کتاب سندباد نامه  به گفته‌ اهل ادب، از جمله مواریث جهانی و در شمار پرخواننده‌ترین دست‌نوشته‌های کهن ماست. این کتاب از پارسی به سریانی و از آن به یونانی و پس به عبری، لاتینی، عربی و تمام زبانهای زنده‌ روز دنیا ترجمه شده است.
شاید دانستن این نکته بر اهمیت انتخاب و شوق خواننده این اثر بیفزاید که پس از انجیل، سندباد نامه، دومین کتابی است که به بیش از ده‌ها زبان مختلف برگردانده و دست به دست چرخیده و دسترسی به نسخه‌های ترجمه شده‌ اثر به زبانهای فرانسه و انگلیسی ممکن و عملی است.
در این که اصل کتاب و سرچشمه‌ اندیشه‌های کتاب از کجا بوده، میان ایران‌شناسان و شرق شناسان مدت‌ها بحث و اختلاف‌نظر بوده است.
گروهی اثر را اصالتاً هندی و گروهی کاملاً ایرانی و گروهی آمیخته‌ای از اندیشه‌های هر دو قوم و متاثر از داد و ستدهای فرهنگی می‌دانستند. در میان شرق‌شناسان "لوزلر" فرانسوی این اثر را هندی گفته است و پس از او"تئودور بنفی" اثر را به دلیل ساختار، شبیه کلیله و دمنه هندی خواند. ولی در آخرین پژوهش‌های ادبی دانشمند امریکایی به نام " پری"، وي بر نظرات پیشین قلم بطلان کشید و اثر را با توجه به شناسه‌های بسیار روشن، ایرانی شناخت که از آن جمله تکرار عدد مقدس هفت (هفت فیلسوف،هفت وزیر و...)، نام‌های ایرانی (کوروش و سندباد) و شیوه‌های به جزا رساندن مجرمان در داستان ها- سوار کردن مجرم بر چهار پا و گرداندن او در شهر) که شیوه‌اي کاملاً مرسوم در ایران بوده است. و شاهد آخر اينكه، كتاب در شيوه قصه‌پردازی، شيوه و ساختاري چون هزار و یکشب دارد که در آن هر شبی وزیران با گفتن حکایت‌ها، در حفظ جان شاهزاده می‌کوشند.
سندبادنامه، در اصل در دو روایت بزرگ و کوچک یا کامل (و مرتب) و ناقص وجود داشته است و نگارش آن به دوران انوشیروان خسرو اول پارسی برمی گردد. منشی آن برزویه‌ طبیب است که هم او، کلیله و دمنه را به فارسی برگرداند و شاید همین باعث آن همه شبهه در انتساب اثر به هندیان شده است.
سندبادنامه ، در طبقه‌بندی نوشته‌های ایرانی، در زمره‌ی داستانهای عامه‌پسند و سرگرم‌کننده قرار می‌گیرد و آنچه نباید از دایره‌ گفت بیرون بماند اینکه مانند هر اثر بی‌مانند ایرانی، در عین داستان‌گویی که شیوه‌ ظریف و استادانه‌ ایرانیان خردمند برای طرح مسایل بس مهم و پیچیده بوده است در راه آموزش مفاهیم ژرفی چون کشورداری، معاشرت، پند و اندرز، رفتار با رعیت، و... تلاش بسيار داشته است.
این کتاب در طول زمان با نام‌های گوناگوني مثل: سندباد حکیم، قصه‌ شاهزاده و هفت وزیر، هفت فرزانه و... نامیده شده است و متنی که امروزه در اختیار ماست از روی نسخه‌های نوشته شده توسط  ازرقی ‌هروی، ابوالفوارس فناروزی، سندبادنامه منظوم رودکی، دقایقی مروزی و شخصی به نام عضد حفظ و نوشته شده است که ما در این مطلب از متن نسخه‌ نوشته شده توسط «ظهیری سمرقندی» با تصحیح دکتر محمد باقر کمال‌الدینی بهره گرفته‌ایم.
درباره‌ ارزش ادبی سندبادنامه همین بس که چنانچه می‌دانیم از اواخر قرن پنج و شش هجری، شیوه‌ی خاصی در نگارش فارسی به وجود آمد که از آن با عنوان "نثر فنی" یاد می‌شود. نثر فنی متنی است که در رساندن پیام از آرایه‌های ادبی، استعاره، امثال و حکم، آرایش سخن با آیه و حدیث و پند و اندرز و از صنایع ادبی به وفور بهره برده باشد که بهترین مثال آن نثر نصراله منشی در برگرداندن کلیله و دمنه است و می‌تواند گفت که ظهیری سمرقندی در نگارش سندبادنامه خود  به خوبی از پس اجرای این فن بر آمده و داستان را وسیله‌اي برای بروز ذوق ادبی خود قرار داده است.
