كباب غاز / سيد محمد على جمالزاده
كباب غاز / سيد محمد على جمالزاده
محمدعلي جمالزاده سال 1274 هجري شمسي در خانوادهاي مشروطهخواه به دنيا آمد. در 17 سالگي براي تحصيل به بيروت رفت و پس از چندي رهسپار پاريس شد. جمالزداه پس از تحقيق دربارهي مزدك ، بررسي روابط قديم روس و ايران را در مجله كاوه برلين به چاپ رساند و آنگاه «گنج شايگان» را در باب اقتصاد ايران نوشت. اولين مجموعه داستانهاي كوتاه ايراني را تحت عنوان «يكي بود يكي نبود» در سال 1300 منتشر كرد و به اعتبار همين كتاب او را آغازگر واقعگرايي در نثر معاصر فارسي دانستهاند. در داستانهاي جمالزاده گوشههايي از زندگي ايرانيان در دوره مشروطه به صورتي انتقادي و با نثري ساده، طنزآميز و آكنده از ضربالمثلها و اصطلاحهاي عاميانه، تصوير شده است. جمالزاده 15 سال در برلين ماند و در آنجا كارمند سفارت ايران بود و همزمان در روزنامه كاوه، مقاله مينوشت. در سال 1311 به ژنو رفت و كارمند دفتر بينالمللي كار شد. اين نويسنده در سال 1355 شرح حال خود را در «راهنماي كتاب» نوشت و مقالات زيادي نيز در بسياري از مجلات به چاپ رساند و كتابهاي مختلفي از جمله «خسيس» مولير و «ويلهم تل» شيلر را به فارسي ترجمه كرد. نثر جمالزاده دلنشين و شيرين است. تسلط بر اصطلاحات مذهبي و روايات اسلامي از شاخصههاي نثر اوست. جمالزاده در دوران كهولت به مدت پنج سال مشغول نوشتن خاطرات و مكاتبه با نويسندگان شد. وي در تاريخ 15 آبان سال 1376 در شهر ژنو سويس از دنيا رفت.
آثار:به «دارالمجانين»، «سرگذشت عمو حسينعلي» در سال 1321 ، «سروته يك كرباس» 1323 ، «قلتشن ديوان» 1325 ، «صحراي محشر»، «هزار پيشه» 1326 ، «معصومه شيرازي» 1333 ، «تلخ و شيرين» 1334 ، «شاهكار»1337 ،«كهنه و نو»، « قصه قصهها» و «قصههاي كوتاه قنبرعلي» 1338 ، « هفت كشور» و «غير از خدا هيچكس نبود» 1340 ، «شورآباد» 1341 ، «خاك و آدم » و «صندوقچه اسرار» 1342 ، «آسمان و ريسمان» 1343 ، «مركب محو» 1344 ،«قصههاي كوتاه براي بچههاي ريشدار» 1352 ، «قصه ما به سر رسيد» 1357
* كباب غاز/ شب عيد نوروز بود و موقع ترفيع رتبه. در اداره با همقطارها قرار و مدار گذاشته بوديم كه هركس اول ترفيع رتبه يافت، به عنوان وليمه يك مهماني دستهجمعي كرده، كباب غاز صحيحي بدهد دوستان نوش جان نموده به عمر و عزتش دعا كنند.
زد و ترفيع رتبه به اسم من درآمد. فورن مسالهى مهماني و قرار با رفقا را با عيالم كه بهتازگي با هم عروسي كرده بوديم در ميان گذاشتم. گفت تو شيريني عروسي هم به دوستانت ندادهاي و بايد در اين موقع درست جلوشان درآيي. ولي چيزي كه هست چون ظرف و كارد و چنگال براي دوازده نفر بيشتر نداريم يا بايد باز يك دست ديگر خريد و يا بايد عدهى مهمان بيشتر از يازده نفر نباشد كه با خودت بشود دوازده نفر.
گفتم خودت بهتر ميداني كه در اين شب عيدي ماليه از چه قرار است و بودجه ابدن اجازهي خريدن خرت و پرت تازه نميدهد و دوستان هم از بيست و سه چهار نفر كمتر نميشوند.
گفت يك بر نرهخر گردنكلفت را كه نميشود وعده گرفت. تنها همان رتبههاي بالا را وعده بگير و مابقي را نقدن خط بكش و بگذار سماق بمكند.
گفتم ايبابا، خدا را خوش نميآيد. اين بدبختها سال آزگار يكبار برايشان چنين پايي ميافتد و شكمها را مدتي است صابون زدهاند كه كبابغاز بخورند و ساعتشماري ميكنند. اگر از زيرش در بروم چشمم را در خواهند آورد و حالا كه خودمانيم، حق هم دارند. چطور است از منزل يكي از دوستان و آشنايان يكدست ديگر ظرف و لوازم عاريه بگيريم؟
با اوقات تلخ گت اين خيال را از سرت بيرون كن كه محال است در ميهماني اول بعد از عروسي بگذارم از كسي چيز عاريه وارد اين خانه بشود؛ مگر نميداني كه شكوم ندارد و بچهي اول ميميرد؟
گفتم پس چارهاي نيست جز اينكه دو روز مهماني بدهيم. يك روز يكدسته بيايند و بخورند و فرداي آن روز دستهي ديگر. عيالم با اين ترتيب موافقت كرد و بنا شد روز دوم عيد نوروز دستهي اول و روز سوم دستهي دوم بيايند.
اينك روز دوم عيد است و تدارك پذيرايي از هرجهت ديده شده است. علاوه بر غاز معهود، آش جو اعلا و كباب برهي ممتاز و دو رنگ پلو و چندجور خورش با تمام مخلفات رو به راه شده است. در تختخواب گرم و نرم و تازهاي كه از جملهي اسباب جهاز خانم است لم داده و به تفريح تمام مشغول خواندن حكايتهاي بينظير صادق هدايت بودم. درست كيفور شده بودم كه عيالم وارد شد و گفت جوان ديلاقي مصطفىنام آمده ميگويد پسرعموي تني تو است و براي عيد مباركي شرفياب شده است.
مصطفي پسرعموي دختردايي خالهي مادرم ميشد. جواني به سن بيست و پنج يا بيست و شش. لات و لوت و آسمان جل و بيدست و پا و پخمه و گاگول و تا بخواهي بدريخت و بدقواره. هروقت ميخواست حرفي بزند، رنگ ميگذاشت و رنگ برميداشت و مثل اينكه دسته هاون برنجي در گلويش گير كرده باشد دهنش باز ميماند و به خرخر ميافتاد. الحمدالله سالي يك مرتبه بيشتر از زيارت جمالش مسرور و مشعوف نميشدم.
به زنم گفتم تو را به خدا بگو فلاني هنوز از خواب بيدار نشده و شر اين غول بيشاخ و دم را از سر ما بكن و بگذار برود لاي دست باباي عليهالرحمهاش.
گفت به من دخلي ندارد! مال بد بيخ ريش صاحبش. ماشاءالله هفت قرآن به ميان پسرعموي دستهديزي خودت است. هرگلي هست به سر خودت بزن. من اساسن شرط كردهام با قوم و خويشهاي ددري تو هيچ سر و كاري نداشته باشم؛ آنهم با چنين لندهور الدنگي.
ديدم چارهاي نيست و خدا را هم خوش نميآيد اين بيچاره كه لابد از راه دور و دراز با شكم گرسنه و پاي برهنه به اميد چند ريال عيدي آمده نااميد كنم. پيش خودم گفتم چنين روز مباركي صلهى ارحام نكني كي خواهي كرد؟ لذا صدايش كردم، سرش را خم كرده وارد شد. ديدم ماشاءالله چشم بد دور آقا واترقيدهاند. قدش درازتر و پك و پوزش كريهتر شده است. گردنش مثل گردن همان غاز مادرمردهاي كه در همان ساعت در ديگ مشغول كباب شدن بود سر از يقهي چركين بيرون دوانده بود و اگرچه به حساب خودش ريش تراشيده بود، اما پشمهاي زرد و سرخ و خرمايي به بلندي يك انگشت از لابلاي يقهي پيراهن، سر به در آورده و مثل كزمهايي كه به مارچوبهي گنديده افتاده باشند در پيرامون گردن و گلو در جنبش و اهتزاز بودند. از توصيف لباسش بهتر است بگذرم، ولي همينقدر ميدانم كه سر زانوهاي شلوارش_ كه از بس شسته شده بودند بهقدر يك وجب خورد رفته بود_ چنان باد كرده بود كه راستيراستي تصور كردم دو رأس هندوانه از جايي كش رفته و در آنجا مخفي كرده است.
