کتاب هویت نویسنده میلان کوندرا
برگردان پرویز همایون پور
چاپ نشر قطره 1383
نقد از شهره کائدی
میلان کوندرا ، نویسنده ی آثاری چون: " شوخی" ، " خنده و فراموشی" ،" جاودانگی"، " عشق های خنده دار" ، " بار هستی "، در رمان هویت نیز نگاه دردآلودی به ناکامی های یک زوج برای حفظ رابطه ی عاشقانه در کنار حفظ هویت مستقلشان دارد. داستان هویت شامل چندین بخش در هم تنیده است که چون دیگر آثار کوندرا همان فرض همیشگی او را یعنی فردیت زدایی و تجاوز به حریم تنهایی انسان ها را از زاویه ای دیگر تشریح کرده است. مشکل او مشکل انسان اروپای مرکزی است و مبارزه برای جلوگیری از امحای فردیت و تجاوز به تنهایی انسان ها. مشکلی که در عشق و روابط انسانی نیز رسوخ می کند و آن را در محاصره ی نیروهایی مرموز و پنهان میگیرد. کوندرا با نگاهی موشکافانه و تحلیل گر وضعیتی را که انسان اروپایی را مجبور به فراموشی خویشتن خویش و بر باد رفتن شخصیت خود می سازد در قالب یک رویا ، رویایی که نمی دانیم از آن کیست و از آغاز کدامین لحظه با زندگی قهرمانان آمیخته شده، به زیبایی به تصویر کشیده است وباری دیگر اعتراضی دیگر علیه هستی یعنی آنچه را که او رمان می نامد خلق می کند.
برای اینکه به مضامین آشنای کار او در قیاس با سایر آثارش اشاره کنیم می توانیم تحت عناوین ذیل نگاهی مختصر به آن ها داشته باشیم.
1- تقدس فرد گرایی
تقدس فردگرایی اولین مضمون آشنای آثار کوندراست. در جوامع صنعتی و تحت سلطه سیستم توتالیتر که اجتماع محدودکننده ی آزادی های فردی است، تنها ماندن و تنها بودن فرد واکنشی طبیعی است که مقدس شمرده می شود و تجاوز به حریم آن کفر قلمداد می گردد. این واکنش، واکنش طبیعی انسان موجود در جامعه ای بسته است . در چنین جامعه ای همه جا چشم هایی هستند که انسان را بکاود. حتی اگر این چشم ها ، نظام اعتقاد ، سیستم یا فرد عاشقی باشد که زندگی فردی و وضعیت های شخصی را در جهت آرمانی جمعی گرفتار کند. این مطلب به خوبی از خلال اعتراض ذهنی "شانتال" در ابتدای داستان نمودار می شود:
" در این جهان که هر یک از قدم های ما زیر نظر است و ضبط می شود، جایی که در فروشگاه های بزرگ دوربین های فیلمبرداری مراقب ماست ، جایی که انسان حتی نمی تواند عاشق باشد. بی آنکه فردایش پژوهندگان و کاوندگان او را به باد پرسش نگیرند ، چگونه ممکن است کسی از دست نظارت همگانی رها شود و بی آنکه اثری از خود بر جای گذارد، ناپدید شود؟"
شخصیت های آثار کوندرا چون خود او روشنفکران معترضی هستند که از فقدان امکان بروز اندیشه ی شخصی شان در عذابند و مایلند بر خلاف مدار حاکم بر جامعه در مدار ذهنی خود بگردند. در جای جای داستان این انتقاد یعنی تجاوز به حریم تنهایی انسان و امحای فردیت و جهان درونی او به چشم می خورد. آنجا که شانتال در قبال توصیه ی آوردن بچه ی دیگری پس از مرگ پسرش مقاومت می کند( چه که از فردیت جایگزین ناپذیر فرزندش دفاع می نماید) یا آنجا که در گفتگویی با " ژان مارک" این گونه می گوید:
" حتی در شکم مادرت،که می گویند مقدس است، در امان نیستی،از تو فیلم بر می دارند، جاسوسی ات را می کنند، می خواهند همه کارهایت را ببینند."
و آن جا که پس از یک مکالمه ذهنی با خود :" این آپارتمان من است،من به تنها ماندن در آن ، تنها ماندن شکوهمندانه و حاکمانه در آن ، اشتیاق فراوان دارم" خطاب به خواهر شوهر سابق خود و ژان مارک می گوید :"این آپارمان من است و هیچ کس حق ندارد کمدهای مرا و وسایل خصوصی مرا زیرورو کند، هیچ کس تکرار می کنم هیچ کس." این اعتراض او به عملکرد نظارتی دیگران به خوبی تصویر شده است.
