حاضر نبود به او نشان بدهد كه قادر نيست پايش را روى زمين بگذارد. زنش در تشخيص اينكه چه چيزى براى سقراط اسباب بى‏اعتبارى است شامه تيزى داشت. و اگر روشن مى‏شد دليل اصلى پايدارى‏اش در جنگ چه بوده برايش اسبابِ بى‏اعتبارى بود.
 زن سرگرم اجاق و قابلمه بود و در ضمن كار، افكارش را هم براى او بر زبان مى‏آورد.
 ”ذرّه‏اى ترديد ندارم كه دوستان نازنينت باز هم برايت سوراخ‏سنبه‏اى تدارك ديدند، خوب البته پشت جبهه نزديك محل پختن غذا. همه‏اش كلك است.“
 سقراط با ناراحتى از پنجره كوچك به خيابان نگاه كرد و آدمهاى بسيارى را ديد كه فانوس سفيد در دست گردش مى‏كنند و پيروزى را جشن گرفته‏اند.
 دوستان بزرگوارش چنان كارى نكرده‏اند، او هم با چنين كارى موافقت نمى‏كرد؛ دست‏كم نه اين طور علنى.
 گزانتيپ ادامه داد: ”يا فكر كردند كار درستى است كه يك پينه‏دوز در صف قشون راه برود؟ براى تو هيچ كارى نمى‏كنند. مى‏گويند پينه‏دوز است و بگذار پينه‏دوز بماند. وگرنه ما چطور مى‏توانيم در دكان كثيفش به ديدنش برويم و ساعتها با او شِرّ و ور بگوييم، و بشنويم كه همه مى‏گويند: چه خيال كرده‏ايد، ممكن است پينه‏دوز باشد، اما اين بزرگواران دُور تا دُورش مى‏نشينند دربارۀ فرسفه حرف مى‏زنند.  يك مشت مزخرف!“
 سقراط با خونسردى گفت: ”اسمش فلسفه است“.
 زن نگاهى خصمانه به او انداخت.
 ”اين قدر به من ايراد نگير. مى‏دانم كه درس نخوانده‏ام. اگر خوانده بودم، تو كسى را نداشتى كه برايت لگن بياورد پايت را بشويى“.
 چهره سقراط در هم رفت و آرزو كرد زنش متوجه رو در هم‏كشيدنش نشده باشد. به هيچ ترتيبى نبايد حرفى از پاشستن به ميان بيايد. خدايان را شكر كه زن دوباره به پرچانگى افتاده بود.
 ”خوب، اگر مست نبودى و برايت سوراخ‌سنبه‌‏اى جور نكردند، پس بايد سلاّخى كرده باشى. دستهايت خونى هم شده؟ اگر من يك عنكبوت بكشم، جيغ مى‏زنى. نه اينكه باورم بشود واقعاً مثل يك مرد جنگيده‏اى، ولى بايد حقّه‏اى زده باشى، يك كار زيرجُلى كرده باشى، وگرنه اين‏قدر به‏به و چه‏چه نمى‏كردند. غصّه نخور، دير يا زود مى‏فهمم“.
 سوپ آماده بود. بوى اشتهاآورى داشت. زن دسته‏هاى قابلمه را با دامنش گرفت، آن را برداشت، روى ميز گذاشت و شروع كرد با ملاقه كشيدن از آن.
 سقراط با خودش فكر كرد كه بعد از همه اين حرفها شايد بهتر باشد اشتهايش باز شود. اما فكر اينكه براى چنين كارى بايد سر ميز برود مانع شد به اين فكر ادامه بدهد.
 اصلاً احساس راحتى نمى‏كرد. خوب مى‏دانست كه حرف نهايى هنوز زده نشده. طولى نمى‏كشد كه كلّى قضاياى ناراحت‏كننده اتفاق مى‏افتد. اين جورها هم نيست كه آدم سرنوشت جنگى با ايرانيها را تعيين كند و بگذارند براى خودش راحت باشد. در آن لحظه، در گرماگرم پيروزى، البته كسى به فكر مسبّب پيروزى نيست. حواس هركس دنبال اين است كه داد سخن بدهد و از خودش تعريف كند كه چه كارهاى مشعشعى انجام داده. اما فردا پس‏فردا كه ببيند فلان كس هم مدّعى است همه كارها را خودش كرده، در صدد برمى‏آيد سقراط را جلو بيندازد. به اين ترتيب، اگر پينه‏دوز به‏عنوان قهرمان واقعى و اصلى معرفى شود، بسيارى از دُور خارج مى‏شوند. تحمل آلسيبيادِس را نداشتند. چه كِيفى داشت كه به او سركوفت بزنند: بله، تو جنگ را بردى اما پينه‏دوز بود كه جنگيد.
 و درد خار از هميشه بيشتر شد. اگر سندل را هرچه زودتر از پا بيرون نمى‏آورْد، ممكن بود چرك كند و خونش مسموم شود.
 بى‏آنكه حواسش باشد، به زنش گفت: ”اين قدر ملچ و ملوچ نكن.“
 قاشق در نيمه‏راه دهان زن ماند: ”اين قدر چكار نكنم؟“
 با دستپاچگى كوشيد زن را آرام كند: ”هيچ، حواسم فرسنگها دور از اين‏جا بود“.
 زن چنان از كوره در رفت كه از جا برخاست، قابلمه را روى اجاق كوبيد و از در خارج شد.
 نفسى به راحتى كشيد. خودش را با شتاب از صندلى بيرون كشيد، و در حالى كه با دلواپسى به دور و بر نگاه مى‏كرد روى يك پا به طرف نيمكتش در پشت صندلى پريد. وقتى زن برگشت تا روسرى‏اش را بردارد و از خانه بيرون برود، با سوءظن نگاهى به سقراط انداخت كه بى‏حركت روى نَنوى چرمى دراز كشيده بود. يك لحظه فكر كرد در كار اين شخص گيرى هست. فكر كرد از او بپرسد، چون به او تعلق خاطر داشت، اما فكرش را عوض كرد و با اخم از اتاق بيرون رفت تا همراه زن همسايه به تماشاى جشن و سرور مردم برود.
 سقراط آن شب بد خوابيد و صبح با دلشوره از خواب بيدار شد. سندل را از پا در آورده بود اما نتوانسته بود خار را بيرون بكشد. پايش بدجورى ورم كرده بود.
 زنش امروز صبح كمتر تندخويى مى‏كرد.
 شب پيش شنيده بود كه تمام شهر درباره شوهرش صحبت مى‏كنند. بايد اتفاقى افتاده باشد كه مردم اين طور تحت تأثير قرار گرفته‏اند. اينكه شوهرش توانسته باشد جلو جنگجويان ايرانى را بگيرد اصلاً باوركردنى نبود. به خودش گفت از اين آدم بر نمى‏آيد. بله، اينكه با سؤالهايش نگذارد يك جمع حرفشان را بزنند و كارشان را بكنند خيلى خوب از او بر مى‏آيد. اما در ميدان جنگ، نه. پس چه اتفاقى افتاده بود؟
 زن چنان مردّد بود كه شير بز را براى او به رختخواب برد.
 سقراط نكوشيد برخيزد.
 زن پرسيد: ”بيرون نمى‏روى؟“
 سقراط زيرلبى غريد: ”حوصله ندارم“.
 اين طرز جواب‏دادن به سؤال متمدنانۀ همسر نبود، اما زن با خودش فكر كرد شايد دلش نمى‏خواهد مردم به او خيره شوند، و پاسخش را نشنيده گرفت.
 ديداركنندگان از صبح زود وارد شدند: چند مرد جوان، پسرانِ والدينِ مرفّه، كه معاشرانِ هميشگى‏اش بودند. با او مثل معلمشان رفتار مى‏كردند و حتى بعضى از آنها وقتى حرف مى‏زد يادداشت برمى‏داشتند، گويى سخنانش كاملاً خاص باشد.
 امروز فوراً به او گفتند كه شهرتش آتن را پر كرده است. اين روزى تاريخى براى فلسفه است (همسرش در اين مورد درست گفته بود: به نظر مردم هم اسمش فرسفه است). گفتند سقراط نشان داده كه متفكر بزرگ مى‏تواند در ميدان عمل هم مردى بزرگ باشد.
 سقراط بدون استهزاهاى هميشگى به حرفهايشان گوش داد. همچنان كه صحبت مى‏كردند، گويى از دوردست‏ها، مثل غرش طوفان، غريو خنده‏ها را مى‏شنيد، قهقهه تمام شهر، حتى از كشورى در دوردست، كه نزديك مى‏شد، جلوتر مى‏آمد و همه‏گير مى‏شد: رهگذران خيابان، تاجرها و سياستمداران در سر بازار، و پيشه‏وران در مغازه‏هاى كوچكشان.
 ناگهان با قاطعيت گفت: ”سراسر مهمل است. من هيچ كارى نكردم“.
 همه به هم نگاه كردند و لبخند زدند. سپس يكى از آنها گفت:
 ”اين همان چيزى است كه ما هم گفتيم. مى‏دانستيم كه برخورد شما اين گونه خواهد بود. جلو ورزشگاه از اوسوپولوس پرسيديم اين قشقرق براى چيست؟ ده سال است كه سقراط بزرگترين كارهاى فكرى را انجام مى‏داده و كسى سرش را بلند نكرده نگاهى به او بيندازد. حالا در يك جنگ پيروز شده و تمام آتن درباره‏اش صحبت مى‏كنند. گفتيم متوجه نيستيد كه اين چقدر شرم‏آور است؟“
 سقراط هوم كرد.
 ”اما من اصلاً پيروز نشدم. من از خودم دفاع كردم چون به من حمله شد. من علاقه‏اى به اين جنگ نداشتم. من نه در تجارت اسلحه هستم و نه در آن منطقه تاكستان دارم. نمى‏دانم اصلاً براى چه جنگ مى‏كنند. ديدم وسط يك عده آدم معقول اهل حومه شهر هستم كه منافعى در جنگ ندارند، و درست همان كارى را كردم كه همه آنها كردند، دست بالا چند لحظه زودتر.“
 همه مات و مبهوت ماندند.
 گفتند: ”همين است! ما هم همين را گفتيم. او كارى جز دفاع از خودش انجام نداد. اين نحوه پيروزى او در جنگ است. با اجازه شما به ورزشگاه برمى‏گرديم. ما بحث درباره اين موضوع را نيمه‏تمام گذاشتيم و فقط آمديم به شما صبح به خير بگوييم“.
 و غرق بحث با يكديگر رفتند.
 سقراط در حالى كه درازكش به آرنجش تكيه داده بود ساكت بر جا ماند و به سقف دودگرفته نگاه كرد. پيش‏بينى‏هاى يأس‏آورش درست از آب درآمده بود.
 زنش از گوشه اتاق به او نگاه مى‏كرد و بى حس و حال خاصى به وصله‏كردن لباسهاى كهنه ادامه مى‏داد. ناگهان به نرمى پرسيد: ”خوب، پشت اين قصه‏ها چيست؟“
 سقراط حالتى گرفت كه انگار مى‏خواست شروع به حرف‏زدن كند. نگاهى از سر ترديد به زنش كرد.
 زنش موجودى بود مستهك، با سينه‏هايى به صافىِ تخته و چشمانى غمگين. سقراط مى‏دانست كه مى‏تواند به او متّكى باشد. هنوز وقتى شاگردهايش مى‏گفتند ”چى، سقراط؟ همان پينه‏دوزِ رذلى كه خدايان را رد مى‏كند؟“ به دفاع از همسرش برمى‏خاست. براى او شوهرِ به‏درد خورى نبود، اما زنش شكايتى نمى‏كردجز نزد خود او. و عصرها كه سقراط از پيش شاگردان ثروتمندش با شكم گرسنه به خانه مى‏آمد هيچ گاه نبود كه تكه‏اى نان و قاتق روى طاقچه نباشد.
 با خودش فكر كرد آيا درست است كه همه چيز را به زنش بگويد. اما توجه داشت كه از چند وقت ديگر مردم، مثل آدمهاى صبح، به ديدنش خواهند آمد و درباره كارهاى قهرمانانه‏اش حرف خواهند زد و او ناچار خواهد بود يك مشت دروغ و چاخان سر هم كند و در حالى كه زنش هم مى‏شنود براى همه تعريف كند، و وقتى زنش حقيقت را بداند، او نمى‏تواند خودش را راضى به اين كار كند چون به زنش احترام مى‏گذارد.
 بنابراين كوتاه آمد و فقط گفت: ”سوپ لوبياى سردِ ديروزى باعث شده همه جا بو بگيرد“.
 زن فقط نگاه پرسوءظن ديگري به او انداخت.
 طبيعتاً در موقعيتى نبودند كه بتوانند غذا دور بريزند. فقط تلاش مى‏كرد موضوع را عوض كند. سوءظن زنش كه كار او در جايى عيب دارد افزايش يافت. چرا از جايش بلند نمى‏شود؟ هميشه دير از خواب بلند مى‏شود، اما دليلش فقط اين است كه دير مى‏خوابد. ديشب زود به رختخواب رفت. و امروز تمام شهر سرگرم جشنهاى پيروزى‏اند. تمام دكانهاى شهر تعطيل است. تعدادى از نفرات سواره‏نظام كه به تعقيب دشمن رفته بودند ساعت پنج صبح برگشتند و صداى سم اسبهايشان شنيده مى‏شد. سقراط از جمعيتهاى پر جوش و خروش خوشش مى‏آمد. در چنين مواقعى از صبح تا شب اين طرف و آن طرف مى‏دويد و با همه سر صحبت باز مى‏كرد.  پس چرا از جايش بلند نمى‏شود؟
 آستانه در تاريك شد و چهار صاحب‏منصب وارد شدند. هر چهارتا وسط اتاق ايستادند و يكى از آنها با لحنى رسمى اما بيش از حد احترام‏آميز گفت كه دستور دارند سقراط را تا آرِئوپاگوس اسكورت كنند. شخص فرمانده، آلسيبيادِس، پيشنهاد كرده كه به پاس كارهاى بزرگ نظامى‏اش از او تجليل شود.
 همهمه‏اى كه از بيرون به گوش مى‏رسيد نشان مى‏داد همسايه‏ها در برابر خانه جمع شده‏اند.
 سقراط احساس كرد سراسر بدنش عرق مى‏كند. مى‏دانست كه بايد از جا برخيزد و حتى اگر با آنها نمى‏رود، دست‏كم سر پا بايستد و حرفى محترمانه بزند و اين افراد را تا دم در بدرقه كند. و مى‏دانست كه قادر به برداشتن بيش از حداكثر دو قدم نيست. بعد آنها به پاهايش نگاه مى‏كنند و مى‏فهمند داستان از چه قرار است. و درست در همين لحظه و همين جا شليك خنده به آسمان بلند مى‏رسد.
 بنابراين، به جاى برخاستن، بيشتر در بالش سفتش فرو رفت و با بدخلقى گفت:
 ”من تجليل لازم ندارم. به مردم در آرِئوپاگوس بگوييد ساعت يازده با دوستانم قرار دارم يك مسئله فلسفىِ مورد علاقه‏مان را حل و فصل كنيم. بنابراين متأسفم كه نمى‏توانم بيايم. من اصلاً براى امور عمومى نامناسبم و خيلى هم خسته‏ام.“
 قسمت دوم را براى اين گفت كه از وسط كشيدن پاى فلسفه دلخور بود و قسمت اول را براى اينكه اميدوار بود بى‏ادبى آسان‏ترين راه خلاص شدن از دست آنها باشد.
 صاحب‏منصب‏ها يقيناً زبان او را فهميدند. روى پاشنه چرخيدند و در حالى كه پاى آدمهايى را كه بيرون ايستاده بودند لگد مى‏كردند رفتند.
 زنش با عصبانيت گفت: ”يكى از همين روزها يادت مى‏دهند كه با صاحب‏منصب‏ها مؤدب باشى‏“ و به مطبخ رفت.
 سقراط صبر كرد تا همسرش خارج شود. سپس پيكر سنگينش را در بستر چرخاند، لبه تخت نشست و در حالى كه يك چشمش به در بود در نهايت احتياط كوشيد پاى مجروح را بر زمين بگذارد.  بيهوده بود.
 خيس غرق دوباره به پشت دراز كشيد.
 نيم ساعتى گذشت. كتابى برداشت و شروع به خواندن كرد. تا وقتى پايش را تكان نمى‏داد احساسى نمى‏كرد.
 سپس دوستش آنيستنس وارد شد.
 بالاپوش سنگينش را از تن در نياورد، پاى نيمكت ايستاد، سرفه‏اى زورى كرد و همچنان كه به سقراط نگاه مى‏كرد ته‏ريش روى گردنش را خاراند.
 ”هنوز در رختخوابى؟ فكر مى‏كردم فقط گزانتيپ در خانه باشد. مخصوصاً از جا بلند شدم كه جوياى حال تو بشوم. سرماى بدى خورده بودم و براى همين بود كه ديروز نتوانستم بيايم“.
 سقراط با لحنى مقطع گفت: ”بنشين“.
 آنيستنس از گوشه اتاق صندلى‏اى برداشت و كنار دوستش نشست.
 ”امشب درسهايم را شروع مى‏كنم. ديگر دليلى براى ادامه وقفه وجود ندارد“.
 ”نه ندارد“.
 ”البته از خودم مى‏پرسيدم آيا كسى مى‏آيد يا نه. امروز روز ضيافتهاى بزرگ است. اما در راه به فايستون برخوردم و وقتى به او گفتم امشب درس جبر دارم، خوشحال شد. گفتم مى‏تواند با كلاه‏خود بيايد. پروتاگوراس و ديگر وقتى بفهمند در شب بعد از جنگ درس جبر در خانه آنيستنس ادامه داشته از عصبانيت ديوانه مى‏شوند.“
 سقراط با كف دست به ديوار كه كمى شكم داده بود مى‏زد تا نَنويى را كه در آن خوابيده بود به آرامى تكان دهد. با چشمانى از حدقه بيرون‏زده به دوستش خيره شده بود.