مشغول تماشا و ورانداز اين مخلوق كمياب و شيء عجيب بودم كه عيالم هراسان وارد شده گفت خاك به سرم مرد حسابي، اگر ما امروز اين غاز را براي مهمانهاي امروز بياوريم، براي مهمانهاي فردا از كجا غاز خواهي آورد؟ تو كه يك غاز بيشتر نياوردهاي و به همهي دوستانت هم وعدهي كباب غاز دادهاي!
ديدم حرف حسابي است و بدغفلتي شده. گفتم آيا نميشود نصف غاز را امروز و نصف ديگرش را فردا سر ميز آورد؟
گفت مگر ميخواهي آبروي خودت را بريزي؟ هرگز ديده نشده كه نصف غاز سر سفره بياورند. تمام حسن كباب غاز به اين است كه دستنخورده و سر به مهر روي ميز بيايد.
حقا كه حرف منطقي بود و هيچ برو برگرد نداشت. در دم ملتفت وخامت امر گرديده و پس از مدتي انديشه و استشاره، چارهي منحصر به فرد را در اين ديدم كه هرطور شده تا زود است يك غاز ديگر دست و پا كنيم. به خود گفتم اين مصطفي گرچه زياد كودن و بينهايت چلمن است، ولي پيدا كردن يك غاز در شهر بزرگي مثل تهران، كشف آمريكا و شكستن گردن رستم كه نيست؛ لابد اينقدرها از دستش ساخته است. به او خطاب كرده گفتم: مصطفي جان لابد ملتفت شدهاي مطلب از چه قرار است. سر نازنينت را بنازم. ميخواهم نشان بدهي كه چند مرده حلاجي و از زير سنگ هم شده امروز يك عدد غاز خوب و تازه به هر قيمتي شده براي ما پيدا كني.
مصطفي به عادت معهود، ابتدا مبلغي سرخ و سياه شد و بالاخره صدايش بريدهبريده مثل صداي قلياني كه آبش را كم و زياد كنند از نيپيچ حلقوم بيرون آمد و معلوم شد ميفرمايند در اين روز عيد، قيد غاز را بايد به كلي زد و از اين خيال بايد منصرف شد، چون كه در تمام شهر يك دكان باز نيست.
با حال استيصال پرسيدم پس چه خاكي به سرم بريزم؟ با همان صدا و همان اطوار، آب دهن را فرو برده گفت والله چه عرض كنم! مختاريد؛ ولي خوب بود ميهماني را پس ميخوانديد. گفتم خدا عقلت بدهد يكساعت ديگر مهمانها وارد ميشوند؛ چهطور پس بخوانم؟ گفت خودتان را بزنيد به ناخوشي و بگوييد طبيب قدغن كرده، از تختخواب پايين نياييد. گفتم همين امروز صبح به چند نفرشان تلفن كردهام چطور بگويم ناخوشم؟ گفت بگوييد غاز خريده بودم سگ برده. گفتم تو رفقاي مرا نميشناسي، بچه قنداقي كه نيستند بگويم ممه را لولو برد و آنها هم مثل بچهي آدم باور كنند. خواهند گفت جانت بالا بيايد ميخواستي يك غاز ديگر بخري و اصلن پاپي ميشوند كه سگ را بياور تا حسابش را دستش بدهيم. گفت بسپاريد اصلن بگويند آقا منزل تشريف ندارند و به زيارت حضرت معصومه رفتهاند.
ديدم زياد پرتوبلا ميگويد؛ خواستم نوكش را چيده، دمش را روي كولش بگذارم و به امان خدا بسپارم. گفتم مصطفي ميداني چيست؟ عيدي تو را حاضر كردهام. اين اسكناس را ميگيري و زود ميروي كه ميخواهم هر چه زودتر از قول من و خانم به زنعمو جانم سلام برساني و بگويي انشاءالله اين سال نو به شما مبارك باشد و هزارسال به اين سالها برسيد.
ولي معلوم بود كه فكر و خيال مصطفي جاي ديگر است. بدون آنكه اصلن به حرفهاي من گوش داده باشد، دنبالهي افكار خود را گرفته، گفت اگر ممكن باشد شيوهاي سوار كرد كه امروز مهمانها دست به غاز نزنند، ميشود همين غاز را فردا از نو گرم كرده دوباره سر سفره آورد.
اين حرف كه در بادي امر زياد بيپا و بيمعني بهنظر ميآمد، كمكم وقتي درست آن را در زوايا و خفاياي خاطر و مخيله نشخوار كردم، معلوم شد آنقدرها هم نامعقول نيست و نبايد زياد سرسري گرفت. هرچه بيشتر در اين باب دقيق شدم يك نوع اميدواري در خود حس نمودم و ستارهي ضعيفي در شبستان تيره و تار درونم درخشيدن گرفت. رفتهرفته سر دماغ آمدم و خندان و شادمان رو به مصطفي نموده گفتم اولين بار است كه از تو يك كلمه حرف حسابي ميشنوم ولي بهنظرم اين گره فقط به دست خودت گشوده خواهد شد. بايد خودت مهارت به خرج بدهي كه احدي از مهمانان درصدد دستزدن به اين غاز برنيايد.
مصطفي هم جاني گرفت و گرچه هنوز درست دستگيرش نشده بود كه مقصود من چيست و مهارش را به كدام جانب ميخواهم بكشم، آثار شادي در وجناتش نمودار گرديد. بر تعارف و خوشزباني افزوده گفتم چرا نميآيي بنشيني؟ نزديكتر بيا. روي اين صندلي مخملي پهلوي خودم بنشين. بگو ببينم حال و احوالت چهطور است؟ چهكار ميكني؟ ميخواهي برايت شغل و زن مناسبي پيدا كنم؟ چرا گز نميخوري؟ از اين باقلا نوشجان كن كه سوقات يزد است...
مصطفي قد دراز و كجومعوش را روي صندلي مخمل جا داد و خواست جويدهجويده از اين بروز محبت و دلبستگي غيرمترقبهي هرگز نديده و نشنيده سپاسگزاري كند، ولي مهلتش نداده گفتم استغفرالله، اين حرفها چيست؟ تو برادر كوچك من هستي. اصلن امروز هم نميگذارم از اينجا بروي. بايد ميهمان عزيز خودم باشي. يكسال تمام است اينطرفها نيامده بودي. ما را يكسره فراموش كردهاي و انگار نه انگار كه در اين شهر پسرعموئي هم داري. معلوم ميشود از مرگ ما بيزاري. الا و لله كه امروز بايد ناهار را با ما صرف كني. همين الان هم به خانم ميسپارم يكدست از لباسهاي شيك خودم هم بدهد بپوشي و نونوار كه شدي بايد سر ميز پهلوي خودم بنشيني. چيزي كه هست ملتفت باش وقتي بعد از مقدمات آشجو و كباببره و برنج و خورش، غاز را روي ميز آوردند، ميگويي ايبابا دستم به دامنتان، ديگر شكم ما جا ندارد. اينقدر خوردهايم كه نزديك است بتركيم. كاه از خودمان نيست، كاهدان كه از خودمان است. واقعن حيف است اين غاز به اين خوبي را سگخور كنيم. از طرف خود و اين آقايان استدعاي عاجزانه دارم بفرماييد همينطور اين دوري را برگردانند به اندرون و اگر خيلي اصرار داريد، ممكن است باز يكي از ايام همين بهار، خدمت رسيده از نو دلي از عزا درآوريم. ولي خدا شاهد است اگر امروز بيشتر از اين به ما بخورانيد همينجا بستري شده وبال جانت ميگرديم. مگر آنكه مرگ ما را خواسته باشيد. ..
آنوقت من هرچه اصرار و تعارف ميكنم تو بيشتر امتناع ميورزي و به هر شيوهاي هست مهمانان ديگر را هم با خودت همراه ميكني.
مصطفي كه با دهان باز و گردن دراز حرفهاي مرا گوش ميداد، پوزخند نمكيني زد؛ يعني كه كشك و پس از مدتي كوككردن دستگاه صدا گفت: "خوب دستگيرم شد. خاطر جمع باشيد كه از عهده برخواهم آمد."
چندينبار درسش را تكرار كردم تا از بر شد. وقتي مطمئن شدم كه خوب خرفهم شده براي تبديل لباس و آراستن سر و وضع به اتاق ديگرش فرستادم و باز رفتم تو خط مطالعهي حكايات كتاب "سايه روشن".