شخصیت های آثار کوندرا در راستای اصالت فردی وعدم توجه به اصالت جمع، به تدریج ماهیتشان را از دست می دهند، بی اهمیت و محو ، گم و حتی عده ای تسلیم مرگ می شوند. مانند زمانی که شانتال در قطاری که رو به تونل میرفت احساس کرد از هر گونه زیر نظر بودن دور می شود و این کلمه به ذهنش آمد " گم شدگان " و متعاقب آن از این که سفر به سوی ناپدید شدن نه غم انگیز که شیرین وشادی بخش بود ، شگفت زده شد. همچنین است سرنوشت "ف" دوست ژان مارک که در بیمارستان به سوی مرگ قدم بر می داشت و مثال های بسار دیگر.
2- پوچ گرایی
پوچ گرایی نتیجه ی فرد گرایی بی حاصل است. بی معنایی و بی ارزش بودن زندگی شخصیت های رمان کوندرا ،عدم باورشان به انسان به عنوان موجودی متحول و پویا- انسانی که با نفی ارزش های درونی اش از مسیر انسانی منحرف شده و به سوی شی ء و کالا شدن سوق داده شده ، مضمون آشنای دیگردر آثار این نویسنده است. این ایستایی را می توان به خوبی از خلال جملات داستان بیرون کشید.
" او از نبود کامل ماجرا لذت می برد، ماجرا یعنی شیوه در آغوش گرفتن جهان، او دیگر نمی خواست جهان را در آغوش گیرد. او دیگر جهان را نمی خواست."
" همه اندیشه ها برابرند ، زیرا همه اظهار نظرها و همه موضع گیری ها دارای ارزش یکسانند."
"عشق ، حتی اگر وجود داشته باشد، نباید وجود داشته باشد."
و اوج نادرست دانستن حرکتهای انسانی( توسط شخصیت های داستان) را در این جمله می توان دید: " از آن جا که بی معنایی همه چیز نصیب و قسمت ماست، نباید آن را عیب و نقص پندالشت، بلکه باید بتوان از آن لذت برد."
جستجوی بیهوده قهرمانان کوندرا آنان را به کسب آگاهی از این امر که دسترسی به ارزش های والا و معنا دادن به زندگی غیر ممکن است، می رساند و این مضمونی است در دیگر آثار او چون "خنده و فراموشی":
" انسان بودن چیزی پوچ و تهی است" هم تکرار شده است، یکسان سازی و کالا سازی انسان ها ، فروپاشی ارزش های انسانی، بیگانگی با معنای زندگی و بی باوری به هر گونه باور.
3- تقدیر گرایی
شخصیت های داستانی کوندرا اسیر تقدیری تصادفی، کور و ناگذیرند. آنان در چرخه ای بی پایان، اسیر حرکاتی از پیش تعیین شده اند. حتی شروع داستان هویت با یک تصادف است: " آنان به طور اتفاقی در دفترچه راهنما نام و نشانی هتلی را در شهری کوچک در کنار دریا ی نورماندی پیدا کرده بودند." انسان هایی که اسیر پنجه پرقدرت سرنوشتی محتومند. چون مهره شطرنج که حرکت خود را آگاهانه می پندارد اما در پشت این پندار ، تقدیری گریز ناپذیر قرار دارد. بنابر این هر تلاشی در جهت مقاومت در برابر سرنوشت بشر عبث و بی معناست ، حتی تلاش فرد در جهت دگرگون کردن وجود انسانی خود. این اعتقاد در داستان های دیگر او چون جاودانگی هم با جملات قصاری چون" تو از سرنوشت خود گریزی نداری" دیده می شود. این مفهوم جبری اندیشی در داستان هویت نیز از خلال سخنان " لوروا" نمودار می شود:" انسان قادر نیست جهان را تغییر دهد و آن را هرگز تغییر نخواهد داد."
4- توجه به گذشته
که در سه شاخه مختلف یعنی توجه به تاریخ، توجه به حافظه و هویت مطرح گشته است.