 ”كس ديگرى را هم ديدى؟“
 ”كلّى آدم“.
 سقراط با دمغى به سقف خيره شد. آيا بايد سير تا پياز را براى آنيستنس تعريف كند؟ از ناحيه او خاطرش جمع بود. خودش براى درس‏دادن پول نمى‏گرفت و بنابراين رقيب آنيستنس نبود. شايد بهتر بود موضوع دشوار را با او در ميان بگذارد.
 آنيستنس با چشمان كوچك ريز و سرزنده‏اش با كنجكاوى به دوستش نگاه كرد و گفت:
 ”گورگيوس راه افتاده به همه مى‏گويد كه تو بايد در حال فرار بوده باشى و در شلوغ‏پلوغى، راه را اشتباهى رفته باشى، يعنى مثلاً به جلو. چندتا از بچه‏هاى حسابى‏تر مى‏خواستند جـِـرَش بدهند“.
 سقراط هيچ خوشش نيامد و با تعجب به او نگاه كرد.
 با دلخورى گفت: ”مزخرف است.“ يك لحظه فكر كرد اگر دستش را رو كند چه حربه‏اى به دست مخالفانش مىدهد.
 شب گذشته، نزديك صبح، با خودش فكر كرد آيا مى‏تواند وانمود كند تمام قضيه آزمايش بوده و بگويد مى‏خواسته ببيند آدمها تا چه حد ساده‏لوح‏اند: 'بيست سال است كه در كوى و برزن درس صلح‏دوستى داده‏ام، و يك شايعه كافى بود تا شاگردانم مرا به جاى آدمى اهل دعوا بگيرند` و غيره و غيره. اما با اين حساب نبايد در جنگ برنده شده باشند. اين آشكارا لحظه‏اى ناخوشايند براى صلح‏طلبى بود. پس از يك شكست حتى آدمهاى عاشق كشت‏وكشتار هم مدتى صلح‏طلب مى‏شوند؛ بعد از پيروزى، حتى توسرى‏خورها هم جنگ را، دست‏كم تا مدتى، تأييد مى‏كنند، تا وقتى كه متوجه شوند پيروزى يا شكست به حال آنها چندان تفاوتى نمى‏كند. نه، در اين اوضاع و احوال، صلح‏طلبى خريدار ندارد.
 از خيابان صداى پاى اسب به گوش رسيد. سواران در برابر خانه ايستادند و آلسيبيادِس با گامهاى شمرده وارد شد.
 با سرحالى گفت: ”صبح بخير، آنيستنس. كار و بار فلسفه چطور است؟ سقراط، در آرِئوپاگوس بر سر جوابى كه تو داده‏اى سر و صدا شده. از باب مزاح، پيشنهادم را عوض كردم و گفتم به جاى دادنِ حلقه گل، به تو پنجاه تازيانه بزنند. البته اين ناراحتشان كرد چون درست همين احساس را دارند. اما مى‏دانى كه بايد بيايى. ما با هم مى‏رويم، پياده“.
 سقراط آهى كشيد.  روابطش با آلسيبيادِسِ جوان خيلى خوب بود. اغلب با هم مِى زده بودند.  لطف كرده بود كه به او سر مى‏زد.  يقيناً او هم دلش نمى‏خواست مردمى را كه در آرِئوپاگوس جمع شده بودند برنجاند. و خود همين نيّت شريف در خور هر حمايتى بود.
 آلسيبيادِس خنديد و صندلى‏اى پيش كشيد.  پيش از آنكه بنشيند، با احترام به گزانتيپ كه در آستانه مطبخ ايستاده بود و دستش را با دامنش خشك مى‏كرد سرش را خم كرد.
 با اندكى كم‏حوصلگى گفت: ”شما فلاسفه آدمهاى جالبى هستيد. مى‏دانم ممكن است متأسف باشى كه به ما كمك كرده‏اى جنگ را ببريم. مى‏توانم بگويم آنيستنس زير گوشَت خوانده كه دليلى براى اين كار وجود نداشت.“
 آنيستنس با شتاب گفت: ”ما دربارۀ جبر صحبت مى‏كرديم‏“ و باز سرفه كرد.
 آلسيبيادِس نيشخندى زد.
 ”حدس مى‏زدم. محض خدا درباره اين موضوع بگومگو نكنيم. به نظر من كه شجاعت محض بود. حالا تو بگو مهم نبود؛ اما يك تاج گل هم چه اهميتى دارد؟ دندان روى جگر بگذار و تن بده، پيرمرد. زود تمام مى‏شود و اذيتت هم نمى‏كند. بعد هم مى‏رويم پياله‏اى مى‏زنيم.“. و با دقت به هيكل قوىِ تنومندى كه حالا تندتند در نَنو تاب مى‏خورد نگاه كرد.
 سقراط به سرعت فكر مى‏كرد. حالا چيزى به فكرش رسيده بود. مى‏توانست بگويد ديشب يا امروز صبح پايش پيچ خورده؛ مثلاً وقتى او را از روى شانه‏شان زمين مى‏گذاشتند. اين قصه حتى نتيجه‏اى اخلاقى داشت: نشان مى‏دهد كه تجليل همشهريان چه آسان مى‏تواند مايه درد و رنج شود.
 سقراط از تكان‏دادنِ نَنو دست برداشت و به جلو خم شد و صاف نشست؛ بازوى چپش را كه برهنه بود با دست راست مالش داد و با تأنى گفت:
 ”ماجرا از اين قرار بود. پاى من“  . . .
 تا آمد حرف بزند چشمش كه دو دو مى‏زد ــــ‌ چون اين اولين دروغ واقعى‏اى بود كه در اين جريان مى‏گفت؛ تاكنون فقط سكوت كرده بود ــــ به گزانتيپ در آستانه مطبخ افتاد.
 حرف در دهان سقراط گم شد. ناگهان تصميم گرفت قصّه را كنار بگذارد. پايش پيچ نخورده بود.
 نَنو از حركت ايستاد.
 تمام نيرويش را جمع كرد و با صدايى كاملاً متفاوت گفت: ”گوش كن، آلسيبيادِس. در اين قضيّه جاى حرف زدن از دلاورى نيست. وقتى جنگ شروع شد، يعنى وقتى من چشمم به اولين ايرانى افتاد، پا به فرار گذاشتم، و آن هم در جهت صحيح‏يعنى به عقب. اما خارزارى در آن‏جا بود. خارى در پايم رفت و نتوانستم ادامه بدهم. بعد مثل ديوانه‏ها شمشير را دور سرم چرخاندم و نزديك بود چندتا از سربازهاى خودى را لت‏وپار كنم. از فرط نااميدى با فرياد چيزهايى درباره دسته‏هاى خودى سر هم كردم تا ايرانيها خيال كنند چنين دسته‏هايى وجود دارد، و البته بى‏خود بود چون ايرانيها زبان يونانى نمى‏دانند. در همين موقع، خود آنها هم انگار كمى عصبى بودند. به نظرم قادر به تحمل سر و صدا در چنان شدتى نبودند، اما بالاخره براى پيشروى بايد اين نعره‏ها را تحمل مى‏كردند. لحظه‏اى درماندند و در همين جا بود كه سواره‏نظام ما سر رسيد. همين.“
 اتاق چند لحظه در سكوت فرو رفت. آلسيبيادِس بى‏آنكه پلك بزند به او نگاه مى‏كرد. آنيستنس دستش را جلو دهانش گرفته بود و اين بار راستى‏راستى سرفه مى‏كرد. از درگاه مطبخ، جايى كه گزانتيپ ايستاده بود، شليك خنده به هوا خاست.
 سپس آنيستنس با لحنى خشك گفت:
 ”و البته نمى‏توانستى با پاى لنگ از پله‏هاى آرئوپاگوس بالا بروى تا تاج گل روى سرت بگذارند. قابل فهم است“.
 آلسيبيادِس به پشتى صندلى تكيه داد و با نگاهى نافذ به فيلسوف خيره شد. نه سقراط و نه آنتيستنس به او نگاه نمى‏كردند. دوباره به جلو خم شد و يك زانويش را با دست گرفت. صورت باريكِ پسرانه‏اش كمى در هم رفت اما چيزى از افكار و احساساتش را بروز نداد.
 پرسيد: ”چرا نگفتى زخم ديگرى برداشته‏اى؟“
 سقراط رك و راست گفت: ”چون در پايم بود كه خار رفته بود.“
 آلسيبيادِس گفت: ”كه اين طور. “
 سريع برخاست و به كنار بستر رفت.
 ”متأسفم كه تاج گل را با خودم نياوردم. دادم پيشخدمتم نگهش دارد. و گرنه مى‏گذاشتمش پيشت بماند. تو به اندازۀ كافى شجاع هستى، حرفم را باور كن. كسى را نمى‏شناسم كه در موقعيت تو داستانى كه تو گفتى بگويد “.
 و با شتاب از در بيرون رفت.
 گزانتيپ بعداً كه پاى سقراط را مى‏شست و خار را بيرون مى‏كشيد به تندى گفت:
 ”ممكن بود خونت را مسموم كند“.
 فيلسوف گفت: ”و حتى بدتر“.
 ترجمه از انگليسى: م. ق.
    ٭  شمارۀ دوازدهم، دي 1380