از جمله صنایع ادبی به کار رفته در متن این اثر می‌توان به: سجع، مراعات نظیر؛ موازنه و ترصیع، تتابع اضافات، تلمیح، تکرار و... اشاره داشت.
 در سندبادنامه‌ ظهیری، یک حکایت اصلی وجود دارد و سی و سه حکایت فرعی که به مبارزه‌ هفت وزیر دانا و کنیزکی سخن‌دان مي‌پردازند. وزيران برای بازداشتن شاه از کشتن فرزندش و آن دیگری برای تشویق وي به فرمان دادن به مرگ شاهزاده تلاش مي‌كنند و در این خلال، به زیبایی و روانی پندها و آموزه‌هایی در باب رعايت عدل و انصاف، شتاب نکردن در تصمیم‌گيري، تربیت فرزند و ساير درس‌های اخلاقي به خواننده ارایه می‌شود.
در باب سبب نوشته شدن این کتاب مسعودی در کتاب مروج‌الذهب نوشته است که «سندبادنامی در زمان شاهی کوروش‌نام می‌زیست که کتابی به نام "هفت وزیر و معلم و غلام و زن پادشاه" نگاشت در جهت تنظیم قواعد حکومت و کشورداری که به نام خودش سندباد معروف شد.» در نوشته‌های دیگران هر بار سببی برای این نگارش آورده شده که در اصل ماجرا تفاوت چندانی نمی‌کند. همین شادی ما را بس که این کتاب مانند بسیاری از دست‌نوشته‌های باارزش فارسی از ميان نرفته و هنوز موجود است.
 بسیاری از نویسندگان بزرگ ما در آثار خود از داستانهای سندبادنامه بهره گرفته‌اند از آن جمله است داستان سلیمان و هدهد در مثنوی مولانا که در سندبادنامه با نام "داستان هدهد و پارسامرد" آمده است که نشان‌دهنده‌ی اهميت این اثر است.
کتاب‌هایی هم به تقلید از سندبادنامه نوشته شده‌اند که می‌توان به: مرزبان‌نامه ، طوطی‌نامه و بختیار‌نامه اشاره کرد و در شب چهارم در قصه‌ دوم هزار و یکشب نیز داستانی از سندباد می‌بینیم.
در شروع داستان، از شاهی دادگر و خوش‌نام می‌شنویم به نام "کوردیس" که در داد و مهر و ادب پرآوازه بوده و رعیا زير سایه‌ حکومتش به خوشی روزگار می‌گذرانند. شاهی عارف‌مسلک و پارشا که دست از شهوت و هوا و هوس شسته است و با مشورت وزیران حکیم و فرزانه‌اش جز در راه رفاه خلق نمی‌کند و نمی‌داند. ولی از آنجا که کسی را بی‌غم نمی‌توان یافت او را فرزندی نیست تا جای بگیرد و پس از او بر تخت دادگری بنشیند.
ماجرای اصلی از زمانی آغاز می‌گردد که خداوند به کوردیس دادگر پسری می‌بخشد ولی او تا ده سال از دانش و خرد و آیین کشورداری هیچ نمی‌آموزد!
از میان هزار فیلسوف، هفت تن برای آموزگاری او برگزیده می‌شوند که سندباد یکی از آنان است و داوطلب آموزش پسر می‌شود.
پس از مدتی باز پسر چیزی نیاموخته و آبروی سندباد در خطر است که چرا از پس این کار برنیامده و نزدیک باشد که انگ ناکارآمدی بخورد!
سندباد درمهلتی که برای آموزش پسر دارد دست به ابتکاری در شیوه‌ای آموزش می‌زند و پسر در زمان مقتضی آنچه باید بیاموزد فرا می‌گیرد ولی درست در روزی که باید نزد شاه رفته و کرده‌ها را به او بنمایاند، سندباد در طالع شاهزاده نحسی می‌بیند و به او فرمان می‌دهد تا هفت روز با کسی لام تا کام سخنی نگوید تا نحسی از طالعش گذر کند و خود پنهان می‌شود و گره اصلی داستان در اینجا رخ می‌دهد: کنیزی از حرم شاه مدت‌هاست عاشق شاهزاده است و موقعیت را مناسب می‌بیند و از شاه می‌خواهد شاهزاده را به او بسپرد تا شرم و حیا از وي بگیرد و آماده‌ سخن گفتن با شاهش بگرداند. در حرم، به شاهزاده می‌گوید که اگر به عشق من پاسخ مساعد بدهی شاه را زهر می‌دهم تا تو بر تخت بنشینی. پسر از این سخن به خود می‌لرزد و حرم را ترک می‌کند.