دو ساعت بعد مهمانها بدون تخلف، تمام و كمال دور ميز حلقه زده در صرفكردن صيغهي "بلعت" اهتمام تامي داشتند كه ناگهان مصطفي با لباس تازه و جوراب و كراوات ابريشمي ممتاز و پوتين جير براق و زراق و فتان و خرامان چون طاووس مست وارد شد؛ صورت را تراشيده سوراخ و سمبه و چاله و دستاندازهاي آن را با گرد و كرم كاهگلمالي كرده، زلفها را جلا داده، پشمهاي زيادي گوش و دماغ و گردن را چيده، هر هفت كرده و معطر و منور و معنعن، گويي يكي از عشاق نامي سينماست كه از پرده به در آمده و مجلس ما را به طلعت خود مشرف و مزين نموده باشد. خيلي تعجب كردم كه با آن قد دراز چه حقهاي بهكار برده كه لباس من اينطور قالب بدنش درآمده است. گويي جامهاي بود كه درزي ازل به قامت زيباي جناب ايشان دوخته است.
آقاي مصطفيخان با كمال متانت و دلربايي، تعارفات معمولي را برگزار كرده و با وقار و خونسردي هرچه تمامتر، به جاي خود، زير دست خودم به سر ميز قرار گرفت. او را به عنوان يكي از جوانهاي فاضل و لايق پايتخت به رفقا معرفي كردم و چون ديدم به خوبي از عهدهي وظايف مقررهي خود برميآيد، قلبن مسرور شدم و در باب آن مسالهي معهود خاطرم داشت بهكلي آسوده ميشد.
بهقصد ابراز رضامندي، خود گيلاسي از عرق پر كرده و تعارف كنان گفتم: آقاي مصطفيخان از اين عرق اصفهان كه الكلش كم است يك گيلاس نوشجان بفرماييد.
لبها را غنچه كرده گفت: اگرچه عادت به كنياك فرانسوي ستارهنشان دارم، ولي حالا كه اصرار ميفرماييد اطاعت ميكنم.اينرا گفته و گيلاس عرق را با يك حركت مچدست ريخت در چالهي گلو و دوباره گيلاس را به طرف من دراز كرده گفت: عرقش بدطعم نيست. مزهي ودكاي مخصوص لنينگراد را دارد كه اخيرن شارژ دافر روس چند بطري براي من تعارف فرستاده بود. جاي دوستان خالي، خيلي تعريف دارد ولي اين عرق اصفهان هم پاي كمي از آن ندارد. ايراني وقتي تشويق ديد فرنگي را تو جيبش ميگذارد. يك گيلاس ديگر لطفن پر كنيد ببينم.
چه دردسر بدهم؟ طولي نكشيد كه دو ثلث شيشهي عرق بهانضمام مقدار عمدهاي از مشروبات ديگر در خمرهي شكم اين جوان فاضل و لايق سرازير شد. محتاج به تذكار نيست كه ايشان در خوراك هم سرسوزني قصور را جايز نميشمردند. از همهي اينها گذشته، از اثر شراب و كباب چنان قلب ماهيتش شده بود كه باور كردني نيست؛ حالا ديگر چانهاش هم گرم شده و در خوشزباني و حرافي و شوخي و بذله و لطيفه نوك جمع را چيده و متكلم وحده و مجلسآراي بلامعارض شده است. كليد مشكلگشاي عرق، قفل تپق را هم از كلامش برداشته و زبانش چون ذوالفقار از نيام برآمده و شقالقمر ميكند.
اين آدم بيچشم و رو كه از امامزاده داود و حضرت عبدالعظيم قدم آنطرفتر نگذاشته بود، از سرگذشتهاي خود در شيكاگو و منچستر و پاريس و شهرهاي ديگر از اروپا و آمريكا چيزها حكايت مي كرد كه چيزي نمانده بود خود من هم بر منكرش لعنت بفرستم. همه گوش شده بودند و ايشان زبان. عجب در اين است كه فرورفتن لقمههاي پيدرپي ابدن جلو صدايش را نميگرفت. گويي حنجرهاش دو تنبوشه داشت؛ يكي براي بلعيدن لقمه و ديگري براي بيرون دادن حرفهاي قلنبه.
به مناسبت صحبت از سيزده عيد بنا كرد به خواندن قصيدهاي كه ميگفت همين ديروز ساخته. فرياد و فغان مرحبا و آفرين به آسمان بلند شد. دو نفر از آقايان كه خيلي ادعاي فضل و كمالشان ميشد مقداري از ابيات را دو بار و سه بار مكرر ساختند. يكي از حضار كه كبادهي شعر و ادب ميكشيد چنان محظوظ گرديده بود كه جلو رفته جبههي شاعر را بوسيده و گفت "ايوالله؛ حقيقتن استادي" و از تخلص او پرسيد. مصطفي به رسم تحقير، چين به صورت انداخته گفت من تخلص را از زوائد و از جملهي رسوم و عاداتي ميدانم كه بايد متروك گردد، ولي به اصرار مرحوم اديب پيشاوري كه خيلي به من لطف داشتند و در اواخر عمر با بنده مألوف بودند و كاسه و كوزه يكي شده بوديم، كلمهي "استاد" را بر حسب پيشنهاد ايشان اختيار كردم. اما خوش ندارم زياد استعمال كنم.
همهي حضار يكصدا تصديق كردند كه تخلصي بس بهجاست و واقعن سزاوار حضرت ايشان است.
در آن اثنا صداي زنگ تلفن از سرسراي عمارت بلند شد. آقاي استاد رو به نوكر نموده فرمودند: "همقطار احتمال ميدهم وزيرداخله باشد و مرا بخواهد. بگوييد فلاني حالا سر ميز است و بعد خودش تلفن خواهد كرد." ولي معلوم شد نمره غلطي بوده است.
اگر چشمم احيانن تو چشمش ميافتاد، با همان زبان بيزباني نگاه، حقش را كف دستش ميگذاشتم. ولي شستش خبردار شده بود و چشمش مثل مرغ سربريده مدام در روي ميز از اين بشقاب به آن بشقاب ميدويد و به كائنات اعتنا نداشت.
حالا آشجو و كباببره و پلو و چلو و مخلفات ديگر صرف شده است و پيشدرآمد كنسرت آروق شروع گرديده و موقع مناسبي است كه كباب غاز را بياورند.
مثل اينكه چشمبهراه كلهي اشپختر باشم دلم ميتپد و براي حفظ و حصانت غاز، در دل، فالله خير حافظن ميگويم. خادم را ديدم قاب بر روي دست وارد شد و يكرأس غاز فربه و برشته كه هنوز روغن در اطرافش وز ميزند در وسط ميز گذاشت و ناپديد شد.
ششدانگ حواسم پيش مصطفي است كه نكند بوي غاز چنان مستش كند كه دامنش از دست برود. ولي خير، الحمدالله هنوز عقلش به جا و سرش تو حساب است. به محض اينكه چشمش به غاز افتاد رو به مهمانها نموده گفت: آقايان تصديق بفرماييد كه ميزبان عزيز ما اين يك دم را ديگر خوش نخواند. ايا حالا هم وقت آوردن غاز است؟ من كه شخصن تا خرخره خوردهام و اگر سرم را از تنم جدا كنيد يك لقمه هم ديگر نميتوانم بخورم، ولو مائدهي آسماني باشد. ما كه خيال نداريم از اينجا يكراست به مريضخانهي دولتي برويم. معدهي انسان كه گاوخوني زندهرود نيست كه هرچه تويش بريزي پر نشود. آنگاه نوكر را صدا زده گفت: "بيا همقطار، آقايان خواهش دارند اين غاز را برداري و بيبرو برگرد يكسر ببري به اندرون."