برچسب‌ها: كتاب ننه دلاور, كتاب بعل, خريد نمايشنامه هاي برتولت برشت, درباره زندگي برشت
+ نوشته شده در  دوشنبه هفدهم بهمن 1390ساعت 13:46  توسط www.karaketab.com  | 

نمایش‌نامه از برتولت برشت

ه نمایش‌نامه از برتولت برشت
مروری بر کتاب «در جنگل شهر، صدای طبل در شب، بعل»
جریان‌های آواره‌ی زندگی
در جنگل شهر، صدای طبل در شب، بعل. سه نمایش‌نامه از برتولت برشت. ترجمه از س. محمود حسینی‌زاد. تهران: انتشارات خوارزمی. چاپ اول: ۱۳۸۰ (پخش در ۱۳۸۴). تیراژ: ۳۳۰۰ نسخه. ۳۷۹ صفحه. ۴۰۰۰ تومان.
برتولت برشت، نمایش‌نامه‌نویس، شاعر و کارگردان تئاتر آلمانی
آوارگی بخشی از زندگی روزمره‌ی برتولت برشت بود. در جست و ‌جوی یافتن مکانی آرام برای زندگی و کار، درگیر با جریان‌های ایدئولوژیک زمانه‌اش (نازی‌ها، کمونیست‌ها، کاپیتالیست‌های آمریکایی) از سرزمینی به سرزمینی دیگر فراری بود. آواره بودن، واقعیت زندگی برشت است. نوعی ناهماهنگی و عدم انسجام در آثار او موج می‌گیرد. نوعی تنهایی ترس‌آور. نوعی دور بودن از همه چیز و همه جا.
داستان ترجمه‌ و انتشار این کتاب هم کم از آوارگی خود برشت ندارد. یکی از برنامه‌های دراز‌مدت انتشارات خوارزمی، ترجمه و ویرایش مناسب و سپس انتشار دوره‌ی کامل آثار بزرگان فرهنگ و ادب جهان بود. در اولین قدم، در زمان قبل از انقلاب، سری کتاب‌های فرانتس فانون، افلاطون، داستایفسکی و تروتسکی منتشر شده بود و نوبت به برتولت برشت، نمایش‌نامه‌نویس مشهور آلمانی، رسیده بود که انقلاب اتفاق افتاد.
شش جلد از سری آثار او ترجمه و با ویرایش دکتر فرامرز بهزاد منتشر شده بود که در سال ۱۳۵۸ ترجمه‌ی این کتاب آماده‌ی چاپ شد. اما با شروع جنگ و ممیزی‌های به وجود آمده در آن زمان و نیز مشکلاتی که انتشاراتی خوارزمی بر سر مالکیت خود با نشر امیر‌کبیر پیدا کرده بود، انتشار کتاب، ۲۲ سال به تأخیر افتاد و سر‌انجام در سال ۱۳۸۰، کتاب به چاپ رسید و در سال ۱۳۸۴ پخش شد و در اختیار خواننده‌ی فارسی‌زبان قرار گرفت.
سه نمایش‌نامه‌ی این کتاب، از اولین کار‌های نمایشی برشت است. دو نمایش‌نامه‌ی اولی («بعل» در ۱۹۲۲ به صحنه رفت و «صدای طبل در شهر» هم در ۱۹۲۲) متعلق به دورانی هستند که برشت هنوز مشهور نشده بود و سومین نمایش کتاب، «در جنگل شهر» (در ۱۹۲۳ بر روی صحنه رفت) نمایشی است که شهرت اولیه‌ی برشت را برایش به ارمغان آورد. شهرتی که در پایان، او را بدل به یکی از تأثیر‌گذار‌ترین چهره‌های نمایش‌نامه‌نویس دنیا کرد. چهره‌ای که هم در فرم و هم در معنا، توانست تأثیری شگرف بر دنیای ادبیات بگذارد. طوری که می‌توان بسیاری از نویسندگان تئاتر بعد از برشت را مدیون نظریه های تئاتری او دانست.
«بعل» روایت شاعری عنان‌گسیخته است. با وجود شهرتی که دارد (نمایش در یک مهمانی شروع می‌شود که همه در ابتدا به تحسین او مشغول هستند) از قبول هر نوع امتیاز مادی (پول و هدیه و تحت حمایت کسی قرار گرفتن) و یا حمایتی معنوی (دوستی روشن‌فکری، تحسین، ستایش و ...) سر باز می‌زند و چهره‌ای روانی‌وار از خودش نشان می‌دهد.
نمایش، روایت سقوط پله‌پله‌ی شاعر، تا مرگ او‌ست. او، قدم به قدم، به تمام ارزش‌های مادی و شهری زندگی، پشت پا می‌زند و تمام ارزش‌های جامعه را زیر پای خودش له می‌‌کند و آخر سر، ناشناس، بیمار و کثیف و ولگرد، در کلبه‌ی دور‌افتاده‌ی چند چوب‌بر، به خاطر افراط در استفاده از الکل و سیگار و زن می‌میرد.
نمایش «بعل» روایتی است از سقوط فرهنگی انسان مدرن غربی که دیگر خود را مدیون هیچ چیزی نمی‌داند. در داستان ابتذال و فساد حاضر در لایه‌های زیرین جامعه مورد توجهی خاص قرار می‌گیرد. بعل، شاعر آواره، بیشتر وقت خود را با زن‌هایی که دوست‌شان ندارد و مست کردن و فحاشی می‌گذراند. تابع هیچ چیزی نمی‌شود. حتی خودش.
«شخصیت بعل، بر‌گرفته از کسی است به نام یوزف‌کا که قبل از جنگ جهانی اول در شهر آگسبورگ - زادگاه برشت - زندگی می‌کرد. یوزف فرزند نامشروع زنی رختشو بود و بی‌هیچ بهره از تحصیلات و آداب و رسوم اجتماعی، با رفتار و طرز بیانش تأثیری عمیق بر تحصیل‌کرده‌ها و روشنفکران می‌گذاشت.» (از مقدمه‌ی کتاب.)
این اثر، قبل از گرایش‌های کمونیستی برشت نوشته شده است. اما لایه‌های سوسیالیستی - کمونیستی آن گسترده است: ستایشی ناخود‌آگاه ازپرولتاریا - به عنوان مثال راننده‌ی نیمه‌مست، بهترین تحسین‌کنندگان شعر‌های بعل هستند و به نوعی، با تمام خشونتشان، بهترین آدم‌های نمایش - و در عین حال، حملات بی‌امانی به بورژوزای حاضر در متحمل می‌سازد.
مشهود‌تر از همه، زن ثروتمند معشوق بعل، که با وجود این‌که مرتب تحقیر می‌شود، باز هم خود را به پای بعل می‌اندازد و هیچ هویتی از خود ندارد. نمایش با این همه، نوعی بی‌هویتی را در جامعه نشان می‌دهد و بر نابودی دیوانه‌واری که در لحظه لحظه‌ی زندگی سایه افکنده (خواه در تمدن مکانیک‌وار مردمان عادی، خواه در نابودی‌خواهی افراطی شاعر و خواه در بی‌خیالی مفرط چوب‌بر‌های کلبه‌ی دور‌افتاده) تأکید می‌کند.
«بعل» بیشتر از این‌که یک نمایش برای اجرای بر روی صحنه باشد، نمایشی است برای خوانده شدن. با شعر‌هایی طولانی و صحنه‌هایی ساکن.
برتولت برشت، نمایش‌نامه‌نویس، شاعر و کارگردان تئاتر آلمانی
«صدای طبل در شب» در فضایی وهم‌گونه و گسیخته رخ می‌دهد. نوعی انقلاب توده‌ای در شهر شروع شده و یک خانواده‌ی بورژوا، بی‌خیال از آن‌چه بیرون دیوار‌های خانه‌شان دارد رخ می‌دهد، دارد خود را برای مراسم‌عقد تنها دختر‌شان آماده می‌کنند. دختر، سال‌ها پیش عاشق‌ افسری بوده که چهار سال است هیچ خبری از او نیست.
فاجعه از زمانی آغاز می‌شود که ساعتی پیش از مراسم عقد دختر با مردی نو‌کیسه، که از صدقه‌ی سر جنگ، ثروتی به چنگ آورده است، مرد گم‌گشته به خانه وارد می‌شود: چهار سال در آفریقا به اسارت گذرانده؛ بی هیچ پولی و ناآرام و آشفته، آواره.
ادامه‌ی نمایش، گفت‌و‌گو‌هایی دنباله‌دار، در مکان‌هایی مختلف است. در ابتدا در مورد سرنوشت عروس و خواستگار قدیم (مردی که از سرزمین مردگان باز آمده است) و خواستگار جدید (که از او فرزندی هم در شکم دارد) بحث می‌شود و برشت مسیر حرکت نمایش را از سرنوشت این سه تن، به دو سؤال می‌رساند:
«جنگیدن و نابودی (روحی و جسمی) سرباز برای چیست؟» و سؤال دوم، در اصل زیر سوال بردن جامعه‌ی بی‌تفاوتی است که از جنگ چیزی درک نمی‌کند. کتاب با شعری خیره‌کننده به پایان می‌رسد (حکایت سرباز مرده) که خود یک شاهکار مسلم است؛ در مورد سربازی که جنازه‌اش را از خاک بیرون می‌آورند تا دوباره به جنگ برود؛ چون امپراتور فکر می‌کند هنوز برای مرگ او زود است.
سومین نمایش کتاب، «در جنگل شب» در فضایی کاملاً متفاوت رخ می‌دهد: بر خلاف دو نمایش‌نامه‌ی اروپایی پیشین، این یکی، در شیکاگو، در ایالات متحده‌ی آمریکا اتفاق می‌افتد و وهم‌گونه بودن و سوررئالیست بودن فضای نمایش، مسحور‌کننده است.
در ابتدای نمایش نوشته شده: «شما در شیکاگوی سال ۱۹۱۲ هستید. تا چند لحظه‌ی دیگر مبارزه‌ی توجیه‌ناپذیر دو انسان را نظاره خواهید کرد و شاهد سقوط خانواده‌ای خواهید بود که از جلگه به جنگل شهر بزرگ آمده است. لازم نیست برای پیدا کردن دلایل این مبارزه به مغز‌تان فشار بیاورید. به جایش، در این قماری که بر سر انسان‌ها صورت می‌گیرد شرکت کنید؛ بی‌آن‌که جانب یکی از حریفان را بگیرید. درباره‌ی روش مبارزه‌ی آنان به قضاوت بنشینید و توجه‌تان را به‌پایان کار معطوف کنید.»
و بعد نمایش شروع می‌شود: در فضایی کاملاً مدرن و در عین حال، انگار در یک رؤیا. دو مرد به رقابت با هم بر ‌می‌خیزند: یکی فقیر و متعلق به اعماق جامعه‌ی پرولتیا و دیگری یک بورژوای نا‌امید و بی‌هدف که از دور ریختن پول خود لذت می‌برد. در این نبرد، همه چیز زیر پا گذارده می‌شود و هیچ چیز؛ هیچ چیزی اهمیت ندارد.
در پایان نمایش، بر چوب‌بری سوخته‌ای ایستاده‌ایم که مرد فقیر نمایش، چوب حراج به آن زده است. در طول این نمایش،؛ مرد فقیر در نبرد خود با آن‌که نابودش ساخته است (بورژوازی) نه تنها خود، که خواهر‌اش (که به یک فاحشه تبدیل می‌شود) و مادرش (که به خیابان می‌رود و بر نمی‌گردد) و پدرش (که برای پول باید التماس کند) را هم به اعماق چاه تباهی می‌کشاند.
«برشت تصمیم می‌گیرد که درباره‌ی نفس مبارزه بنویسد؛ مبارزه‌ای بی‌هیچ علت، و فقط با این هدف که فرد برتر، نشان داده شود! در طول نگارش این اثر، «برشت» پی می‌برد که نمایش مبارزه‌ای بی‌علت، تا ‌چه اندازه مشکل است. به همین سبب نمایش‌نامه کم‌کم به بیان‌ دشواری‌های این مبارزه بدل می‌شود.
داستان، مبارزه‌ی بی‌دلیل بازرگانی ثروتمند است با کارمند کتاب‌فروشی در شیکاگو، قبل از جنگ جهانی اول. مبارزه، به شکل آرمانی مبارزات طبقاتی است و نمایان‌گر این واقعیت که در جنگل کلان شهر سرمایه‌داری، نزدیکی آدمیان به یکدیگر، ناممکن است.» (از مقدمه‌ی مترجم)
برشت‌، بعد‌ها در مورد این سه نمایش نوشت: «دانش‌ سیاسی من در آن روزگار به طرز شرم‌آوری اندک بود. ولی به نابرابری عظیم زندگی اجتماعی انسان‌ها آگاهی داشتم. مع‌ذالک وظیفه‌ی خود نمی‌دانستم تا این ناهماهنگی‌ها را سر و ‌سامانی بدهم. این موارد را در نمایش‌نامه‌ها و شعر‌هایم منعکس می‌کردم و آن هم حتی بسیار بیشتر از آن‌که ماهیت واقعی و ریشه‌های این نا‌برابری را درست در یابم.» (از متن کتاب. صفحه‌ی ۴)
این سه نمایش‌نامه مهم برتولد برشت بعد از بیست و خرده‌ای سال که از ترجمه آن ها گذشته بود، بالاخره منتشر شد و به این ترتیب تعداد کتاب‌های منتشر شده در این دوره ارزشمند به ههت رسید. امید که ادامه یابد.
برتولد برشت، نمایش‌نامه‌هایش و نظریه‌هایش، هم‌چنان خواندنی است و جا برای کشف دارند. انگار که برشت ایستاده است و لبخند می‌زند و تو را به خواندن کتاب زیبایش دعوت می‌کند.
سید مصطفی رضیئی