 کنیزک از ترس اینکه مبادا شاهزاده، شاه را از این سخن که گفته شد با خبر سازد (اينجا ماجرای سیاوش و سودابه را به ذهن تداعی می‌کند) جامه‌دران نزد شاه می‌رود و برای آبروی خود طلب داد می‌کند و شاه دادگر که در اجرای داد دوست و دشمن نمی‌شناسد فرمان به قتل پسر می‌دهد. در این میان هفت وزیر دانا در هفت روز تا نحسی طالع پسر بگردد با سخن‌دانی و تدبیر، شاه را به آرامش و شکیبایی می‌خوانند و دوباره هر روز کنیزک شاه را به کشتن پسر ترغیب میکند. که این فراز و فرودهای داستان و مثال‌های بسیار روان و زیبای هر یک،‌ نوشته‌ای سراسر زیبایی و پرکشش برای خواننده مي‌آفریند و او را به اندیشه وامی‌دارد.
در اینجا ذکرچند داستان از کنیزک و پاسخ هر یک از وزیران در رد آن خالی از لطف به نظر نمی‌رسد:
"کنیزک به نزد شاه آمد و گفت تو در دادگری بی‌ماندی و اگر ظلمی بر یکی از خادمان حرم برود داد او می‌ستانی پس چگونه است که اکنون این ظلم بر من رفته و تو برای بدگویی وزیران در حق من داد مرا نمی‌دهی؟ می‌ترسم که بر اثر سخنان وزیران همان حال پیش آید که آن رختشوی را از پسر ناخلف پیش آمد: خردمندان اینگونه نقل کرده‌اند که در شهری رختشویی زندکی می‌کرد که پسری احمق و دیوانه داشت و پدر برای این پسر همیشه در رنج و سختی به سر می‌برد. هر چه پدر او را پند می‌داد نمی‌پذیرفت و چون آهن زنگ‌زده به هیچ روی صلاحی نمی‌پذیرفت.
رختشوی بر لب آبی جامه می‌شست که گرداب‌های ژرف و آبگیرهای قوی داشت. هر گاه پدر به کار مشغول بود، پسر خود را به جوی می‌افکند و بازی می‌کرد و هر چند پدر فریاد می‌کرد او به میانه‌ جوی نزدیک‌تر می‌شد. روزی پسر بر خر نشست و به آب زد و در گرداب فرو افتاد و پدر می‌دید که از کف می‌رود. از آنجا که مهر پدری بود به آب زد تا او را بیرون بیاورد ولی پسر از بیم جان دست در پدر زد و او را به گرداب کشید و هر دو عمر عزیز را وداع کردند..." در اینجا شاه منقلب شده و دستور کشتن فرزند را می‌دهد.
 روز بعد وزیری که در حکمت نظیر نداشت به جلاد گفت تا دست نگه دارد و نزد شاه رفت و گفت هر آنکه در مجازات و ریختن خون عجله‌ كند در آینده به عقوبت گرفتار آید و در آن وقت، پشیمانی نافع نباشد چنانچه آن مرد لشکری در کشتن آن گربه عجله نمود و وقتی جمال حق روشن گشت تاسف بسیار خورد ولی پشیمانی سودی نداشت: " خداوندان تاریخ آورده‌اند که در زمانهای قدیم مردی لشکری، زنی داشت بی‌همتا دارای صورت و سیرت زیبا. در زمان حمل از دنیا رفت و پسری چون ماه از او یتیم ماند.
مرد در ماتم همسرش زاری‌ها کرد و سیاه پوشید و تنها با دیدن فرزند فراق همسر را مرهم می‌ساخت و می‌گفت هر آینه تو نبودی ترک زندگی می گفتم که فراق از زهر تلخ‌تر و از مرگ ناخوش‌تر است و...
باری مرد در فراق همسر روزها و شب‌ها می‌گذراند و دایه‌ای آورد مهربان تا طفل را تربیت دهد و چون نسیم شال دایگی کند.
مرد لشکری گربه‌ای داشت که مدت‌ها آستین او بالین کرده و در خدمت عمر او به سر برده بود. از زمان فوت مادر کودک لحظه‌ای از او جدا نشده بود و او را پاسبانی می‌کرد.
روزی از قضا دایه و لشکری هر دو غایب بودند و گربه بر عادت گذشته پیش گهواره خفته بود. که ناگاه ماری سیاه قصد کودک کرد. گربه مار را کشت. چیزی نکشید تا مرد لشکری باز آمد. گربه پیش دوید تا به پاس خدمت نوازشش کنند. مرد، دهان و چنگ گربه را خونین دید به خیالش که گربه طفل را دریده است پس بی‌درنگ چوبی بر سرش کوفت و او را کشت. چون به اتاق درآمد دید کودک به سلامت خفته و مار سیاهی در خون افتاده است. گریست و روی در خاک مالید که ندانستم و پاداش دوست به مرگ دادم..." این گفتم تا شاه به خود عجله راه ندهد که پشیمانی را سودی نیست و... پس شاه فرمان داد تا مجازات شاهزاده به تاخیر انداختند."
 * سندباد حکیم  -   به کوشش دکتر سید محمد باقر کمال‌الدینی
* سندبادنامه    -   ظهیری سمرقندی