مهمانها سخت در محظور گير كرده و تكليف خود را نميدانند. از يكطرف بوي كباب تازه به دماغشان رسيده است و ابدن بي ميل نيستند ولو به عنوان مقايسه باشد، لقمهاي از آن چشيده، طعم و مزهي غاز را با بره بسنجند. ولي در مقابل تظاهرات شخص شخيصي چون آقاي استاد دودل مانده بودند و گرچه چشمهايشان به غاز دوخته شده بود، خواهي نخواهي جز تصديق حرفهاي مصطفي و بله و البته گفتن چارهاي نداشتند. ديدم توطئهي ما دارد ميماسد. دلم مي خواست ميتوانستم صدآفرين به مصطفي گفته لب و لوچهي شترياش را به باد بوسه بگيرم. فكر كردم از آن تاريخ به بعد زيربغلش را بگيرم و برايش كار مناسبي دست و پا كنم، ولي محض حفظ ظاهر و خالي نبودن عريضه، كارد پهن و درازي شبيه به ساطور قصابي به دست گرفته بودم و مانند حضرت ابراهيم كه بخواهد اسماعيل را قرباني كند، مدام به غاز عليهالسلام حمله آورده و چنان وانمود ميكردم كه ميخواهم اين حيوان بي يار و ياور را از هم بدرم و ضمنن يك دوجين اصرار بود كه به شكم آقاي استاد ميبستم كه محض خاطر من هم شده فقط يك لقمه ميل بفرماييد كه لااقل زحمت آشپز از ميان نرود و دماغش نسوزد.
خوشبختانه كه قصاب زبان غاز را با كلهاش بريده بود، والا چه چيزها كه با آن زبان به من بي حياي دو رو نميگفت! خلاصه آنكه از من همه اصرار بود و از مصطفي انكار و عاقبت كار به آنجايي كشيد كه مهمانها هم با او همصدا شدند و دشتهجمعي خواستار بردن غاز و هوادار تماميت و عدم تجاوز به آن گرديدند.
كار داشت به دلخواه انجام مييافت كه ناگهان از دهنم در رفت كه اخر آقايان؛ حيف نيست كه از چنين غازي گذشت كه شكمش را از آلوي برغان پركردهاند و منحصرن با كرهي فرنگي سرخ شده است؟ هنوز اين كلام از دهن خرد شدهي ما بيرون نجسته بود كه مصطفي مثل اينكه غفلتن فنرش در رفته باشد، بياختيار دست دراز كرد و يك كتف غاز را كنده به نيش كشيد و گفت: "حالا كه ميفرماييد با آلوي برغان پر شده و با كرهي فرنگي سرخش كردهاند، روا نيست بيش از اين روي ميزبان محترم را زمين انداخت و محض خاطر ايشان هم شده يك لقمهي مختصر ميچشيم."
ديگران كه منتظر چنين حرفي بودند، فرصت نداده مانند قحطيزدگان به جان غاز افتادند و در يك چشم به هم زدن، گوشت و استخوان غاز مادرمرده مانند گوشت و استخوان شتر قرباني در كمركش دروازهي حلقوم و كتل و گردنهي يك دوجين شكم و روده، مراحل مضغ و بلع و هضم و تحليل را پيمود؛ يعني به زبان خودماني رندان چنان كلكش را كندند كه گويي هرگز غازي سر از بيضه به در نياورده، قدم به عالم وجود ننهاده بود!
ميگويند انسان حيواني است گوشتخوار، ولي اين مخلوقات عجيب گويا استخوانخوار خلق شده بودند. واقعن مثل اين بود كه هركدام يك معدهي يدكي هم همراه آورده باشند. هيچ باوركردني نبود كه سر همين ميز، آقايان دو ساعت تمام كارد و چنگال بهدست، با يك خروار گوشت و پوست و بقولات و حبوبات، در كشمكش و تلاش بودهاند و ته بشقابها را هم ليسيدهاند. هر دوازدهتن، تمام و كمال و راست و حسابي از سر نو مشغول خوردن شدند و به چشم خود ديدم كه غاز گلگونم، لختلخت و "قطعة بعد اخرى" طعمهي اين جماعت كركس صفت شده و "كان لم يكن شيئن مذكورا" در گورستان شكم آقايان ناپديد گرديد.
مرا ميگويي، از تماشاي اين منظرهي هولناك آب به دهانم خشك شده و به جز تحويلدادن خندههاي زوركي و خوشامدگوييهاي ساختگي كاري از دستم ساخته نبود.
اما دو كلمه از آقاي استاد بشنويد كه تازه كيفشان گل كرده بود، در حالي كه دستمال ابريشمي مرا از جيب شلواري كه تعلق به دعاگو داشت درآورده به ناز و كرشمه، لب و دهان نازنين خود را پاك ميكردند باز فيلشان به ياد هندوستان افتاده از نو بناي سخنوري را گذاشته، از شكار گرازي كه در جنگلهاي سوييس در مصاحبت جمعي از مشاهير و اشراف آنجا كرده بودند و از معاشقهي خود با يكي از دخترهاي بسيار زيبا و با كمال آن سرزمين، چيزهايي حكايت كردند كه چه عرض كنم. حضار هم تمام را مانند وحي منزل تصديق كردند و مدام بهبه تحويل ميدادند.
در همان بحبوحهي بخوربخور كه منظرهي فنا و زوال غاز خدابيامرز مرا به ياد بيثباتي فك بوقلمون و شقاوت مردم دون و مكر و فريب جهان پتياره و وقاحت اين مصطفاي بدقواره انداخته بود، باز صداي تلفن بلند شد. بيرون جستم و فورن برگشته رو به آقاي شكارچي معشوقهكش نموده گفتم: آقاي مصطفيخان وزير داخله شخصن پاي تلفن است و اصرار دارد با خود شما صحبت بدارد.
يارو حساب كار خود را كرده بدون آنكه سرسوزني خود را از تك و تا بيندازد، دل به دريا زده و به دنبال من از اتاق بيرون آمد.
به مجرد اينكه از اتاق بيرون آمديم، در را بستم و صداي كشيدهي آبنكشيدهاي به قول متجددين طنينانداز گرديد و پنج انگشت دعاگو به معيت مچ و كف و مايتعلق بر روي صورت گلانداختهي آقاي استادي نقش بست. گفتم: "خانهخراب؛ تا حلقوم بلعيده بودي باز تا چشمت به غاز افتاد دين و ايمان را باختي و به مني كه چون تو ازبكي را صندوقچهي سر خود قرار داده بودم، خيانت ورزيدي و نارو زدي؟ د بگير كه اين ناز شستت باشد" و باز كشيدهي ديگري نثارش كردم.
با همان صداي بريدهبريده و زبان گرفته و ادا و اطوارهاي معمولي خودش كه در تمام مدت ناهار اثري از آن هويدا نبود، نفسزنان و هقهق كنان گفت: "پسرعمو جان، من چه گناهي دارم؟ مگر يادتان رفته كه وقتي با هم قرار و مدار گذاشتيم شما فقط صحبت از غاز كرديد؛ كي گفته بوديد كه توي روغن فرنگي سرخ شده و توي شكمش آلوي برغان گذاشتهاند؟ تصديق بفرماييد كه اگر تقصيري هست با شماست نه با من."
بهقدري عصباني شده بودم كه چشمم جايي را نميديد. از اين بهانهتراشيهايش داشتم شاخ درميآوردم. بياختيار در خانه را باز كرده و اين جوان نمكنشناس را مانند موشي كه از خمرهي روغن بيرون كشيده باشند، بيرون انداختم و قدري براي به جا آمدن احوال و تسكين غليان دروني در دور حياط قدم زده، آنگاه با صورتي كه گويي قشري از خندهي تصنعي روي آن كشيده باشند، وارد اتاق مهمانها شدم.
ديدم چپ و راست مهمانها دراز كشيدهاند و مشغول تختهزدن هستند و شش دانگ فكر و حواسشان در خط شش و بش و بستن خانهي افشار است. گفتم آقاي مصطفيخان خيلي معذرت خواستند كه مجبور شدند بدون خداحافظي با آقايان بروند. وزيرداخله اتومبيل شخصي خود را فرستاده بودند كه فورن آن جا بروند و ديگر نخواستند مزاحم اقايان بشوند.
همهي اهل مجلس تأسف خوردند و از خوشمشربي و خوشمحضري و فضل و كمال او چيزها گفتند و براي دعوت ايشان به مجالس خود، نمرهي تلفن و نشاني منزل او را از من خواستند و من هم از شما چه پنهان با كمال بيچشم و رويي بدون آنكه خم به ابرو بياورم همه را غلط دادم.
فرداي آن روز به خاطرم آمد كه ديروز يكدست از بهترين لباسهاي نو دوز خود را با كليهي متفرعات به انضمام مايحتوي يعني آقاي استادي مصطفيخان به دست چلاقشدهي خودماز خانه بيرون انداختهام. ولي چون كه تيري كه از شست رفته باز نميگردد، يكبار ديگر به كلام بلندپايهي "از ماست كه بر ماست" ايمان آوردم و پشت دستم را داغ كردم كه تا من باشم ديگر پيرامون ترفيعرتبه نگردم.