برچسب‌ها: نمايشنامه برتولت برشت, خريد كتاب برتولت برشت, درباره برتولت برشت, دانلود کتاب های برتولت برشت
+ نوشته شده در  دوشنبه هفدهم بهمن 1390ساعت 13:42  توسط www.karaketab.com  | 

کتاب های میلان کوندرا

معرفی برخي از رمانهای میلان کوندرا
هویت / شوخی / عشقهای خنده‌دار / جهالت/ ژاک و اربابش / آهستگی/ کتاب خنده و فراموشی/ مهمانی خداحافظی

هویت 
نویسنده: میلان کوندرا
مترجم: پرویز همایون پور
ناشر: قطره
چکیده:
در این رمان وضع و موقع انسان معاصر به زیر ذره بین گذاشته می شود و سرگشتگی و التهاب جان و روان او به نمایش درمی آید. شخصیت های رمان از چگونگی تحول جهان خرسند نیستند، آنان با حسرت به ارزشهای متعالی از دست رفته می اندیشند، درباره موقعیت کنونی زندگی بشر گفت و گو می کنند و برای نجات خویش به عشق پناه می برند.
خواندنش را برای زنان حتماْ پیشنهاد می کنم .. آنطوری که این مرد روانکاوانه دنیای درونی انسانها را می کاود و می شناسد جای تعجب و تحسین است و فلسفه و شناخت زیبای او از هستی و زندگی . سیمین دانشور نیز در پشت جلد از این کتاب تعریف ویژه ای داشته .
 
 
شوخی 
نویسنده: میلان کوندرا
مترجم: فروغ پوریاوری
ناشر: روشنگران و مطالعات زنان
کتابی با نام گذاری خاص کوندرا بر فصلهای کتاب که دو به دو مشابه اند .. دیدن یک اتفاق مشترک از چند زاویه ی دید .. شناخت تاریخ و قواعد و اصول حرکت و بازیهای تاریخ و اجتماع و منعکس کردن و مقایسه ی آن با دنیای درونی آدمها ، روابطشان و ... نسبت به دیگر کارهایش این اثر را ضعیف تر می دانند !
 
 
عشقهای خنده‌دار 
نویسنده: میلان کوندرا مترجم: فروغ پوریاوری
ناشر: روشنگران و مطالعات زنان
مجموعه ی چند داستان .. بازی و هنرمندی خداگونه ی کوندرا در خلق و پرورش شخصیت های داستانی اش و ظرافت و مو شکافی روانکاوانه و هستی شناسانه ی خاص او .. به قول یکی از مترجمین کارهایش چه افسوس که به خاطر منع های قانونی و اخلاقی و عرفی کوندرایی که خوانندگان فارسی زبان از طریق کتابهای ترجمه شده اش در ایران می خوانند می شناسند تا کوندرای اصلی فاصله ی بسیار زیادی دارد و چه رنجی بردم وقتی این مطلب را خواندم !
 

جهالت 
نویسنده: میلان کوندرا  مترجم: ارش حجازی
ناشر: کاروان
چکیده:
این کتاب آخرین اثر میلان کوندرا است. پس زمینه ماجراهای دو شخصیت اصلی رمان - ایرنا و یوزف - نوستالژی است: درد جهل، آگاهی بر اینکه دور از آنها خبری هست که از آن بیخبرند. در خلال یک ملاقات عاشقانه میان ایندو روشن میشود که حتی خودشان هم کاملا بیاد نمی آورند که بوده اند و حتی شاید نادیده می گیرند که چه کسانی هستند. بر این اساس، بازگشت آنها به سرزمین گمشده شان، که مدتها پیش از آن مهاجرت کرده اند، راهی متفاوت در پیش میگیرد. عشق در یک زمان آغاز میشود و هم زمان پایان میگیرد: این ملاقات تکرارناپذیر است، اما همین عشق زودگذر است که به بازگشت آنها معنا و ریشه می بخشد.
از این کتاب این دو ترجمه وجود داره که اولی با نام بی خبری از همون فروغ پور یاوریه که بیشتر کارهای کوندرا رو ایشون ترجمه کردن . پیشنهاد می کنم ترجمه ی آقای حجازی رو بخونید چرا که خیلی آزادتر و بهتر و کم سانسور تره !

 
ژاک و اربابش 
نویسنده: میلان کوندرا مترجم: فروغ پوریاوری
ناشر: روشنگران و مطالعات زنان
یک نمایشنامه ی فوق العاده زیبا .. برداشتی آزاد از اثری از دیدرو به نام ژاک قضا و قدری .. طوری که این مرد با شخصیت های خلق شده اش بازی می کنه و آنچنان ارزشهای اخلاقی و باورهای مرسوم رو به سخره و زیر شلاق نقد و تعمق می گیره که جداْ برایم من تحسین بر انگیزه !
 