رویای شانتال در ابتدای داستان تماما از اشخاصی متعلق به گذشته اش انباشته بود، مادرش، شوهر سابقش و خواهر شوهرش. همچنین نمونه های دیگری چون "ف" دوست قدیمی ژان مارک که او را در حافظه خود به همان گونه که در مدرسه بود نگهداشته بود و خاطره ای که " ف" از 16 سالگی ژان مارک برایش زنده می کرد. همین طور خاطره پسر فوت شده شانتال " او از یک گذشته، گذشته مرده کوچک نگونبختی که مورد کم توجهی واقع گشته و خوار شمرده شده بود، در برابر آینده دفاع می کرد" و یا ژان مارک که در نامه ای به حسرت گذشته محوناشدنی اشاره می کند- همه و همه ارادت کوندرا را به گذشته زرین و بازگشت ناپذیر نشان می دهد.
کوندرا در هنر رمان این اعتقاد خود را آشکار می کند:"باید زندگی گذشته هر شخصیت رمان را شناساند زیرا همه انگیزه های رفتار کنونی او در زندگی گذشته اش نهفته است." و بدین ترتیب او بخش اعظمی از رمان هویت را به معرفی زندگی گذشته شانتال و و ژان مارک می گذراند. چرا که گذشته آنان مجموعه خصایل روانی حال شخصیت هاست و از آن جا که حال چیزی برای این انسان ها در توشه خود ندارد و آینده نیز چشم اندازش روشن نیست پس گذشته چون رویای کودک شانتال معتبرتر و مطمئن تر است. این قطعیت حضور گذشته در حال را خواهر شوهر سابق شانتال در این دیالوگ اعلان می کند:" شانتال با این همه ما معرف بخش بزرگی از زندگی ات هستیم! تو نمی توانی وجود ما را انکار کنی و ما را نادیده بگیری، تو نمی توانی گذشته را تغییر دهی".
داستان مشحون است از خاطراتی که با خاطرات گذشته کتاب سر و کار دارد و برای شخصیت ها دوره می شود و ذهن خواننده دائم به فصول قبلی که چون خاطره ای در ذهن او نیز ( چون ذهن شخصیت های داستان ) منقوش شده است، ارجاع داده می شود. تصویر ضیافت عیاشی که در آن مهمانان خوش گذران به حیوان تبدیل می شوند خاطره ای است که شانتال قبلا از ژان مارک شنیده است.
به یاد نیاوردن نام خود و همسرش و متعاقب آن به یاد آوردن باغی بزرگ با افراد بسیار و مردی کوچک اندام و لاغر و فرزندی که مرده است، خود خاطره ای است از زندگی اول شانتال ، خاطره ای که بی اندازه ضعیف شده است. مثال دیگر هنگامی است که شانتال در خانه ای محبوس شده بود و قصد فریاد زدن داشت اما قادر به این کار نمی شد و به جای آن صدای آآآ را در می آورد که این صدا تداعی کننده صدای پدر بزرگ اوست که خاطره آن را قبلا تعریف کرده بود.
کوندرا حتی با نشانه پردازی ها خاطراتی را در ذهن خواننده حک می کند و با تکرار این خاطرات در طول داستان، این ارجاع به گذشته را زنده می کند. برای مثال وقتی در پایان آن ضیافت عیاشی ، شانتال صدای چکش را می شنود، بلافاصله صدای چکشی که در اوایل داستان ، پس از رسیدن به خانه می شنود را تداعی می کند. همچنین تداعی رنگ های سفید و قرمز در جای جای داستان ( برای مثال تداعی شنل قرمز شانتال با پرده های سرخ رنگ ضیافت عیاشی) همه و همه از این نوع است.
کوندرا در مصاحبه ای می گوید" خاطره ها و یادبودهای انسانی ارزشهای بشیار ظریفی هستند که ما ناگزیریم حتی در بدترین شرایط از آن ها دفاع کنیم. آدم وقتی از حافظه ای زنده و پویا برخوردار است خیلی بیشتر می تواند خودش باشد. پس سراسر زندگی نبردی است علیه فراموشی... فراموشی که در همه حال حضور دارد می کوشد تا با کنکاش در گذشته های خصوصی و عمومی ما، ناتوان و درمانده مان سازد. فراموشی نیرویی است که قادر به نابودی همه چیز است."
که این همان مشکل شانتال است. درست در لحظه ای که باید همه چیز را به یاد آورد ، همه چیز را حتی نام خود را – همسرش و گذشته اش را به فراموشی می سپارد و از آن جا که نامگذاری و نامیدن پدیده ها در فلسفه هویت بخشی نامیده می شود ، بار دیگر بخوبی وجه تسمیه مناسب اثر با درونمایه آن را در می یابیم.