محمدعلي جمالزاده سال 1274 هجري شمسي در خانوادهاي مشروطهخواه به دنيا آمد. در 17 سالگي براي تحصيل به بيروت رفت و پس از چندي رهسپار پاريس شد. جمالزداه پس از تحقيق دربارهي مزدك ، بررسي روابط قديم روس و ايران را در مجله كاوه برلين به چاپ رساند و آنگاه «گنج شايگان» را در باب اقتصاد ايران نوشت. اولين مجموعه داستانهاي كوتاه ايراني را تحت عنوان «يكي بود يكي نبود» در سال 1300 منتشر كرد و به اعتبار همين كتاب او را آغازگر واقعگرايي در نثر معاصر فارسي دانستهاند. در داستانهاي جمالزاده گوشههايي از زندگي ايرانيان در دوره مشروطه به صورتي انتقادي و با نثري ساده، طنزآميز و آكنده از ضربالمثلها و اصطلاحهاي عاميانه، تصوير شده است. جمالزاده 15 سال در برلين ماند و در آنجا كارمند سفارت ايران بود و همزمان در روزنامه كاوه، مقاله مينوشت. در سال 1311 به ژنو رفت و كارمند دفتر بينالمللي كار شد. اين نويسنده در سال 1355 شرح حال خود را در «راهنماي كتاب» نوشت و مقالات زيادي نيز در بسياري از مجلات به چاپ رساند و كتابهاي مختلفي از جمله «خسيس» مولير و «ويلهم تل» شيلر را به فارسي ترجمه كرد. نثر جمالزاده دلنشين و شيرين است. تسلط بر اصطلاحات مذهبي و روايات اسلامي از شاخصههاي نثر اوست. جمالزاده در دوران كهولت به مدت پنج سال مشغول نوشتن خاطرات و مكاتبه با نويسندگان شد. وي در تاريخ 15 آبان سال 1376 در شهر ژنو سويس از دنيا رفت.
آثار:به «دارالمجانين»، «سرگذشت عمو حسينعلي» در سال 1321 ، «سروته يك كرباس» 1323 ، «قلتشن ديوان» 1325 ، «صحراي محشر»، «هزار پيشه» 1326 ، «معصومه شيرازي» 1333 ، «تلخ و شيرين» 1334 ، «شاهكار»1337 ،«كهنه و نو»، « قصه قصهها» و «قصههاي كوتاه قنبرعلي» 1338 ، « هفت كشور» و «غير از خدا هيچكس نبود» 1340 ، «شورآباد» 1341 ، «خاك و آدم » و «صندوقچه اسرار» 1342 ، «آسمان و ريسمان» 1343 ، «مركب محو» 1344 ،«قصههاي كوتاه براي بچههاي ريشدار» 1352 ، «قصه ما به سر رسيد» 1357
* كباب غاز/ شب عيد نوروز بود و موقع ترفيع رتبه. در اداره با همقطارها قرار و مدار گذاشته بوديم كه هركس اول ترفيع رتبه يافت، به عنوان وليمه يك مهماني دستهجمعي كرده، كباب غاز صحيحي بدهد دوستان نوش جان نموده به عمر و عزتش دعا كنند.
زد و ترفيع رتبه به اسم من درآمد. فورن مسالهى مهماني و قرار با رفقا را با عيالم كه بهتازگي با هم عروسي كرده بوديم در ميان گذاشتم. گفت تو شيريني عروسي هم به دوستانت ندادهاي و بايد در اين موقع درست جلوشان درآيي. ولي چيزي كه هست چون ظرف و كارد و چنگال براي دوازده نفر بيشتر نداريم يا بايد باز يك دست ديگر خريد و يا بايد عدهى مهمان بيشتر از يازده نفر نباشد كه با خودت بشود دوازده نفر.
گفتم خودت بهتر ميداني كه در اين شب عيدي ماليه از چه قرار است و بودجه ابدن اجازهي خريدن خرت و پرت تازه نميدهد و دوستان هم از بيست و سه چهار نفر كمتر نميشوند.
گفت يك بر نرهخر گردنكلفت را كه نميشود وعده گرفت. تنها همان رتبههاي بالا را وعده بگير و مابقي را نقدن خط بكش و بگذار سماق بمكند.
گفتم ايبابا، خدا را خوش نميآيد. اين بدبختها سال آزگار يكبار برايشان چنين پايي ميافتد و شكمها را مدتي است صابون زدهاند كه كبابغاز بخورند و ساعتشماري ميكنند. اگر از زيرش در بروم چشمم را در خواهند آورد و حالا كه خودمانيم، حق هم دارند. چطور است از منزل يكي از دوستان و آشنايان يكدست ديگر ظرف و لوازم عاريه بگيريم؟
با اوقات تلخ گت اين خيال را از سرت بيرون كن كه محال است در ميهماني اول بعد از عروسي بگذارم از كسي چيز عاريه وارد اين خانه بشود؛ مگر نميداني كه شكوم ندارد و بچهي اول ميميرد؟
گفتم پس چارهاي نيست جز اينكه دو روز مهماني بدهيم. يك روز يكدسته بيايند و بخورند و فرداي آن روز دستهي ديگر. عيالم با اين ترتيب موافقت كرد و بنا شد روز دوم عيد نوروز دستهي اول و روز سوم دستهي دوم بيايند.
اينك روز دوم عيد است و تدارك پذيرايي از هرجهت ديده شده است. علاوه بر غاز معهود، آش جو اعلا و كباب برهي ممتاز و دو رنگ پلو و چندجور خورش با تمام مخلفات رو به راه شده است. در تختخواب گرم و نرم و تازهاي كه از جملهي اسباب جهاز خانم است لم داده و به تفريح تمام مشغول خواندن حكايتهاي بينظير صادق هدايت بودم. درست كيفور شده بودم كه عيالم وارد شد و گفت جوان ديلاقي مصطفىنام آمده ميگويد پسرعموي تني تو است و براي عيد مباركي شرفياب شده است.
مصطفي پسرعموي دختردايي خالهي مادرم ميشد. جواني به سن بيست و پنج يا بيست و شش. لات و لوت و آسمان جل و بيدست و پا و پخمه و گاگول و تا بخواهي بدريخت و بدقواره. هروقت ميخواست حرفي بزند، رنگ ميگذاشت و رنگ برميداشت و مثل اينكه دسته هاون برنجي در گلويش گير كرده باشد دهنش باز ميماند و به خرخر ميافتاد. الحمدالله سالي يك مرتبه بيشتر از زيارت جمالش مسرور و مشعوف نميشدم.
به زنم گفتم تو را به خدا بگو فلاني هنوز از خواب بيدار نشده و شر اين غول بيشاخ و دم را از سر ما بكن و بگذار برود لاي دست باباي عليهالرحمهاش.
گفت به من دخلي ندارد! مال بد بيخ ريش صاحبش. ماشاءالله هفت قرآن به ميان پسرعموي دستهديزي خودت است. هرگلي هست به سر خودت بزن. من اساسن شرط كردهام با قوم و خويشهاي ددري تو هيچ سر و كاري نداشته باشم؛ آنهم با چنين لندهور الدنگي.
ديدم چارهاي نيست و خدا را هم خوش نميآيد اين بيچاره كه لابد از راه دور و دراز با شكم گرسنه و پاي برهنه به اميد چند ريال عيدي آمده نااميد كنم. پيش خودم گفتم چنين روز مباركي صلهى ارحام نكني كي خواهي كرد؟ لذا صدايش كردم، سرش را خم كرده وارد شد. ديدم ماشاءالله چشم بد دور آقا واترقيدهاند. قدش درازتر و پك و پوزش كريهتر شده است. گردنش مثل گردن همان غاز مادرمردهاي كه در همان ساعت در ديگ مشغول كباب شدن بود سر از يقهي چركين بيرون دوانده بود و اگرچه به حساب خودش ريش تراشيده بود، اما پشمهاي زرد و سرخ و خرمايي به بلندي يك انگشت از لابلاي يقهي پيراهن، سر به در آورده و مثل كزمهايي كه به مارچوبهي گنديده افتاده باشند در پيرامون گردن و گلو در جنبش و اهتزاز بودند. از توصيف لباسش بهتر است بگذرم، ولي همينقدر ميدانم كه سر زانوهاي شلوارش_ كه از بس شسته شده بودند بهقدر يك وجب خورد رفته بود_ چنان باد كرده بود كه راستيراستي تصور كردم دو رأس هندوانه از جايي كش رفته و در آنجا مخفي كرده است.