 
آهستگی 
نویسنده: میلان کوندرا مترجم: نیما زاغیان
ناشر: روشنگران و مطالعات زنان
این هم به قول کوندرا یک رمان - شوخی .. بارها در اتوبوس و تاکسی و مترو دیگران خیره به منی که در حال ریسه رفتن بودم نگاه کردند .. با اون تیپ رسمی ام جلوی خودم رو نمی تونستم بگیرم .. چه لحظات خوش و شادی بود !
آهستگی در دورانی نوشته شده که از اتحاد جماهیر شوروی دیگر نشانی نیست، از چک و اسلواکی نیز هم. شاید گرایش کوندرا در این اثر به لودگی، حاصل بر باد رفتن تمامی آن چیزهایی است که او به آن‌ها عشق می‌ورزید: فرهنگ و تاریخ، گذشته‌ها، امید و بازگشت به سرزمین مادری؛ همه چیزهای غیر ممکن". در رمان "آهستگی"، کوندرا کوشیده تا مرز بین واقعیت و خیال را در هم شکند و با تانی افسانه "ویوان دنون" را در زمان حال و در یک عمارت قدیمی به تصویر کشد. روند آهستگی، توام با تانی خاصی است: تانی با شخصیت آفرینی‌های بیش از اندازه، در این رمان کوچک همزمان 7 الی 8 شخصیت و خارج از ارتباط هم درون داستان تنیده می‌شوند. هر یک از شخصیت‌ها دارای باور خاص هستند که با موضوع اصلی داستان همخوانی ندارند.
 
 
کتاب خنده و فراموشی 
نویسنده: میلان کوندرا  مترجم: فروغ پوریاوری
ناشر: روشنگران و مطالعات زنان
دلم می خواست حوصله و جایی می بود برای نوشتن جملاتی که از کتابهایش خط کشیدم و جدا کردم .. نگاهش به موسیقی و بحثی که در این کتاب می کند .. نکته های روانشناختی .. ظرافت های برخورد و رفتار .. فنون نویسندگی .. تنها نویسنده ای بود تا به حال که با خواندن آثارش احساس شادابی ، قدرت ، سر زنده گی و قدرت می کردم . به زودی همه ی کتابهایش را می خوانم و بعد به پیشنهاد یکی از دوستان نوبت ولادیمیر ناباکف است که انگار به همین اندازه قوی و پر بار است !
 
 «مهمانی خداحافظی»
 نویسنده: میلان کوندرا
«مهمانی خداحافظی» در نظر بسیاری از منتقدان آثار میلان کوندرا تیره ترین رمان اوست ...
داستان در فضایی «کافکایی» در محیط بسته و خفقان آور یک استراحتگاه اتفاق می افتد و همچون محاکمه کافکا ، با اتهامی نامعلوم آغاز می شود و پس از یک سلسله ماجرای عجیب و غریب ، طی پنج روز که پنج فصل داستان را تشکیل می دهد ، به یک احساس عمومی گناه می انجامد ...
کوندرا که آشکارا از تفسیرهای سیاسی می گذرد ، قهرمانانش را در این اثر در جهانی دوگانه قرار می دهد که دستخوش دوپارگی های ارزشی است : عقل و شک گرایی ، آزادی و ضرورت ، احساسات ساده دلانه و رندی ، سبکی و سنگینی ، عشق و تنفر ، عدالت و انتقام جویی ، انسان دوستی و جنایت ...
قهرمانان اصلی مهمانی سه مردند که هر یک نماد نوعی جهان بینی به شمار می آیند . «یاکوب» یکی از قربانیان واژگونی ارزش هاست . بنابراین برای خود نردبانی جدید از ارزش ها ساخته است که به نفی کل بشریت تأکید دارد .
«دکتر اسکرتا» سیاست را بازی احمقانه ای می پندارد و می گوید : سیاست کف کثیفی بر سطح است . زندگی واقعی در اعماق جریان دارد .
«بارتلف» سومین شخصیت ، مظهر حفظ ارزش های قدیم است . کوندرا او را یک شخصیت پولدار و دست و دلباز و آمریکایی معرفی می کند . برچسب آمریکایی بارتلف را مستقیماْ در تعارض با دنیای خفقان آور کمونیستی قرار می دهد . ( زیاد این قسمت رو جدی نگیرید !! چرا که کوندرا هم در دوره ی سخت و جداْ خفقان آور کمونیسم وارداتی به چکسلواکی زیسته و از طرفی هم بسیار متضرر شده و به همین خاطر در اکثر داستانهایش اشاراتی طعنه آمیز و تند به تجربه ی تلخ کمونیسم در کشورش دارد . )
با چنین شخصیت های متضاد ، هنر کوندرا در این است که در پایان همه ی قهرمانان به حق خود برای «فهمیده شدن» می رسند .
ديالنفي


برچسب‌ها: کتاب های میلان کوندرا, خرید کتاب های میلان کوندرا, دانلود کتاب های میلان کوندرا
+ نوشته شده در  یکشنبه شانزدهم بهمن 1390ساعت 20:45  توسط www.karaketab.com  | 

کتاب شوخی میلان کوندرا

شوخی [Zert]. اولین رمان میلان کوندرا (1) (1929-    )، نویسنده چک که  بین سالهای 1962 و 1965 نگاشته شد و در 1967 انتشار یافت ـ  برای نویسنده­اش شهرت جهانی به همراه آورد. پس از اینکه در 1968 تانکهای روسی کشور چکوسلواکی را درهم کوبیدند، برای سالهای بعد، این رمان یگانه پیامی بود که توانست پدیده ازهم پاشیدن دنیای کمونیست را پیش­بینی کند. از اینرو، در آن سالها برداشتی بیش از حد سیاسی از آن به عمل آمد، اما با گذشت سالها روشن شد که ارزش خاص رمان بسیار فراتر از قلمرو محدود سیاست است.
لودویک یان (2)، که به دلیل شوخی ساده­ای از حزب و دانشگاه اخراج شده و مجبور شده است که شش سال تمام در معادن زغال­سنگ کار کند، پانزده سال بعد وقتی با هلنا زمانووا (3)، همسر رئیس سازمان حزبی دانشکده، روبرو می­شود، گمان می­کند فرصت انتقام را به چنگ آورده است و تصور می­کند عملی که در حد کینه خاموش­نشدنی­اش باشد این است که زن دشمن خود را به خیانت وادارد. بی­خبر از اینکه اصل ماجرا چیز دیگری است: لودویک آن زن را فریب می­دهد و در اختیار می­گیرد، اما به زودی خبردار می­شود که شوهر او، آن کمونیست وفادار و سختگیر، از چندی پیش به آدمی تجدیدنظر طلب تبدیل شده است و دیگر با زنش زندگی نمی­کند. اولین شکست لودویک در زندگی، سخت و به طور غیرقابل جبرانی دردناک بود. ولی دومین شکست او مضحک و بی­معنی است. وقتی که ستمدیده بود می­توانست بگوید: «من به بیرون از مسیر زندگیم پرتاپ شده­ام». زندگی او در آن روزها واقعیت داشت، اما در دنیای اشباحی که اکنون پرسه می­زند همین زندگی است که دور از هرمسیری، مفهوم خود را از دست می­دهد. شوخی به دلایل دیگری هم رمان مهمی است. زیرا لودویک که می­بیند نقشه انتقام او بر باد رفته است، یگانه کسی نیست که زندگیش به سخره گرفته می­شود. برای همه شخصیتهای رمان لحظه­ای پیش می­آید که باید از این تونل تاریک مسخره شدن عبور کنند. همه دنیا، به مسخره گرفته شده است. کوستکا (4) می­خواهد که ایمان مسیحی­اش را با کمونیسم آشتی دهد، اما هیچ نشانه تأییدی از بالا نمی­رسد: «خدای من، صدایت را بلندتر به گوش من برسان! در این هیاهوی صداهای درهم و برهم، به هیچ وجه صدایت را نمی­شنوم!» یاروسلاف (5)، دوست دوران نوجوانی لودویک، برای اینکه یاد آباء و اجدادی را از نو زنده کند، با رژیم همکاری می­کند، اما فرزند خودش به صورت خنده­داری به او خیانت می­کند. و اگر در این میان فقط لوسی از این سرنوشت برکنار می­ماند- لوسی موجودی نه­چندان واقعی است که در گورستانها پرسه می­زند تا برای تقدیم به محبوبش گل بدزدد- به این سبب است که او در دنیای دیگری زندگی می­کند. این دنیای دیگر در واقع بیرون از «تاریخ» است. زیرا شخصیتهای اصلی همه دستخوش این وسوسه­اند که روی صحنه تاریخ ظاهر شوند. در این چشم­انداز، رژیمهای کمونیستی که در شرق اروپا جایگیر شدند، کوشیدند که در این اوضاع تاریخ (یا پیشرفت یا مدرنیته) که انسان معاصر در سایه اطاعت از اوامر آن به سیارات دسترسی می­یافت، پیشقدم شوند. شاید به سبب همین توفان و غرق کشتی تاریخ  شخصیتهای شوخی ، که یکبار روی آینده قمار کرده و شکست خورده و مسخره شده­اند، به سوی گذشته­ای که برای همیشه مدفون شده بود برمی­گردند (رمان در روز جشن فولکلوریک «سواری شاهان» که زمان آن را کسی به یاد ندارد پایان می­گیرد). یاروسلاف به هنر عامیانه قدیم رومی­آورد، لودویک به سوی لوسی می­رود که تجسم عشقهای گذشته بی­تاریخ بشریت است. کوستکا به زمان گذشته انجیلی رو می­کند: جستجوی نشانه­های نامفهوم در گذشته و خم شدن به روی چشمه­های خشکیده! چنین است روح این رمان خارق­العاده./رضا سیدحسینی. فرهنگ آثار. سروش.