5- حضور نویسنده در اثر
پیش از قرن 19 حضور نویسنده در رمان بیشتر در پیش زمینه قرار داشت. اما پس از آن نویسندگان مطرح ،این عنصر را به پس زمینه منتقل نمودند و حذف حضور نویسنده از اثر ، یکی از دستاوردهای تکاملی رمان محسوب شد. ولی کوندرا در نیمه دوم قرن بیستم دوباره سیر آن را معکوس کرده و در مورد سبک کارش به آثار ادبی گذشتگان چون رابله و سروانتس توجه دارد ، هماهگونه که نسبت به موسیقی ، تاریخ و سرزمین اروپا هم به گذشتگان تعلق بیشتری دارد.
"فلوبر" می گوید:" رمان نویس کسی است که می خواهد در پس اثر خود ناپدید شود" و به واقع با کم شدن دخالت نویسنده در اپر بار ادبی متن افزوده می شود وجنبه هنری آن ارتقا می یابد. اما کوندرا در این داستان چون دیگر رمان هایش باورهای سیاسی-اعتقادیش را به نحوی شعارگونه و بیانیه مانند مطرح می کند و گه گاه نثرش را به نثر یک مقاله سیاسی نزدیک می کند. به خوبی می توان بخش هایی را که ناخودآگاه کوندرا دست به آفرینش هنری زده و اثری زنده و ملموس ساخته را از بخش هایی که خودآگاه او اندیشه های انتزاعی را وارد عرصه رمان ساخته و متن را خشک و غیر هنری ساخته ، تفکیک کرد.
برای مثال حضور نویسنده در اثر هنگامی که "ژان مارک" درخصوص مفهوم دوستی سخنرانی طولانی برای همسرش می کند ( این سخنرانی 2 فصل رمان را به خود اختصاص می دهد) حس می شود. او می گوید :" چگونه دوستی پدید می آید ؟ مسلما همچون اتحادی که بدون آن انسان در برابر دشمنان خلع سلاح شده است و..."
این گونه فلسفی به بحث نشستن برای یک زوج، یک دیالوگ نامحتمل، ناخوشایند و طولانی به ارمغان می آورد ، که به راحتی می توان صدای نویسنده را از پشت آن شنید اما با این سخنان فاضل مآبانه چیزی جز خستگی و ملال نصیب خواننده نمی شود. مثال دیگر هنگامی است که این سخنرانی در خصوص وقت است:" مسئله آنان وقت است، کاری باید کرد که وقت بگذرد. به خودی خود بگذرد، به تنهایی، بی آنکه تلاش کنند، بی آنکه مجبور باشند ، مانند راه روندگان کوفته و فرسوده ، خودشان وقت را بگذرانند و از این روست که او حرف می زند" و بسیاری اطاله کلام های دیگر.
و بالاخره آن جا که کوندرا به تعقل سیاسی در رمان می پردازد و به اثبات باورهای ذهنی و صدور احکام جزمی می پردازد اثر خود را در برابررمان آسیب پذیر می نماید: " بورژوازی حق حیات ندارد، هنری که طبقه کارگر درک نکند باید از میان برود، دانشی که در خدمت منافع بورژوازی است بی ارزش است، کسانی که این دانش را آموزش می دهند باید از دانشگاه بیرون رانده شوند، برای دشمنان آزادی نباید آزادی قائل شد..."
به هر حال ژرفکاوی و نفوذ در پیچیدگی های روان آدمی ، اندیشه ای عمیق که به ناشناخته های روان انسان نفوذ می کند و آن را ملموس و محسوس می سازد ودر آمیختن اندیشه ای فلسفی به باری سیاسی ، کاری است که کوندرا می کند. رجعت به گذشته ، از حال به در شدن و بیگانگی و حیرت از زمان از دست رفته و سپس جستجو ، جست و جوی بهشتی گمشده در این گذشته احیا شده، سرنوشت انسانی آرمانی است که کوندرا نشان می دهد و با وجودی که نویسنده انگیزه ها و رفتارهای شخصیت ها را به سوال می گیرد و آن را شرح می دهد ولی سوالات بسیاری در ذهن خواننده باقی می ماند، چرا که خود نویسنده معتقد است: " رمان به همه جواب ها مسلط می شود تا آن ها را به صورت سوال در آورد."
درود به اهالي فرهنگ و دانش