مشغول تماشا و ورانداز اين مخلوق كمياب و شيء عجيب بودم كه عيالم هراسان وارد شده گفت خاك به سرم مرد حسابي، اگر ما امروز اين غاز را براي مهمانهاي امروز بياوريم، براي مهمانهاي فردا از كجا غاز خواهي آورد؟ تو كه يك غاز بيشتر نياوردهاي و به همهي دوستانت هم وعدهي كباب غاز دادهاي!
ديدم حرف حسابي است و بدغفلتي شده. گفتم آيا نميشود نصف غاز را امروز و نصف ديگرش را فردا سر ميز آورد؟
گفت مگر ميخواهي آبروي خودت را بريزي؟ هرگز ديده نشده كه نصف غاز سر سفره بياورند. تمام حسن كباب غاز به اين است كه دستنخورده و سر به مهر روي ميز بيايد.
حقا كه حرف منطقي بود و هيچ برو برگرد نداشت. در دم ملتفت وخامت امر گرديده و پس از مدتي انديشه و استشاره، چارهي منحصر به فرد را در اين ديدم كه هرطور شده تا زود است يك غاز ديگر دست و پا كنيم. به خود گفتم اين مصطفي گرچه زياد كودن و بينهايت چلمن است، ولي پيدا كردن يك غاز در شهر بزرگي مثل تهران، كشف آمريكا و شكستن گردن رستم كه نيست؛ لابد اينقدرها از دستش ساخته است. به او خطاب كرده گفتم: مصطفي جان لابد ملتفت شدهاي مطلب از چه قرار است. سر نازنينت را بنازم. ميخواهم نشان بدهي كه چند مرده حلاجي و از زير سنگ هم شده امروز يك عدد غاز خوب و تازه به هر قيمتي شده براي ما پيدا كني.
مصطفي به عادت معهود، ابتدا مبلغي سرخ و سياه شد و بالاخره صدايش بريدهبريده مثل صداي قلياني كه آبش را كم و زياد كنند از نيپيچ حلقوم بيرون آمد و معلوم شد ميفرمايند در اين روز عيد، قيد غاز را بايد به كلي زد و از اين خيال بايد منصرف شد، چون كه در تمام شهر يك دكان باز نيست.
با حال استيصال پرسيدم پس چه خاكي به سرم بريزم؟ با همان صدا و همان اطوار، آب دهن را فرو برده گفت والله چه عرض كنم! مختاريد؛ ولي خوب بود ميهماني را پس ميخوانديد. گفتم خدا عقلت بدهد يكساعت ديگر مهمانها وارد ميشوند؛ چهطور پس بخوانم؟ گفت خودتان را بزنيد به ناخوشي و بگوييد طبيب قدغن كرده، از تختخواب پايين نياييد. گفتم همين امروز صبح به چند نفرشان تلفن كردهام چطور بگويم ناخوشم؟ گفت بگوييد غاز خريده بودم سگ برده. گفتم تو رفقاي مرا نميشناسي، بچه قنداقي كه نيستند بگويم ممه را لولو برد و آنها هم مثل بچهي آدم باور كنند. خواهند گفت جانت بالا بيايد ميخواستي يك غاز ديگر بخري و اصلن پاپي ميشوند كه سگ را بياور تا حسابش را دستش بدهيم. گفت بسپاريد اصلن بگويند آقا منزل تشريف ندارند و به زيارت حضرت معصومه رفتهاند.
ديدم زياد پرتوبلا ميگويد؛ خواستم نوكش را چيده، دمش را روي كولش بگذارم و به امان خدا بسپارم. گفتم مصطفي ميداني چيست؟ عيدي تو را حاضر كردهام. اين اسكناس را ميگيري و زود ميروي كه ميخواهم هر چه زودتر از قول من و خانم به زنعمو جانم سلام برساني و بگويي انشاءالله اين سال نو به شما مبارك باشد و هزارسال به اين سالها برسيد.
ولي معلوم بود كه فكر و خيال مصطفي جاي ديگر است. بدون آنكه اصلن به حرفهاي من گوش داده باشد، دنبالهي افكار خود را گرفته، گفت اگر ممكن باشد شيوهاي سوار كرد كه امروز مهمانها دست به غاز نزنند، ميشود همين غاز را فردا از نو گرم كرده دوباره سر سفره آورد.
اين حرف كه در بادي امر زياد بيپا و بيمعني بهنظر ميآمد، كمكم وقتي درست آن را در زوايا و خفاياي خاطر و مخيله نشخوار كردم، معلوم شد آنقدرها هم نامعقول نيست و نبايد زياد سرسري گرفت. هرچه بيشتر در اين باب دقيق شدم يك نوع اميدواري در خود حس نمودم و ستارهي ضعيفي در شبستان تيره و تار درونم درخشيدن گرفت. رفتهرفته سر دماغ آمدم و خندان و شادمان رو به مصطفي نموده گفتم اولين بار است كه از تو يك كلمه حرف حسابي ميشنوم ولي بهنظرم اين گره فقط به دست خودت گشوده خواهد شد. بايد خودت مهارت به خرج بدهي كه احدي از مهمانان درصدد دستزدن به اين غاز برنيايد.
مصطفي هم جاني گرفت و گرچه هنوز درست دستگيرش نشده بود كه مقصود من چيست و مهارش را به كدام جانب ميخواهم بكشم، آثار شادي در وجناتش نمودار گرديد. بر تعارف و خوشزباني افزوده گفتم چرا نميآيي بنشيني؟ نزديكتر بيا. روي اين صندلي مخملي پهلوي خودم بنشين. بگو ببينم حال و احوالت چهطور است؟ چهكار ميكني؟ ميخواهي برايت شغل و زن مناسبي پيدا كنم؟ چرا گز نميخوري؟ از اين باقلا نوشجان كن كه سوقات يزد است...
مصطفي قد دراز و كجومعوش را روي صندلي مخمل جا داد و خواست جويدهجويده از اين بروز محبت و دلبستگي غيرمترقبهي هرگز نديده و نشنيده سپاسگزاري كند، ولي مهلتش نداده گفتم استغفرالله، اين حرفها چيست؟ تو برادر كوچك من هستي. اصلن امروز هم نميگذارم از اينجا بروي. بايد ميهمان عزيز خودم باشي. يكسال تمام است اينطرفها نيامده بودي. ما را يكسره فراموش كردهاي و انگار نه انگار كه در اين شهر پسرعموئي هم داري. معلوم ميشود از مرگ ما بيزاري. الا و لله كه امروز بايد ناهار را با ما صرف كني. همين الان هم به خانم ميسپارم يكدست از لباسهاي شيك خودم هم بدهد بپوشي و نونوار كه شدي بايد سر ميز پهلوي خودم بنشيني. چيزي كه هست ملتفت باش وقتي بعد از مقدمات آشجو و كباببره و برنج و خورش، غاز را روي ميز آوردند، ميگويي ايبابا دستم به دامنتان، ديگر شكم ما جا ندارد. اينقدر خوردهايم كه نزديك است بتركيم. كاه از خودمان نيست، كاهدان كه از خودمان است. واقعن حيف است اين غاز به اين خوبي را سگخور كنيم. از طرف خود و اين آقايان استدعاي عاجزانه دارم بفرماييد همينطور اين دوري را برگردانند به اندرون و اگر خيلي اصرار داريد، ممكن است باز يكي از ايام همين بهار، خدمت رسيده از نو دلي از عزا درآوريم. ولي خدا شاهد است اگر امروز بيشتر از اين به ما بخورانيد همينجا بستري شده وبال جانت ميگرديم. مگر آنكه مرگ ما را خواسته باشيد. ..
آنوقت من هرچه اصرار و تعارف ميكنم تو بيشتر امتناع ميورزي و به هر شيوهاي هست مهمانان ديگر را هم با خودت همراه ميكني.
مصطفي كه با دهان باز و گردن دراز حرفهاي مرا گوش ميداد، پوزخند نمكيني زد؛ يعني كه كشك و پس از مدتي كوككردن دستگاه صدا گفت: "خوب دستگيرم شد. خاطر جمع باشيد كه از عهده برخواهم آمد."
چندينبار درسش را تكرار كردم تا از بر شد. وقتي مطمئن شدم كه خوب خرفهم شده براي تبديل لباس و آراستن سر و وضع به اتاق ديگرش فرستادم و باز رفتم تو خط مطالعهي حكايات كتاب "سايه روشن".