برچسب‌ها: کتاب شوخی میلان کوندرا, خرید کتاب شوخی میلان کوندرا, خرید کتاب جهالت میلان کوندرا, خرید کتاب هنر رمان میلان کوندرا
+ نوشته شده در  یکشنبه شانزدهم بهمن 1390ساعت 20:44  توسط www.karaketab.com  | 

کتاب هویت نویسنده میلان کوندرا

هویت نویسنده میلان کوندرا

برگردان پرویز همایون پور
چاپ نشر قطره 1383
نقد از شهره کائدی

میلان کوندرا ، نویسنده ی آثاری چون: " شوخی" ، " خنده و فراموشی" ،" جاودانگی"، " عشق های خنده دار" ، " بار هستی "، در رمان هویت نیز نگاه دردآلودی به ناکامی های یک زوج برای حفظ رابطه ی عاشقانه در کنار حفظ هویت مستقلشان دارد. داستان هویت شامل چندین بخش در هم تنیده است که چون دیگر آثار کوندرا همان فرض همیشگی او را یعنی فردیت زدایی و تجاوز به حریم تنهایی انسان ها را از زاویه ای دیگر تشریح کرده است. مشکل او مشکل انسان اروپای مرکزی است و مبارزه برای جلوگیری از امحای فردیت و تجاوز به تنهایی انسان ها. مشکلی که در عشق و روابط انسانی نیز رسوخ می کند و آن را در محاصره ی نیروهایی مرموز و پنهان میگیرد. کوندرا با نگاهی موشکافانه و تحلیل گر وضعیتی را که انسان اروپایی را مجبور به فراموشی خویشتن خویش و بر باد رفتن شخصیت خود می سازد در قالب یک رویا ، رویایی که نمی دانیم از آن کیست و از آغاز کدامین لحظه با زندگی قهرمانان آمیخته شده، به زیبایی به تصویر کشیده است وباری دیگر اعتراضی دیگر علیه هستی یعنی آنچه را که او رمان می نامد خلق می کند.
 برای اینکه به مضامین آشنای کار او در قیاس با سایر آثارش اشاره کنیم می توانیم تحت عناوین ذیل نگاهی مختصر به آن ها داشته باشیم.
1-  تقدس فرد گرایی
تقدس فردگرایی اولین مضمون آشنای آثار کوندراست. در جوامع صنعتی و تحت سلطه سیستم توتالیتر که اجتماع محدودکننده ی آزادی های فردی است، تنها ماندن و تنها بودن فرد واکنشی طبیعی است که مقدس شمرده می شود و تجاوز به حریم آن کفر قلمداد می گردد.  این واکنش، واکنش طبیعی انسان موجود در جامعه ای بسته است . در چنین جامعه ای همه جا چشم هایی هستند که انسان را بکاود. حتی اگر این چشم ها ، نظام اعتقاد ، سیستم یا فرد عاشقی باشد که زندگی فردی و وضعیت های شخصی را در جهت آرمانی جمعی گرفتار کند. این مطلب به خوبی از خلال اعتراض ذهنی "شانتال" در ابتدای داستان نمودار می شود:
" در این جهان که هر یک از قدم های ما زیر نظر است و ضبط می شود، جایی که در فروشگاه های بزرگ دوربین های فیلمبرداری مراقب ماست ، جایی که انسان حتی نمی تواند عاشق باشد. بی آنکه فردایش پژوهندگان و کاوندگان او را به باد پرسش نگیرند ، چگونه ممکن است کسی از دست نظارت همگانی رها شود و بی آنکه اثری از خود بر جای گذارد، ناپدید شود؟"
شخصیت های آثار کوندرا چون خود او روشنفکران معترضی هستند که از فقدان امکان بروز اندیشه ی شخصی شان در عذابند و مایلند بر خلاف مدار حاکم بر جامعه در مدار ذهنی خود بگردند. در جای جای داستان این انتقاد  یعنی تجاوز به حریم تنهایی انسان و امحای فردیت و جهان درونی او به چشم می خورد. آنجا که شانتال در قبال توصیه ی آوردن بچه ی دیگری پس از مرگ پسرش مقاومت می کند( چه که از فردیت جایگزین ناپذیر فرزندش دفاع می نماید) یا آنجا که در گفتگویی با " ژان مارک" این گونه می گوید:
" حتی در شکم مادرت،که می گویند مقدس است، در امان نیستی،از تو فیلم بر می دارند، جاسوسی ات را می کنند، می خواهند همه کارهایت را ببینند."
و  آن جا که پس از یک مکالمه ذهنی با خود :" این آپارتمان من است،من به تنها ماندن در آن ، تنها ماندن شکوهمندانه و حاکمانه در آن ، اشتیاق فراوان دارم" خطاب به خواهر شوهر سابق خود و ژان مارک می گوید :"این آپارمان من است و هیچ کس حق ندارد کمدهای مرا و وسایل خصوصی مرا زیرورو کند، هیچ کس تکرار می کنم هیچ کس." این اعتراض او به عملکرد نظارتی دیگران به خوبی تصویر شده است.
شخصیت های آثار کوندرا در راستای اصالت فردی وعدم توجه به اصالت جمع، به تدریج ماهیتشان را از دست می دهند، بی اهمیت و محو ، گم و حتی عده ای  تسلیم مرگ می شوند. مانند زمانی که شانتال در قطاری که رو به تونل میرفت احساس کرد از هر گونه زیر نظر بودن دور می شود و این کلمه به ذهنش آمد " گم شدگان " و متعاقب آن از این که سفر به سوی ناپدید شدن نه غم انگیز که شیرین وشادی بخش بود ، شگفت زده شد. همچنین است سرنوشت "ف" دوست ژان مارک که در بیمارستان به سوی مرگ قدم بر می داشت و مثال های بسار دیگر.
2- پوچ گرایی
پوچ گرایی نتیجه ی فرد گرایی بی حاصل است. بی معنایی و بی ارزش بودن زندگی شخصیت های رمان کوندرا ،عدم باورشان به انسان به عنوان موجودی متحول و پویا- انسانی که با نفی ارزش های درونی اش از مسیر انسانی منحرف شده و به سوی شی ء و کالا شدن سوق داده شده ، مضمون آشنای دیگردر آثار این نویسنده است. این ایستایی را می توان به خوبی از خلال جملات داستان بیرون کشید.
" او از نبود کامل ماجرا لذت می برد، ماجرا یعنی شیوه در آغوش گرفتن جهان، او دیگر نمی خواست جهان را در آغوش گیرد. او دیگر جهان را نمی خواست."
" همه اندیشه ها برابرند ، زیرا همه اظهار نظرها و همه موضع گیری ها دارای ارزش یکسانند."
"عشق ، حتی اگر وجود داشته باشد، نباید وجود داشته باشد."
و اوج نادرست دانستن حرکتهای انسانی( توسط شخصیت های داستان) را در این جمله می توان دید: " از آن جا که بی معنایی همه چیز نصیب و قسمت ماست، نباید آن را عیب و نقص پندالشت، بلکه باید بتوان از آن لذت برد."
جستجوی بیهوده قهرمانان کوندرا آنان را به کسب آگاهی از این امر که دسترسی به ارزش های والا و معنا دادن به زندگی غیر ممکن است، می رساند و این مضمونی است در دیگر آثار او چون "خنده و فراموشی":
" انسان بودن چیزی پوچ و تهی است" هم تکرار شده است، یکسان سازی و کالا سازی انسان ها ، فروپاشی ارزش های انسانی، بیگانگی با معنای زندگی و بی باوری به هر گونه باور.
3- تقدیر گرایی
شخصیت های داستانی کوندرا اسیر تقدیری تصادفی، کور و ناگذیرند. آنان در چرخه ای بی پایان، اسیر حرکاتی از پیش تعیین شده اند. حتی شروع داستان هویت با یک تصادف است: " آنان به طور اتفاقی در دفترچه راهنما نام و نشانی هتلی را در شهری کوچک در کنار دریا ی نورماندی پیدا کرده بودند." انسان هایی که اسیر پنجه پرقدرت سرنوشتی محتومند. چون مهره شطرنج که حرکت خود را آگاهانه می پندارد اما در پشت این پندار ، تقدیری گریز ناپذیر قرار دارد. بنابر این هر تلاشی در جهت مقاومت در برابر سرنوشت بشر عبث و بی معناست ، حتی تلاش فرد در جهت دگرگون کردن وجود انسانی خود. این اعتقاد در داستان های دیگر او چون جاودانگی هم با جملات قصاری چون" تو از سرنوشت خود گریزی نداری" دیده می شود. این مفهوم جبری اندیشی در داستان هویت نیز از خلال سخنان " لوروا" نمودار می شود:" انسان قادر نیست جهان را تغییر دهد و آن را هرگز تغییر نخواهد داد."
4- توجه به گذشته
که در سه شاخه مختلف یعنی توجه به تاریخ، توجه به حافظه و هویت مطرح گشته است.
رویای شانتال در ابتدای داستان تماما از اشخاصی متعلق به گذشته اش انباشته بود، مادرش، شوهر سابقش و خواهر شوهرش. همچنین نمونه های دیگری چون "ف" دوست قدیمی ژان مارک که  او را در حافظه خود به همان گونه که در مدرسه بود نگهداشته بود و خاطره ای که " ف" از 16 سالگی ژان مارک برایش زنده می کرد. همین طور خاطره پسر فوت شده  شانتال " او از یک گذشته، گذشته مرده کوچک نگونبختی که مورد کم توجهی واقع گشته و خوار شمرده شده بود، در برابر آینده دفاع می کرد" و یا ژان مارک که در نامه ای به حسرت گذشته محوناشدنی اشاره می کند- همه و همه ارادت کوندرا را به گذشته زرین و بازگشت ناپذیر نشان می دهد.
کوندرا در هنر رمان این اعتقاد خود را آشکار می کند:"باید زندگی گذشته هر شخصیت رمان را شناساند زیرا همه انگیزه های  رفتار کنونی او در زندگی گذشته اش نهفته است." و بدین ترتیب او بخش اعظمی از رمان هویت را به معرفی زندگی گذشته شانتال و و ژان مارک می گذراند. چرا که گذشته آنان مجموعه خصایل روانی حال شخصیت هاست و از آن جا که حال چیزی برای این انسان ها در توشه خود ندارد  و آینده نیز چشم اندازش روشن نیست پس گذشته چون رویای کودک شانتال معتبرتر و مطمئن تر است. این قطعیت حضور گذشته در حال را خواهر شوهر سابق شانتال در این دیالوگ اعلان می کند:" شانتال با این همه ما معرف بخش بزرگی از زندگی ات هستیم! تو نمی توانی وجود ما را انکار کنی و ما را نادیده بگیری، تو نمی توانی گذشته را تغییر دهی".
داستان مشحون است از خاطراتی که با خاطرات گذشته کتاب سر و کار دارد و برای شخصیت ها دوره می شود و ذهن خواننده دائم به فصول قبلی که چون خاطره ای در ذهن او نیز ( چون ذهن شخصیت های داستان ) منقوش شده است، ارجاع داده می شود. تصویر ضیافت عیاشی که در آن مهمانان خوش گذران به حیوان تبدیل می شوند خاطره ای است که شانتال قبلا از ژان مارک شنیده است.
به یاد نیاوردن نام خود و همسرش و متعاقب آن به یاد آوردن باغی بزرگ با افراد بسیار و مردی کوچک اندام و لاغر و فرزندی که مرده است، خود خاطره ای است از زندگی اول شانتال ، خاطره ای که بی اندازه ضعیف شده است. مثال دیگر هنگامی است که شانتال در خانه ای محبوس شده بود و قصد فریاد زدن داشت اما قادر به این کار نمی شد و به جای آن صدای آآآ را در می آورد که این صدا تداعی کننده صدای پدر بزرگ اوست که خاطره آن را قبلا تعریف کرده بود.
کوندرا حتی با نشانه پردازی ها خاطراتی را در ذهن خواننده حک می کند و با تکرار این خاطرات در طول داستان، این ارجاع به گذشته را زنده می کند. برای مثال وقتی در پایان آن ضیافت عیاشی ، شانتال صدای چکش را می شنود، بلافاصله صدای چکشی که در اوایل داستان ، پس از رسیدن به خانه می شنود را تداعی می کند. همچنین تداعی رنگ های سفید و قرمز در جای جای داستان ( برای مثال تداعی شنل قرمز شانتال با پرده های سرخ رنگ ضیافت عیاشی) همه و همه از این نوع است.
کوندرا در مصاحبه ای می گوید" خاطره ها و یادبودهای انسانی ارزشهای بشیار ظریفی هستند که ما ناگزیریم حتی در بدترین شرایط از آن ها دفاع کنیم. آدم وقتی از حافظه ای زنده و پویا برخوردار است خیلی بیشتر می تواند خودش باشد. پس سراسر زندگی نبردی است علیه فراموشی... فراموشی که در همه حال حضور دارد می کوشد تا با کنکاش در گذشته های خصوصی و عمومی ما، ناتوان و درمانده مان سازد. فراموشی نیرویی است که قادر به نابودی همه چیز است."
که این همان مشکل شانتال است. درست در لحظه ای که باید همه چیز را به یاد آورد ، همه چیز را حتی نام خود را – همسرش و گذشته اش را به فراموشی می سپارد و از آن جا که نامگذاری و نامیدن پدیده ها در فلسفه هویت بخشی نامیده می شود ، بار دیگر بخوبی وجه تسمیه مناسب اثر با درونمایه آن را در می یابیم.
5-   حضور نویسنده در اثر
پیش از قرن 19 حضور نویسنده در رمان بیشتر در پیش زمینه قرار داشت. اما پس از آن نویسندگان مطرح ،این عنصر را به پس زمینه منتقل نمودند و حذف حضور نویسنده از اثر ، یکی از دستاوردهای تکاملی رمان محسوب شد. ولی کوندرا در نیمه دوم قرن بیستم دوباره سیر آن را معکوس کرده و در مورد سبک کارش به آثار ادبی گذشتگان چون رابله و سروانتس توجه دارد ، هماهگونه که نسبت به موسیقی ، تاریخ و سرزمین اروپا هم به گذشتگان تعلق بیشتری دارد.
"فلوبر" می گوید:" رمان نویس کسی است که می خواهد در پس اثر خود ناپدید شود" و به واقع با کم شدن دخالت نویسنده در اپر بار ادبی متن افزوده می شود وجنبه هنری آن ارتقا می یابد. اما کوندرا در این داستان چون دیگر رمان هایش  باورهای سیاسی-اعتقادیش را به نحوی شعارگونه و بیانیه مانند مطرح می کند و گه گاه نثرش را به نثر یک مقاله سیاسی نزدیک می کند. به خوبی می توان بخش هایی را که ناخودآگاه کوندرا دست به آفرینش هنری زده و اثری زنده و ملموس ساخته را از بخش هایی که خودآگاه او اندیشه های انتزاعی را وارد عرصه رمان ساخته و متن را خشک و غیر هنری ساخته ، تفکیک کرد.
برای مثال حضور نویسنده در اثر هنگامی که "ژان مارک" درخصوص مفهوم دوستی سخنرانی طولانی برای همسرش می کند ( این سخنرانی 2 فصل رمان را به خود اختصاص می دهد) حس می شود. او می گوید :" چگونه دوستی پدید می آید ؟ مسلما همچون اتحادی که بدون آن انسان در برابر دشمنان خلع سلاح شده است و..."
این گونه فلسفی به بحث نشستن برای یک زوج، یک دیالوگ نامحتمل، ناخوشایند و طولانی به ارمغان می آورد ، که به راحتی می توان صدای نویسنده را از پشت آن شنید اما با این سخنان فاضل مآبانه چیزی جز خستگی و ملال نصیب خواننده نمی شود. مثال دیگر هنگامی است که این سخنرانی در خصوص وقت است:" مسئله آنان وقت است، کاری باید کرد که وقت بگذرد. به خودی خود بگذرد، به تنهایی، بی آنکه تلاش کنند، بی آنکه مجبور باشند ، مانند راه روندگان کوفته و فرسوده ، خودشان وقت را بگذرانند و از این روست که او حرف می زند" و بسیاری اطاله کلام های دیگر.
و بالاخره آن جا که کوندرا به تعقل سیاسی در رمان می پردازد و به اثبات باورهای ذهنی و صدور احکام جزمی می پردازد اثر خود را در برابررمان آسیب پذیر می نماید: " بورژوازی حق حیات ندارد، هنری که طبقه کارگر درک نکند باید از میان برود، دانشی که در خدمت منافع بورژوازی است بی ارزش است، کسانی که این دانش را آموزش می دهند باید از دانشگاه بیرون رانده شوند، برای دشمنان آزادی نباید آزادی قائل شد..."
به هر حال ژرفکاوی و نفوذ در پیچیدگی های روان آدمی ، اندیشه ای عمیق که به ناشناخته های روان انسان نفوذ می کند و آن را ملموس و محسوس می سازد ودر آمیختن اندیشه ای فلسفی به باری سیاسی ، کاری است که کوندرا می کند. رجعت به گذشته ، از حال به در شدن و بیگانگی و حیرت از زمان از دست رفته و سپس جستجو ، جست و جوی بهشتی گمشده در این گذشته احیا شده، سرنوشت انسانی آرمانی است که کوندرا نشان می دهد و با وجودی که نویسنده انگیزه ها و رفتارهای شخصیت ها را به سوال می گیرد و آن را شرح می دهد ولی سوالات بسیاری در ذهن خواننده باقی می ماند، چرا که خود نویسنده معتقد است: " رمان به همه جواب ها مسلط می شود تا آن ها را به صورت سوال در آورد."


برچسب‌ها: خرید کتاب هویت میلان کوندرا, درباره کتاب های میلان کوندرا, خرید کتاب جاودانگی, خرید کتاب عشق های خنده دار
+ نوشته شده در  یکشنبه شانزدهم بهمن 1390ساعت 20:43  توسط www.karaketab.com  |