دو ساعت بعد مهمانها بدون تخلف، تمام و كمال دور ميز حلقه زده در صرفكردن صيغهي "بلعت" اهتمام تامي داشتند كه ناگهان مصطفي با لباس تازه و جوراب و كراوات ابريشمي ممتاز و پوتين جير براق و زراق و فتان و خرامان چون طاووس مست وارد شد؛ صورت را تراشيده سوراخ و سمبه و چاله و دستاندازهاي آن را با گرد و كرم كاهگلمالي كرده، زلفها را جلا داده، پشمهاي زيادي گوش و دماغ و گردن را چيده، هر هفت كرده و معطر و منور و معنعن، گويي يكي از عشاق نامي سينماست كه از پرده به در آمده و مجلس ما را به طلعت خود مشرف و مزين نموده باشد. خيلي تعجب كردم كه با آن قد دراز چه حقهاي بهكار برده كه لباس من اينطور قالب بدنش درآمده است. گويي جامهاي بود كه درزي ازل به قامت زيباي جناب ايشان دوخته است.
آقاي مصطفيخان با كمال متانت و دلربايي، تعارفات معمولي را برگزار كرده و با وقار و خونسردي هرچه تمامتر، به جاي خود، زير دست خودم به سر ميز قرار گرفت. او را به عنوان يكي از جوانهاي فاضل و لايق پايتخت به رفقا معرفي كردم و چون ديدم به خوبي از عهدهي وظايف مقررهي خود برميآيد، قلبن مسرور شدم و در باب آن مسالهي معهود خاطرم داشت بهكلي آسوده ميشد.
بهقصد ابراز رضامندي، خود گيلاسي از عرق پر كرده و تعارف كنان گفتم: آقاي مصطفيخان از اين عرق اصفهان كه الكلش كم است يك گيلاس نوشجان بفرماييد.
لبها را غنچه كرده گفت: اگرچه عادت به كنياك فرانسوي ستارهنشان دارم، ولي حالا كه اصرار ميفرماييد اطاعت ميكنم.اينرا گفته و گيلاس عرق را با يك حركت مچدست ريخت در چالهي گلو و دوباره گيلاس را به طرف من دراز كرده گفت: عرقش بدطعم نيست. مزهي ودكاي مخصوص لنينگراد را دارد كه اخيرن شارژ دافر روس چند بطري براي من تعارف فرستاده بود. جاي دوستان خالي، خيلي تعريف دارد ولي اين عرق اصفهان هم پاي كمي از آن ندارد. ايراني وقتي تشويق ديد فرنگي را تو جيبش ميگذارد. يك گيلاس ديگر لطفن پر كنيد ببينم.
چه دردسر بدهم؟ طولي نكشيد كه دو ثلث شيشهي عرق بهانضمام مقدار عمدهاي از مشروبات ديگر در خمرهي شكم اين جوان فاضل و لايق سرازير شد. محتاج به تذكار نيست كه ايشان در خوراك هم سرسوزني قصور را جايز نميشمردند. از همهي اينها گذشته، از اثر شراب و كباب چنان قلب ماهيتش شده بود كه باور كردني نيست؛ حالا ديگر چانهاش هم گرم شده و در خوشزباني و حرافي و شوخي و بذله و لطيفه نوك جمع را چيده و متكلم وحده و مجلسآراي بلامعارض شده است. كليد مشكلگشاي عرق، قفل تپق را هم از كلامش برداشته و زبانش چون ذوالفقار از نيام برآمده و شقالقمر ميكند.
اين آدم بيچشم و رو كه از امامزاده داود و حضرت عبدالعظيم قدم آنطرفتر نگذاشته بود، از سرگذشتهاي خود در شيكاگو و منچستر و پاريس و شهرهاي ديگر از اروپا و آمريكا چيزها حكايت مي كرد كه چيزي نمانده بود خود من هم بر منكرش لعنت بفرستم. همه گوش شده بودند و ايشان زبان. عجب در اين است كه فرورفتن لقمههاي پيدرپي ابدن جلو صدايش را نميگرفت. گويي حنجرهاش دو تنبوشه داشت؛ يكي براي بلعيدن لقمه و ديگري براي بيرون دادن حرفهاي قلنبه.
به مناسبت صحبت از سيزده عيد بنا كرد به خواندن قصيدهاي كه ميگفت همين ديروز ساخته. فرياد و فغان مرحبا و آفرين به آسمان بلند شد. دو نفر از آقايان كه خيلي ادعاي فضل و كمالشان ميشد مقداري از ابيات را دو بار و سه بار مكرر ساختند. يكي از حضار كه كبادهي شعر و ادب ميكشيد چنان محظوظ گرديده بود كه جلو رفته جبههي شاعر را بوسيده و گفت "ايوالله؛ حقيقتن استادي" و از تخلص او پرسيد. مصطفي به رسم تحقير، چين به صورت انداخته گفت من تخلص را از زوائد و از جملهي رسوم و عاداتي ميدانم كه بايد متروك گردد، ولي به اصرار مرحوم اديب پيشاوري كه خيلي به من لطف داشتند و در اواخر عمر با بنده مألوف بودند و كاسه و كوزه يكي شده بوديم، كلمهي "استاد" را بر حسب پيشنهاد ايشان اختيار كردم. اما خوش ندارم زياد استعمال كنم.
همهي حضار يكصدا تصديق كردند كه تخلصي بس بهجاست و واقعن سزاوار حضرت ايشان است.
در آن اثنا صداي زنگ تلفن از سرسراي عمارت بلند شد. آقاي استاد رو به نوكر نموده فرمودند: "همقطار احتمال ميدهم وزيرداخله باشد و مرا بخواهد. بگوييد فلاني حالا سر ميز است و بعد خودش تلفن خواهد كرد." ولي معلوم شد نمره غلطي بوده است.
اگر چشمم احيانن تو چشمش ميافتاد، با همان زبان بيزباني نگاه، حقش را كف دستش ميگذاشتم. ولي شستش خبردار شده بود و چشمش مثل مرغ سربريده مدام در روي ميز از اين بشقاب به آن بشقاب ميدويد و به كائنات اعتنا نداشت.
حالا آشجو و كباببره و پلو و چلو و مخلفات ديگر صرف شده است و پيشدرآمد كنسرت آروق شروع گرديده و موقع مناسبي است كه كباب غاز را بياورند.
مثل اينكه چشمبهراه كلهي اشپختر باشم دلم ميتپد و براي حفظ و حصانت غاز، در دل، فالله خير حافظن ميگويم. خادم را ديدم قاب بر روي دست وارد شد و يكرأس غاز فربه و برشته كه هنوز روغن در اطرافش وز ميزند در وسط ميز گذاشت و ناپديد شد.
ششدانگ حواسم پيش مصطفي است كه نكند بوي غاز چنان مستش كند كه دامنش از دست برود. ولي خير، الحمدالله هنوز عقلش به جا و سرش تو حساب است. به محض اينكه چشمش به غاز افتاد رو به مهمانها نموده گفت: آقايان تصديق بفرماييد كه ميزبان عزيز ما اين يك دم را ديگر خوش نخواند. ايا حالا هم وقت آوردن غاز است؟ من كه شخصن تا خرخره خوردهام و اگر سرم را از تنم جدا كنيد يك لقمه هم ديگر نميتوانم بخورم، ولو مائدهي آسماني باشد. ما كه خيال نداريم از اينجا يكراست به مريضخانهي دولتي برويم. معدهي انسان كه گاوخوني زندهرود نيست كه هرچه تويش بريزي پر نشود. آنگاه نوكر را صدا زده گفت: "بيا همقطار، آقايان خواهش دارند اين غاز را برداري و بيبرو برگرد يكسر ببري به اندرون."
مهمانها سخت در محظور گير كرده و تكليف خود را نميدانند. از يكطرف بوي كباب تازه به دماغشان رسيده است و ابدن بي ميل نيستند ولو به عنوان مقايسه باشد، لقمهاي از آن چشيده، طعم و مزهي غاز را با بره بسنجند. ولي در مقابل تظاهرات شخص شخيصي چون آقاي استاد دودل مانده بودند و گرچه چشمهايشان به غاز دوخته شده بود، خواهي نخواهي جز تصديق حرفهاي مصطفي و بله و البته گفتن چارهاي نداشتند. ديدم توطئهي ما دارد ميماسد. دلم مي خواست ميتوانستم صدآفرين به مصطفي گفته لب و لوچهي شترياش را به باد بوسه بگيرم. فكر كردم از آن تاريخ به بعد زيربغلش را بگيرم و برايش كار مناسبي دست و پا كنم، ولي محض حفظ ظاهر و خالي نبودن عريضه، كارد پهن و درازي شبيه به ساطور قصابي به دست گرفته بودم و مانند حضرت ابراهيم كه بخواهد اسماعيل را قرباني كند، مدام به غاز عليهالسلام حمله آورده و چنان وانمود ميكردم كه ميخواهم اين حيوان بي يار و ياور را از هم بدرم و ضمنن يك دوجين اصرار بود كه به شكم آقاي استاد ميبستم كه محض خاطر من هم شده فقط يك لقمه ميل بفرماييد كه لااقل زحمت آشپز از ميان نرود و دماغش نسوزد.
خوشبختانه كه قصاب زبان غاز را با كلهاش بريده بود، والا چه چيزها كه با آن زبان به من بي حياي دو رو نميگفت! خلاصه آنكه از من همه اصرار بود و از مصطفي انكار و عاقبت كار به آنجايي كشيد كه مهمانها هم با او همصدا شدند و دشتهجمعي خواستار بردن غاز و هوادار تماميت و عدم تجاوز به آن گرديدند.
كار داشت به دلخواه انجام مييافت كه ناگهان از دهنم در رفت كه اخر آقايان؛ حيف نيست كه از چنين غازي گذشت كه شكمش را از آلوي برغان پركردهاند و منحصرن با كرهي فرنگي سرخ شده است؟ هنوز اين كلام از دهن خرد شدهي ما بيرون نجسته بود كه مصطفي مثل اينكه غفلتن فنرش در رفته باشد، بياختيار دست دراز كرد و يك كتف غاز را كنده به نيش كشيد و گفت: "حالا كه ميفرماييد با آلوي برغان پر شده و با كرهي فرنگي سرخش كردهاند، روا نيست بيش از اين روي ميزبان محترم را زمين انداخت و محض خاطر ايشان هم شده يك لقمهي مختصر ميچشيم."
ديگران كه منتظر چنين حرفي بودند، فرصت نداده مانند قحطيزدگان به جان غاز افتادند و در يك چشم به هم زدن، گوشت و استخوان غاز مادرمرده مانند گوشت و استخوان شتر قرباني در كمركش دروازهي حلقوم و كتل و گردنهي يك دوجين شكم و روده، مراحل مضغ و بلع و هضم و تحليل را پيمود؛ يعني به زبان خودماني رندان چنان كلكش را كندند كه گويي هرگز غازي سر از بيضه به در نياورده، قدم به عالم وجود ننهاده بود!
ميگويند انسان حيواني است گوشتخوار، ولي اين مخلوقات عجيب گويا استخوانخوار خلق شده بودند. واقعن مثل اين بود كه هركدام يك معدهي يدكي هم همراه آورده باشند. هيچ باوركردني نبود كه سر همين ميز، آقايان دو ساعت تمام كارد و چنگال بهدست، با يك خروار گوشت و پوست و بقولات و حبوبات، در كشمكش و تلاش بودهاند و ته بشقابها را هم ليسيدهاند. هر دوازدهتن، تمام و كمال و راست و حسابي از سر نو مشغول خوردن شدند و به چشم خود ديدم كه غاز گلگونم، لختلخت و "قطعة بعد اخرى" طعمهي اين جماعت كركس صفت شده و "كان لم يكن شيئن مذكورا" در گورستان شكم آقايان ناپديد گرديد.
مرا ميگويي، از تماشاي اين منظرهي هولناك آب به دهانم خشك شده و به جز تحويلدادن خندههاي زوركي و خوشامدگوييهاي ساختگي كاري از دستم ساخته نبود.
اما دو كلمه از آقاي استاد بشنويد كه تازه كيفشان گل كرده بود، در حالي كه دستمال ابريشمي مرا از جيب شلواري كه تعلق به دعاگو داشت درآورده به ناز و كرشمه، لب و دهان نازنين خود را پاك ميكردند باز فيلشان به ياد هندوستان افتاده از نو بناي سخنوري را گذاشته، از شكار گرازي كه در جنگلهاي سوييس در مصاحبت جمعي از مشاهير و اشراف آنجا كرده بودند و از معاشقهي خود با يكي از دخترهاي بسيار زيبا و با كمال آن سرزمين، چيزهايي حكايت كردند كه چه عرض كنم. حضار هم تمام را مانند وحي منزل تصديق كردند و مدام بهبه تحويل ميدادند.
در همان بحبوحهي بخوربخور كه منظرهي فنا و زوال غاز خدابيامرز مرا به ياد بيثباتي فك بوقلمون و شقاوت مردم دون و مكر و فريب جهان پتياره و وقاحت اين مصطفاي بدقواره انداخته بود، باز صداي تلفن بلند شد. بيرون جستم و فورن برگشته رو به آقاي شكارچي معشوقهكش نموده گفتم: آقاي مصطفيخان وزير داخله شخصن پاي تلفن است و اصرار دارد با خود شما صحبت بدارد.
يارو حساب كار خود را كرده بدون آنكه سرسوزني خود را از تك و تا بيندازد، دل به دريا زده و به دنبال من از اتاق بيرون آمد.
به مجرد اينكه از اتاق بيرون آمديم، در را بستم و صداي كشيدهي آبنكشيدهاي به قول متجددين طنينانداز گرديد و پنج انگشت دعاگو به معيت مچ و كف و مايتعلق بر روي صورت گلانداختهي آقاي استادي نقش بست. گفتم: "خانهخراب؛ تا حلقوم بلعيده بودي باز تا چشمت به غاز افتاد دين و ايمان را باختي و به مني كه چون تو ازبكي را صندوقچهي سر خود قرار داده بودم، خيانت ورزيدي و نارو زدي؟ د بگير كه اين ناز شستت باشد" و باز كشيدهي ديگري نثارش كردم.
با همان صداي بريدهبريده و زبان گرفته و ادا و اطوارهاي معمولي خودش كه در تمام مدت ناهار اثري از آن هويدا نبود، نفسزنان و هقهق كنان گفت: "پسرعمو جان، من چه گناهي دارم؟ مگر يادتان رفته كه وقتي با هم قرار و مدار گذاشتيم شما فقط صحبت از غاز كرديد؛ كي گفته بوديد كه توي روغن فرنگي سرخ شده و توي شكمش آلوي برغان گذاشتهاند؟ تصديق بفرماييد كه اگر تقصيري هست با شماست نه با من."
بهقدري عصباني شده بودم كه چشمم جايي را نميديد. از اين بهانهتراشيهايش داشتم شاخ درميآوردم. بياختيار در خانه را باز كرده و اين جوان نمكنشناس را مانند موشي كه از خمرهي روغن بيرون كشيده باشند، بيرون انداختم و قدري براي به جا آمدن احوال و تسكين غليان دروني در دور حياط قدم زده، آنگاه با صورتي كه گويي قشري از خندهي تصنعي روي آن كشيده باشند، وارد اتاق مهمانها شدم.
ديدم چپ و راست مهمانها دراز كشيدهاند و مشغول تختهزدن هستند و شش دانگ فكر و حواسشان در خط شش و بش و بستن خانهي افشار است. گفتم آقاي مصطفيخان خيلي معذرت خواستند كه مجبور شدند بدون خداحافظي با آقايان بروند. وزيرداخله اتومبيل شخصي خود را فرستاده بودند كه فورن آن جا بروند و ديگر نخواستند مزاحم اقايان بشوند.
همهي اهل مجلس تأسف خوردند و از خوشمشربي و خوشمحضري و فضل و كمال او چيزها گفتند و براي دعوت ايشان به مجالس خود، نمرهي تلفن و نشاني منزل او را از من خواستند و من هم از شما چه پنهان با كمال بيچشم و رويي بدون آنكه خم به ابرو بياورم همه را غلط دادم.
فرداي آن روز به خاطرم آمد كه ديروز يكدست از بهترين لباسهاي نو دوز خود را با كليهي متفرعات به انضمام مايحتوي يعني آقاي استادي مصطفيخان به دست چلاقشدهي خودماز خانه بيرون انداختهام. ولي چون كه تيري كه از شست رفته باز نميگردد، يكبار ديگر به كلام بلندپايهي "از ماست كه بر ماست" ايمان آوردم و پشت دستم را داغ كردم كه تا من باشم ديگر پيرامون ترفيعرتبه نگردم.
+ نوشته شده در چهارشنبه دهم خرداد ۱۳۹۱ ساعت 16:19 توسط کارا کتاب
|
درود به اهالي فرهنگ و دانش